گنجینه شهدای جهان اسلام

هدف این سایت معرفی شهدای جهان اسلام است

گنجینه شهدای جهان اسلام

هدف این سایت معرفی شهدای جهان اسلام است

گنجینه شهدای جهان اسلام

این سایت زیرنظر مجمع جهانی خادمین شهدا، به صورت اتش به اختیار مدیریت می شود.



*دوران کودکی و نوجوانی؛
هرکسی از کودکی و نوجوانی خودش ، به فراخور محیط اجتماعی و موقعیت خانوادگی ، خاطرات تلخ و شیرینی دارد.در مورد خودم بایستی صادقانه عرض کنم به محض این که از اب و گل در امدم و دست چپ و راست خودم را شناختم ، کار کردم. از همان کلاس اول ابتدایی در بازار همدان کار می کردم و درس هم می خواندم. خواهر بزرگتر که اولین فرزند خانواده بود ، به خانه بخت رفت و مسئولیت اداره مادر و برادر و خواهرم ، به دوش من افتاد.
*عشق به ورزش کشتی؛
حوالی سال ٤١دوازده ساله بودم که برای تماشای مسابقات کشتی ازاد به سالن ورزشی همدان می رفتم. ابتدا فقط تماشاچی بودم .اما سه سال بعد ، تصمیم گرفتم به صورت عملی و پیگیر ، وارد عرصه ی این ورزش بشوم.در ان سال ها جهان پهلوان تختی چشم و چراغ جوانان ورزشکار و ورزش دوست بود تختی را مردم خیلی دوست داشتن هم به علت اقا منشی ، روحیه پهلوانی و مردمی بودنش ، هم به جهت این که می دانستند ایشان علیه شاه موضع دارد. ما هم به تبع ان حال و هوا و شرایط مرید اقا تختی بودم.
مشوق من دوست بسیار صمیمی بنده اقای محسن قادری که چند سالی از من بزرگتر بود .در این راه به من کمک کرد.خودش مرا تمرین می داد و بعد هم روی تشک فرستاد.قسمت بود بعد ها باجناق همدیگر شویم. سال های  بعد که از همدان به تهران امدم دیگر کشتی را ول نکردم در باشگاه ورزشی دخانیات عضو شدم و زیر نظر اقای غفاری ، وزن ٥٧ کیلو کشتی می گرفتم.

*مطالعات

ادامه دارد....


توضیحات:در پی تغییر نام میدان شهید همدانی توسط شهرداری همدان ،تصمیم به بازنشر خاطرات این شهید عزیز به صورت جهادی  در فضای مجازی گرفته ایم.

مرحله اول: برداشت از کتاب مهتاب خین
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:دوم

*مطالعه:

در مورد مطالعه اوایل که سرمان به حساب و کتاب نبود ، بیشتر طرفدار داستانهای پلیسی خارجی بودم . یادم هست ، اثار پلیسی نویس معروف ، خانم آگاتاکریسی و نو ول های  فر دریک فورسایت را می خواندم . مخصوصا کتاب روز شغال ، فورسایت، خیلی برام جالب بود .داستان یک ادم کش مرموز با نام مستعار شغال که اجیر شده تا ژنرال شارل دو گل رئیس جمهور فرانسه را ترور کند و تکاپوی یک پلیس نخبه و زیرک برای شناسائی و دستگیری او. بعد ها یک فیلم معروفی هم از روی همان داستان ساخته شد به نام روز شغال که بعد انقلاب چندین بار از تلوزیون پخش شد.بعد از این که برخوردم با مسائل اجتماعی جدی تر شد ، رو اوردم به مطالعه آثار کلاسیک غرب.مخصوصا سه رمان معروف نویسنده ی فرانسوی ویکتور هوگو؛یعنی گوژپشت نتردام، مردی که می خندد و بینوایان بیشتر به دل ام می نشست.
در ضمینه ادبیات سیاسی؛اول کتابی که خواندن ان مرا به شدت تکان داد و متحول کرد، ابوذر غفاری به قلم نویسنده مصری دکتر عبد الحمید جودت الحسار و ترجمه شیوای مرحوم دکتر شریعتی بود.تاثیرمطالعه این کتاب در من به حدی بالا بود که از همان زمان حاضر بودم اسلحه به دست بگیرم و با رژیم طاغوت مبارزه کنم.


جنگ حق و باطل ، عدل و ظلم و مفاهیمی مثل موحد و مشرک و مستضعف و مستکبر ، خیلی زیبا به تصویر کشیده شده بود. با خواندن ابوذر ، عصر بی خبری برایم به پایان رسید.

*اشنایی با امام خمینی(ره)

سیزده ساله بودم که واقعه پانزدهم خرداد ١٣٤٢اتفاق افتاد. در ان زمان بچه بودم و خیلی کنجکاو. یادم هست جسد سربازی را که پسر یکی از همسایه های ما بود، از تهران به همدان آوردند. می گفتند چون حاضر نشده مردم را به گلوله ببندد، او را کشته اند و اجازه نمی دادند برای فرزندشان شییع و تحریم برگزار کنند. روی حس کنجکاوی بچه گانه، مرتب می پرسیدم :چرا این سرباز را کشتند ؟چه کسانی اورا کشتند؟چرا نمی گذارند برای او مراسم بگیرند ؟مادر و دایی ام با یک سری جواب های دم دستی ، سعی می کردند نگذارند زیاده از حد کنجکاوی کنم.
سال بعد وقتی در سیزدهم آبان ١٣٤٣اخبار رادیو اعلامیه ساواک درباره تبعید امام خمینی ره را پخش کرد ، من با نام ایشان آشنا شدم. بعد از دستگیری امام یک روز که به منزل خواهرم رفته بودم ، همسایه خواهرم شخصی به نام اقای ساداتیان ، که خانواده ای بسیار مذهبی بودند ، بر سردر خانه شان بیرق سیاه زده بودند.و در منزل شان مراسم گرفته بودند. از خواهرم جویای کم و کیف قضایا شدم ،به من گفت: خانواده ساداتیان مقلد اقای خمینی هستند و به خاطر تبعید ایشان از ایران این ها پرچم سیاه را به نشانه عزا و ماتم بر سردر خانه شان زدند.از سربند همین ماجرا بود که با نام امام ره که ان روزها به اقای خمینی معروف بود اشنا شدم.

#تغییرنام_میدان_شهیدهمدانی
#مقابله_به_مثل_فرهنگی
#جهاد_فرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید


مرحله اول: برداشت از کتاب مهتاب خین

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:سوم


*مبارزات سیاسی

سال های پایانی دهه چهل و اغاز دهه ١٣٥٠در ایران دوران اوج گیری مبارزات سیاسی محسوب می شد.
درتهران و همدان ، دوستان فعالی داشتم، عمدتا از بین اقشار دانشگاهی. به عنوان مثال از دوستان آن ایام خودم اقای دکتر هوشنگ باب الحوائجی اشاره کنم. ایشان همدانی است و ان روزها دانشجوی رشته پزشکی بود.چند نفر از دانشجویان همدوره ی ایشان هم بودندکه رابط بنده با انها اقای باب الحوائجی بود.از نفرات شاخص ان جمع اسامی خلیل گنج ور، و دکتر بهلری در خاطرم مانده. محفل ما بیشتر یک جمع مطالعاتی بود تا یک گروه چریکی کار مسلحانه برای ما جذابیت داشت ، اما فکر می کردیم بدونه داشتن مبانی عقیدتی و فکری درست و حسابی ، عمل مسلحانه راهی به دهی نمی برد.در جمع ما خلیل گنج ور ، جوان با سواد و مطلعی بود و تسلط زیادی به کتاب نهج البلاغه و خطبه های و فرمایشات حضرت علی ع داشت.
از جمله محافل مبارزاتی فعال در سطح همدان هم که به صورت جسته و گریخته با بعضی اعضای ان ها ارتباط داشتیم ، می توانم به یک کانون فرهنگی_مذهبی اشاره کنم. چهره های شاخص این کانون عبارت بودند از اقایان: اکرمی، و علی اقامحمدی.
در تهران نیز حسینیه ارشاد ، قطب مبارزات فکری_فرهنگی جوانان مذهبی ضد رژیم بود.اساتید حوزوی و دانشگاهی و مبرزی داشت . از جمله اقایان: شهید مطهری، شهید باهنر ، شهید مفتح همدانی ، مرحوم علی شریعتی ، و حضرت ایت الله سید علی خامنه ای (حفظ الله تعالی)
جوانان مبارز مذهبی نسل ما، اعم از دانشگاهی و حوزوی ، خیلی ارشاد امید بسته بودند. خود ما بیشتر پای ثابت جلسات سخنرانی و به اصطلاح رایج ان روزها ؛کنفرانس های درسی دکتر شریعتی بودیم. البته لازم است به این واقعیت اشاره کنم که مرحوم شریعتی در مباحث اسلام شناسی خودش دارای اشکالاتی هم بود. اما احدی نمی تواند منکر نقش مهم و استثنایی دکتر در سوق دادن جوان های ان دوران سیاه و سراسر فساد و تباهی به سمت مذهب و ارمان های الهی اسلام باشد.
کتاب مبنایی برای مبارزان مذهبی ان دوران ، نهج البلاغه بود.جلسات مطالعه نهج البلاغه را اقای گنج وری برگزار میکرد منتها تفاسیری که او از نهج البلاغه ارائه می کرد ، مبتنی بر گرایش های چپ بود. و خیلی مادی کلمات علی ع را تفسیر می کرد. او به مجاهدین خلق(منافقین) گرایش داشت و دست اخر جذب سازمان شد.دست اخر توسط ساواک دستگیر و شکنجه شد .او دیگر برید و با دستگاه همکاری کرد.البته بعد از پیروزی انقلاب و رو امدن اسناد ساواک بود که ما متوجه این مطلب شدیم.
ادامه دارد....

*خدمت سربازی....

#تغییرنام_میدان_شهیدهمدانی
#مقابله_به_مثل_فرهنگی
#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید


مرحله اول: برداشت از کتاب مهتاب خین
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین
قسمت:چهارم

سربازی:
هشت سال در تهران سکونت داشتم. یعنی از سال ٤٧ تا٥٥.در کنار کار روزانه ، در یک باطری سازی در میدان قزوین ، پرداختن به فعالیت ورزشی و حضور در محافل فرهنگی_مذهبی در مدارس متوسطه شبانه بازار نازی اباد و جوادیه تهران ، در رشته ی علوم تجربی درس می خواندم. واقعیت این است که به شدت فرسوده شده بودم. این شد که در سال ١٣٥٠ وقتی در امتحان دیپلم مردود شدم. رفتم برای خدمت سربازی.
دوره اموزشی که تمام شد ، مارا به شیراز فرستادند.بنده در رسته ی ادوات گردان ١٥٨از تیپ ٥٥هوابرد شیراز به عنوان خدمه خمپاره انداز ٨١م م . آمریکایی خدمت کردم. خدمت در یگان ضربتی هوابرد به مدت دو سال و اشنایی عملی با روش های جنگ چریکی و ضد چریکی ، تجربه ای مغتنم بود که در فرازهای بعدی زندگی خیلی به کارم امد.بعد از خاتمه خدمت سربازی ، به تهران برگشتم وتا چهارسال بعد کماکان مقیم تهران بودم و به صورت متفرقه ثبت نام کردم و دست اخر دیپلم تجربی ام را گرفتم.

*ازدواج

سال ١٣٥٦، بیست و هفت ساله بودم که با دختر دایی ام ازدواج کردم و همان سال هم به همراه همسرم به همدان برگشتیم.
علت مراجعت هم ، چون کشور رفته رفته دستخوش تلاطم ناشی از انقلاب شده بود. در همه جا کانون های مبارزه فعال می شدند. اکثر دوستان مبارز ما هم در همدان فعالیت خودشان را تشدید کرده بودند. لذا ما هم برگشتیم به انجا. ان روز ها در سطح استان دو طیف از نیرو های مذهبی فعال بودند یک طیف بچه مذهبی های طرفدار  حضرت ایت الله آخوند همدانی بود. متاسفانه ایشان چند ماه مانده به پیروزی انقلاب رحلت کرد.طیف دیگر طرفدار حاج اقا عالمیه دامغانی امام جماعت مسجد پیغمبر (ص)شهر همدان بود. بیشتر طرفداران مجاهدین خلق به اقای عالمی گرایش داشتند. البته دو پسر ایشان هم عضو سازمان بودند. ما بیشتر با طیف اول تماس داشتیم.
در ان مقطع شهید بزرگوار ایت الله سید اسد الله مدنی هم از چهره های شاخص نهضت اسلامی در همدان بودند.در مسجد جامع همدان نماز های ایشان و با حضور انبوه مردم اقامه می شد.عمدتا اقشار بازاری ، فرهنگی ، کارمند و خصوصا جوان های مسلمان غیر وابسته به مجاهدین خلق ، بر گرد آقای مدنی حلقه زده بودند.
ادامه دارد...
#تغییرنام_میدان_شهیدهمدانی
#مقابله_به_مثل_فرهنگی
#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید


مرحله اول: برداشت از کتاب مهتاب خین
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b
بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:پنجم


*پیروزی انقلاب اسلامی.

با پیروزی انقلاب اسلامی نخستین نهادی که شکل گرفت ، کمیته های مردمی دفاع از انقلاب بود که در سطح محلات و مناطق شهر ها ایجاد شد.ازفردای پیروزی انقلاب ، دو کمیته در همدان تاسیس شد:کمیته اول را اقای دامغانی و طرفداران او درست کردند و کمیته دوم که عمدتا هواداران ایت الله مدنی را پوشش می داد به فرماندهی برادرمان علی اقامحمدی تاسیس شد.اقای اقامحمدی واقعا برای پیروزی انقلاب خیلی زحمت کشید و تمام میتینگ های مردمی قبل از پیروزی از سخنان پرشور و پر طرفدار استان بود.این دو تشکل موازی با هم مشکل داشتند .سر انجام در اوایل پاییز سال ١٣٥٨ که ایت الله اشراقی داماد حضرت امام ره به همدان امدند ، چند تحول عمده صورت گرفت: در وهله اول اقای دامغانی از امامت جمعه ی برکنار شد و به حکم حضرت امام امام جمعه را ایت الله مدنی به عهده گرفت. ان کمیته ی متعلق به طرفداران اقای دامغانی هم رسما منحل شد.

تشکیل سپاه پاسداران در همدان.

نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به صورت رسمی ، بعد از تصویب اساسنامه ی آن توسط شورای انقلاب در اردیبهشت ٥٨شروع به کار کرد. اما درحد فاصل ٢٢بهمن  ٥٧ تا اردیبهشت ٥٨،در تمام شهرهای کشور ، گروه های شبه نظامی ای با نام پاسداران انقلاب فعالیت می کردند. در سطح استان همدان هم ، اقای جواد معطری از بازاریان معتبر همدان ، عضو با سابقه ی جمعیت فداییان اسلام تشکیلاتی را به اسم پاسداران انقلاب راه اندازی کرد. در تشکیلات پاسداران انقلاب همدان ، به استعداد یک تیم نیرو داشت. خانم مرضیه حدیدچی معروف به خانم دباغ هم به اتفاق حاج محمد سماوات یک تیم نیرو داشتند. یک تیم هم نیروهای رضا قیطانی و از طرفداران سازمان مجاهدین خلق بودند.بعد از شورش مسلحانه منافقین در خرداد ١٣٦٠قیطانی دستگیر ، و محاکمه و اعدام شد.

جان کلام ، همین جمع ،عملا  به چهار، یا بنج تیم تقسیم می شد. جالب است بدانید که کل نیروهای پاسداران انقلاب همدان ، ٣٧نفر بیشتر نبود! اصل وحدت فرماندهی در این مجموعه محلی از اعراب نداشت و فرماندهان تیم ها ، همدیگر را قبول نداشتند. فعالیت ها ، همه در جهت خنثی سازی همدیگر بود. اداره سپاه در ان زمان واقعا مشکل بود....
انچه که بر فضا حاکم بود ، ملغمه ای بود از باند بازی ، آنارشی و حاکمیت هوای نفس.... همین و دیگر هیچ.
ادامه دارد...
*تشکیل سپاه پاسداران_٢


#تغییرنام_میدان_شهیدهمدانی
#مقابله_به_مثل_فرهنگی
#جهادفرهنگی_معرفی_شهید


مرحله اول: برداشت از کتاب مهتاب خین

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:ششم

*تشکیل سپاه پاسداران_٢

جان کلام ، همین جمع ،عملا  به چهار، یا بنج تیم تقسیم می شد. جالب است بدانید که کل نیروهای پاسداران انقلاب همدان ، ٣٧نفر بیشتر نبود! اصل وحدت فرماندهی در این مجموعه محلی از اعراب نداشت و فرماندهان تیم ها ، همدیگر را قبول نداشتند. فعالیت ها ، همه در جهت خنثی سازی همدیگر بود. اداره سپاه در ان زمان واقعا مشکل بود....
انچه که بر فضا حاکم بود ، ملغمه ای بود از باند بازی ، آنارشی و حاکمیت هوای نفس.... همین و دیگر هیچ.
آقای کوشش هم بیش از دو ماه دوام نیاورد و سرانجام در اواخر فروردین سال ٥٨ ناچار شد از فرماندهی سپاه استان کنارگیری کند. این بار به حکم اقای لاهوتی ؛نماینده امام در سپاه مرکز ، خانم دباغ به فرماندهی سپاه همدان تعیین شد و تا اواسط شهریور ٥٨ ایشان مسئول سپاه بود.
مرکز اموزش نظامی برای نیروهای پاسدار در پادگان اموزشی ابوذر بود .اما همین پادگان در شهر همدان دست مجاهدین خلق بود!اما جالب است خدمت شما عرض کنم که ان روز ها ، بچه های سپاه استان هم در همین پادگان اموزش نظامی می دیدند. با توجه به این مطلب که سازمان مجاهدین در تمامی بیانیه ها و موضع گیری های رسمی ، خودش را شدیدا معتقد به رهبری امام خمینی ره و مبانی انقلاب اسلامی نشان می داد ،دست کم تا برگزاری رفراندوم قانون اساسی نظام در پاییز ٥٨ که توسط مجاهدین خلق تحریم شد هنوز مرزبندی سفت و سختی بین بچه های سپاه و عناصر مجاهدین خلق (منافقین) ایجاد نشده بود. لذا من که به عنوان مربی اموزش نظامی سپاه در آن پادگان مشغول بودم ، هم به بچه های سپاهی خودمان اموزش می دادم هم به طرف دارای سازمان[می خندد]
دران روز های اولیه بعد از پیروزی انقلاب خودمان را بااین بچه ها دریک صف وسنگر می دانستیم. بدیهی بود که در ان حال و هوا ، برای انها هم اموزش نظامی ترتیب می دادیم. با این امید ، که یک روز در نبرد با دشمنان دوش به دوش هم بجنگیم.... بله امید عبثی بود.به قول مرحوم اخوند خراسانی ؛سرکه انداختیم ، شراب شد!
ادامه دارد..
*فصل دوم _کردستان

#تغییرنام_میدان_شهیدهمدانی
#مقابله_به_مثل_فرهنگی
#جهادفرهنگی_معرفی_شهید


مرحله اول: برداشت از کتاب مهتاب خین
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:هفتم

فصل دوم_ کردستان
بهتر است بپردازیم به نخستین چالش جدی وحاد امنیتی مملکت ، پس از پیروزی انقلاب اسلامی ؛یعنی غائله تجربه طلبی در کردستان.
بنده از شما عزیزان اجازه می خواهم در این مورد خاص ، قدری دور مصاحبه را کند کنیم و بپردازیم به این معنا که اصولا قضیه تجربه طلبی در مناطق کردنشین غرب کشور ، با چه پس زمینه هایی و از کجا و چه هنگام پا گرفت و چطور تبدیل به مهمترین بحران سال های اول انقلاب شد.
عصر روز ٢٢بهمن ٥٧ بود که با سرنگونی قطعی بقایای ارکان رژیم سلطنت ، انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.درست هشت روز بعد ، در یکم اسفندماه سال٥٧ بود که چند مجموعه ، متشکل از بدنام ترین عناصر وابسته به ساواک منحله رژیم شاه و سرویس های اطلاعاتی آمریکا ورژیم بعثی حاکم بر کشور عراق ، ضمن محاصره پادگان تیپ سوم لشگر ٦٤ ارتش در شهر کرد نشین مهاباد در استان آذربایجان  غربی و حمله به نفرات موجود در آن ، علم طغیان مسلحانه علیه انقلاب اسلامی مردم ایران را در ان مناطق بلند کردند. مهره هایی از قبیل ؛شیخ عزالدین حسینی ؛روحانی نمای حقوق بگیر ساواک در مهاباد ، شیخ عثمان نقشبندی ؛فئودال درباری منطقه اورامانات و سر حلقه ی فرقه صوفیان نقشبندیه  ، سردار جاف و صنارمامدی ؛خوانین سلطنت طلب ، عبدالرحمن قاسملو ؛ سرکرده ی حزب دموکرات کردستان و گروه های چپ افراطی به سردمداری سازمان چریک های فدایی خلق ، سازمان انقلابی زحمت کشان کردستان_معروف به کومه له_و منشعبین کمونیست مجاهدین خلق ؛موسوم به سازمان پیکار در راه ازادی طبقه کارگر.
توجیه این اشخاص و طیف ها این بود که کرد ها قربانی ستم ملی بوده اند و حقوق قومی وسیاسی شان پایمال شده و حالا برای به دست اوردن این حقوق تاریخی است که این اقایان و احزاب ، رهبری شورش مسلحانه را به دست گرفته اند. واقعا یکی از مصادیق عینی کلام حضرت امیر(ع) را که فرمود کلمه حق ،یراد بهاالباطل ، ما در همین واقعه می دیدیم ، بله؛ طی نیم قرن سلطنت نامشروع دودمان پهلوی بر این مملکت ، بدیهی ترین حقوق انسانی و اسلامی قومیت های ایرانی_از جمله هموطنان کردزبان ما_زیر پا گذاشته می شد و همه انها قربانی ستم وتبعیض بودند ، اما خوشمزه اینجاست: دست کم نیمی از این حضراتی که در ان برهه داعیه ی رهبری جنبش خلق را داشتند ، خودشان از جمله استوانه های اصلی تحکیم حاکمیت ظالم و سرکوبگر خاندان پهلوی در مناطق کردنشین غرب کشور بودند.
ادامه دارد..

#تغییرنام_میدان_شهیدهمدانی
#مقابله_به_مثل_فرهنگی
#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید

مرحله اول: برداشت از کتاب مهتاب خین
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:هشتم

کردستان_٢

سردار جاف ، فئودال معروف پاوه، تسمه از گرده ی عشایر محروم کرد مناطق پاوه، نوسود ، جوانرود و ریجاب کشیده بود و احدی جرأت نداشت به او بگوید بالای چشم شما ابرو است. ساواک و تفنگ ژاندارم های شاه را پشت سرش داشت. برادر همین اقا ؛یعنی سالار جاف ، وکیل تحمیلی رژیم شاه به مردم پاوه و مناطق اورامانات ، در مجلس شورای ملی بود که اول انقلاب ، دادگاه انقلاب اورا به جرم سرسپردگی به طاغوت و سوابق سیاهش محاکمه کرد و محکوم به تیرباران شد و بعد سردار جاف به بهانه خونخواهی برادرش ، با دار ودسته مسلح او ریختند توی اورامانات ودر حق مردم طرفدار انقلاب و نوامیس شان مرتکب چنان جنایات و فجایعی شدند که بنده از بازگویی شان واقعا شرم دارم. یا شیخ عز الدین حسینی ، که روز اول اسفند ٥٧  شخصا رهبری حمله به پادگان ارتش در شهر مهاباد را داشت ، از روز هفتم اذر سال ١٣٤٧ به فرمان شاه به امامت جمعه شهر ستان مهاباد منصوب شد و ارتباط تنگاتنگی با رئیس ساواک مهاباد داشت. اقای شیخ عثمان نقشبندی را به محض پیروزی انقلاب ، خود جوانان های انقلابی در مریوان به خاطر سوابق سیاه وابستگی اش به دربار پهلوی و همدستی با ساواک کردستان ، گرفتند و تحویل دادگاه انقلاب دادند منتها او را از زندان فراری دادند و این شیخ شاه پرست ، یک شبه شد متحد شماره یک گروه مائوئیست افراطی کومه له و قطب عرفانی جنبش خلق کرد. پدر همین عبدالرحمن قاسملو سوسیالیست ، بزرگترین فئودال استان کردستان بود که طی بیست و پنج سال قبل انقلاب ، حاصل چپاول دسترنج زارعین محروم کرد را به فرانسه می فرستاد تا رهبر حزب دمکرات کردستان ، ان پول ها را در عشرتکده های محلات پیگال و مون پارناس شهر پاریس ، صرف دفاع ازحقوق پایمال شده خلق کرد بکند.بله ؛ رهبران اصلی جنبش خلق کرد، که به محض سرنگونی رژیم پهلوی ، درمناطق کرد نشین غرب کشور قیام مسلحانه به راه انداختند ، یک چنین سوابق مبارزاتی ای هم داشتند!
ادامه دارد،،

#تغییرنام_میدان_شهیدهمدانی
#مقابله_به_مثل_فرهنگی
#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید


مرحله اول: برداشت از کتاب مهتاب خین
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:نهم

کردستان ٣
فقر فرهنگی در مناطق کردنشین بی داد می کرد ، حالا شما همین استضعاف فکری_فرهنگی را بگذارید کنار محرومیت و فقر مالی اکثریت قاطع عشایر و ساکنان مناطق روستایی و شهری کردستان و تعصب های فرقه ای و عشیره ای را هم به ان ها اضافه کنید ،تا بفهمید که چطور شد ان عناصر بد سابقه توانستند در کردستان و سایرمناطق کردنشین رو بیایند . در این رابطه ، مثال ها فراوان اند، من یکی از ان ها را که از شهید عزیزمان حاج همت شنیده ام اینجا نقل می کنم:بعد از رانده شدن ضد انقلاب از مناطق اصلی کردستان ، بچه های سپاه و جهاد باغات سیب شیخ عثمان نقشبندی را که به کردستان عراق فرار کرده بود ، به صورت مشاع ، به اهالی منطقه واگذار کردند تا هم به انها رسیدگی شود و هم نیمی از در امد ان به صورت نقدی ، بین مردم تقسیم کنند.منتها بعد از برداشت و فروش محصول مردم بعضا حاضر نبودند پول دست رنج شان را بگیرند...
بعد از بررسی مفصل ، معلوم شد عوامل سر سپرده ئ شیخ عثمان بین اهالی شایع کردند این پول ها حرام است حتی خوردن یک دانه سیب باغ شیخ حرام است اگر کسی بخورد دهانش کج می شود!!

علاوه بر استحمار مذهبی ، از عوامل تطمیع هم استفاده می کردند . در تبلیغاتشان می گفتند: امام خمینی ، حکومتش در کردستان کاره ای نیست. همه کاره ما هستیم و به زودی هم حکومت خودمختار خودمان را تشکیل می دهیم. اگر امروز کسی از ما تفنگ نگیرد و نجنگد، بعد از تشکیل حکومت او را فرماندار و بخشدار و ده دار نمی کنیم. اجازه تحصیل رایگان به بچه هایش نمی دهیم. وقتی ارتش خلق کرد را درست کردیم ، به او درجه استوار #چهارمی نمی دهیم حال انکه اصلا در هیچ جای عالم ، درجه استوار چهارمی وجود ندارد
.
*حربه ی ارعاب
برای ساکت کردن مردم مخالف خودشان_خصوصا در مناطق شهری_از حربه ی ارعاب استفاده می کردند. تهدید به اعمالی از قبیل: ترور ، هتک ناموس زنان و فرزندان معترضین، به آتش کشیدن خانه ها و غارت اموال و دارایی شان ، روی دیگر سکه ی این اقایان بود. خلاصه این طیف ها و عناصر ضد انقلابی امدند و تحت شعار فریبنده ى دمکراسی برای ایران_خودمختاری برای کردستان ، در زمستان ١٣٥٧ به پادگان ارتش حمله کردند.،،ادامه دارد.

*بهانه حمله به پادگان ارتش...

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:دهم

کردستان ٤
*بهانه حمله به پادگان ارتش..

بهانه شان از حمله به پادگان ارتش این بود که می گفتند: ما هم مثل اهالی سایر مناطق کشور که طی درگیری های ٢١و٢٢ بهمن ٥٧به مراکز نظامی رژیم پهلوی حمله کردند ، می خواهیم مراکز نظامی را در کردستان بگیریم. سفسطه می کردند. اخر ارتش در همان روز ٢٢بهمن  با انقلاب اسلامی رسمٱ اعلام همبستگی کرده بودند. ارتش از فردای پیروزی ، ارتش انقلاب اسلامی و مطیع اوامر رهبری امام خمینی ره بود....
*عکس العمل مسئولین جدید ارتش به محاصره،،
ابتدا به ساکن ، تنها کسی که در بین مسئولین سیاسی_نظامی کشور در صدد برخورد قاطع با این طوطئه برامد ، شهید امیر سپهبد محمد ولی قرنی ، اولین رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی بود.
روز ٢٨ اسفند ٥٧ ایشان اعلامیه ای خطاب به اهالی شهر سنندج و محاصره کنندگان پادگان لشگر ٢٨ پیاده صادر کرد. در اعلامیه از مردم خواسته بود فریب تحرکات و تبلیغات ضد انقلابیون را نخورند و به سران ضد انقلاب هم هشدار داده بود دست از محاصره پادگان بردارند و متفرق شوند ، در غیر این صورت ، نیروهای مستقر در پادگان موظف اند برای دفاع از انجا ، با قدرت مقاومت کنند.این اعلامیه همان روز در بخش خبر ساعت ١٤خوانده شد ، ولی در سایر بخش ها خبری ان را نخواندند. دلیل ان هم این بود که:مهندس بازرگان به سرپرست وقت رادیو _تلویزیون ؛صادق قطب زاده دستور داده از تکرار پخش این اعلامیه از رادیو جلوگیری کند.همین مطلب به معنای تخطئه ی رئیس ستاد مشترک ارتش توسط نخست وزیر دولت موقت بود و ضد انقلابیون را جری تر کرد.طوری که این بار امدند ودر یکایک شهرهای استان کردستان ، به مراکز ارتش و مقرهای سپاه پاسداران انقلاب حمله کردند. روز روشن مقامات سیاسی را از کار برکنار می کردند و بعد هم برای یکسره کردن کار انقلاب ،با تمام قوا به پادگان سنندج حمله کردند. این بار شهید قرنی که از حمایت دولت موقت و رسانه های گروهی ناامید شده بود ، به کلیه نیروهای ارتش در کردستان ، فرمان دفاع تا سر حد شهادت را صادر کرد.
ادامه دارد...

*اطلاع پاسداران همدان،

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:یازدهم

کردستان ٥
از مشکلاتی که در کردستان بوجود امده بود بدین گونه مطلع می شدیم؛ما با نیروهای مومن و حزب اللهی تیپ ٣لشگر ١٦زرهی در همدان از قبل انقلاب رابطه داشتیم و هم با کانون های فعال انقلاب در تهران. مخصوصا از طریق خانم دباغ که جزو معتمدین حضرت امام بود و فرماندهی سپاه استان را هم به عهده داشت. از چندین کانال این اطلاعات به ما می رسید به علاوه ، استان همدان در مجاورت کانون اصلی بحران_ یعنی استان کردستان_قرار داشت. اخبار تشنج ها و درگیری ها سریع به دستمان می رسید.

*واکنش مهندس بازرگان ، دولت موقت  و شورای انقلاب در قبال وخامت اوضاع در کردستان ؟؟
دولت موقت ؛..اقایان ضمن تخطئه و تضعیف تلاش های شهید قرنی ، بنا را گذاشتند بر مذاکره و مصالحه ، چند هیأت به شهرهای اشوب زده فرستادند و احمد صدر حاج سید جوادی ؛وزیر کشور به همراه گروهی از اعضای شورای انقلاب از قبیل: مرحوم ایت الله سیدمحمود طالقانی و ابوالحسن بنی صدر ، به سنندج رفت. انجا ایت الله طالقانی برای مردم سخنرانی کرد ، بعد هم ایشان و سایر اعضای هیأت همراه ، مذاکرات مفصلی با سران احزاب و گروه های شورشی استان کردستان داشتند (نمایندگان گروه های ضد انقلاب در این مذاکرات ، خیلی راحت اعضای هیأت را بازی دادندو از حربه ی مظلوم نمایی، نهایت بهره برداری را به عمل اوردن ، بعد از فاجعه محاصره شهر پاوه و سر بریدن پاسداران بستری در بیمارستان ان شهر توسط ضد انقلاب و شوکه حاصله از این واقعه در افکار عمومی در تابستان ٥٨ بود که معلوم شد چه کلاه گشادی بر سر اقایان رفته. تنها کسی که شهامت اعتراف به اشتباه خودش را داشت ، مرحوم ایت الله طالقانی بود. او در خطبه ى نماز عید فطر مرداد ٥٨ ضمن لعنت و نفرین سران غائله کردستان به ویژه حزب دموکرات گفت: لعنت خدا در این روز عزیز بر هر چه دمکرات این از خدا بی خبری ها حتی مرا هم فریب دادند در سنندج که بودیم امدن با خودشان یک چیزهایی فلزی ، شبیه کله قند به من نشان دادند و باگریه و زاری گفتند ببینید!تیمسار قرنی دستور داده تا این بمب ها را روی خانه های ما بریزند. من هم که از این چیز ها سر رشته نداشتم باورم شد و دلم برایشان سوخت. بعد ها ارتشی ها به من گفتند ان چیزهایی را که به اسم بمب به شما نشان دادند ، بقایای گلوله خمپاره منور است که ان شب ها به اسمان پرتاب می کردیم تا هوا را روشن کند.این ها بمب نیستند. فهمیدم فریب خورده ام.) ضد انقلابیون دیگردر عرش سیر می کردند .نفس این مطلب که مقامات ارشد حاکمیت انقلابی به دیدارشان بیایند و با التماس خواستار مذاکره با انها بشوند ، خودش بزرگترین دستاورد سیاسی برای ان ها بود. این امر نشان می داد که دولت موقت و حتی شورای انقلاب انها را به عنوان نمایندگان مردم کردستان به رسمیت شناخته است. اصلا مذاکره با ضد انقلاب سنت سیئه ای بود که این اقایان باب کردند و نیروهای مسلح جمهوری اسلامی در مناطق کردنشین ، تاوان سنگین این سنت شوم را پس دادند.(بعد از صدور پیام قاطع حضرت امام ره برای در هم شکستن محاصره پاوه ، مردم و نیروهای انقلابی یک باره به مناطق اشوب زده هجوم اوردند و ظرف ١٠شبانه روز کل کردستان را از چنگال ضد انقلاب بیرون کشیدند. مع الاسف درست در مهرماه سال ٥٨ و بعد از کشتار ناجوانمردانه ٥٣پاسدار اعزامی از اصفهان در جاده سر دشت باز اقایان دولت موقت دست به کار شدند و گروهی موسوم به هیأت حسن نیت را به سر پرستی داریوش فروهر ، برای مذاکره با ضد انقلاب به کردستان فرستادند. اقایان عضو این هیأت کمر انقلاب را در کردستان شکست.
ادامه دارد...
*نیروهای همدان در کردستان

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:دوازدهم

کردستان ٦

*نیروهای همدان در کردستان!

در همان اوایل اوج گیری بحران کردستان بود که پای ما سپاهیان همدان به مناطق کردنشین غرب کشور باز شد. حضور بچه های سپاه همدان در آن مناطق ناشی از دو علت بود:
١_همجواری استان همدان با کردستان
٢_سرعت عمل نیروهای سپاه همدان در رسیدن به مهاباد و پاوه.
مشخصا قبل از محاصره پاوه و در اوایل تیرماه سال ٥٨ بود که خبر رسید وضعیت شهر مهاباد و پادگان ارتش در انجا بسیار وخیم و بحرانی است.لذا شش اکیپ از پاسداران سپاه همدان سازماندهی و نفرات آن عازم مهاباد شدند.بنده هم نفرات یکی از همان اکیپ ها بودم. در مهاباد ، ما به مدت ١٩ شبانه روز با ضد انقلابیون مسلح به شدت درگیر بودیم. بعد هم عملا در حلقه محاصره ای که ضدانقلابیون بر گرد شهر مهاباد کشیدند ، گرفتار شدیم.
قریب یک ماه در محاصره بودیم، به دلیل فقدان پزشک و کادر درمانی در شهر و ضرورت رسیدگی فوری به جراحات زخمی ها ، خودمان با استفاده از چاقو ، کارد اشپزخانه و الکل طبی مجروحین را به صورت سرپایی جراحی می کردیم و تیر را از بدنشان در می اوردیم و بعد پانسمان می کردیم. بعد از دو سه روز هلی کوپترهای ترابری هوانیرروز می امدند و در کنار ساختمان سپاه می نشستند و از انجا زخمی های ما را به مراکز درمانی کرمانشاه منتقل می کردند بعد از تثبیت نسبی وضع شهر مهاباد بود که به پاوه رفتیم.
ابتدا به ساکن که از همدان به کردستان رفتیم اکیپ ما حدود ١٠نفر بود و نفرات شاخص ان جمع عبارت بودند از اقایان ؛تقی بهمنی، مهدی فریدی و حاج محمود نیکومنظر. اقای نیکومنظر در بین اعضای پاسداران همدان از احترام بالایی برخوردار بود. ایشان جزو مبارزین ضد رژیم شاه در دوران قبل از انقلاب اسلامی بود ،که بعد از انقلاب تمام زندگی اش را گذاشت پای سپاه همدان.
در جریان تهاجم عناصر مسلح وابسته به حزب دمکرات به پادگان ارتش در مهاباد در روز اول اسفند ٥٧اینها ١٨دستگاه تانک و زره پوش چرخدار ، ٣٦ عراده توپ  و مقادیر زیادی سلاح سبک و مهمات ان پادگان را غارت کردند. به اصطلاح خودشان انها رابه غنیمت گرفته بودند و از همین تجهیزات علیه ما استفاده می کردند. بعد که حلقه محاصره شکسته شد ، توانستیم تعدادی از ان تانک ها را پس بگیریم.
ادامه دارد...

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت: سیزدهم

کردستان ٧
صورت غالب نیروهای سپاه همدان ازچه تیپ ادمهایی بودند....

بایستی عرض کنم بچه هایی که در اوران پیروزی انقلاب اسلامی وارد سپاه شدند ، نوعٱ از طبقات متوسطه و فقیر شهری و روستایی استان همدان بودند. بعضا هنوز آثار و نشانه های ان فرهنگ دوران پیش از انقلاب در ظواهر بچه ها دیده می شد. فی المثل خط ریش های چکمه ای، پوشیدن شلوار ، لی مدل دمپاگشاد ، یقه ى پیراهن باز و موی بلند و اشفته به سبک هیپی ها ، طوری که اگر همین امروز ان بچه ها توی خیابان های تهران افتابی می شدند ، چه بسا بسیجی های مبارزه با منکرات ، ان ها را به خاطر چنین وضعی دستگیر می کردند![می خندد].
همین تیپ جوان ها امده بودند تا از انقلاب شان دفاع کنند...
ملاک ما در برخورد با این بچه ها ، صرفا توجه به مسائلی از قبیل نحوه ارایش و پوشش نبود. این بچه هاى پرشور و شجاع ، به اسلام و مکتب اهل بیت(علیهماالسلام) اعتقاد داشتند. بچه های امام بودند وتا مغز استخوان به ان عزیز ایمان داشتند. اینها از حیث معیارهای نظامی ، افراد بی تجربه بودند. اما همین بچه ها ؛ادم هایی از قبیل مهدی فریدی و سعید شالی واقعا از هوشمندی و ذکاوت رزمی بالایی برخوردار بودند. خاطره جالبی در رابطه با ذکاوت و چالاکی این بچه ها دارم:مهدی فریدی و سعید شالی با ان که نیروهای جوان و بسیار بی تجربه بودند ، در بزنگاه های خطرناک ، به خوبی از پس عناصر ضد انقلاب برامدند. به یاد دارم یک بار مهدی وسعید ، حین عزیمت از مهاباد به همدان ، بین راه به یک پست دژبانی دمکرات ها رسیدن ، دمکرات ها جاده را مسدود کرده بودند و یکایک ماشین ها و سرنشینان ان ها را وارسی می کردند تا در صورت برخورد با افراد طرفدار جمهوری اسلامی ، ان ها را به زور گروگان بگیرند. این بچه ها تصمیم میگیرند به دمکرات ها کلک بزنند و از ان راه بند عبور کنند. وقتی لندرور حامل بچه ها به رابند نزدیک می شود ، دژبان دستور توقف می دهد . بچه ها هم با لبخند و تکان دادن سر و دست و گفتن کلمات دوستانه به دژبانی خیلی خونسرد لندرور را کنار جاده متوقف می کنند ، به محض این که ضد انقلاب سرگرم بازرسی ماشین جلویی می شوند ، در یک لحظه بچه ها تخت گاز جیپ لندرور را به حرکت در می اورند و از راه بند عبور می کنند. دمکرات ها هم دستپاچه می شوند و با اتش تفنگ و تیربار جیپ را به رگبار می بندند. خشبختانه چون این بچه ها از قبل تعدادی گونی شن در عقب لندرور چیده بودند ، گلوله ها به کیسه شن ها خورد و کسی اسیب ندید و این جوری بود که سعید و مهدی توانستند با یک ریسک هوشمندانه از ان مهلکه به سلامت خارج شوند.
ادامه دارد...

*مهمترین عملیات نظامی نیرو های انقلاب در کردستان..

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت:چهاردهم
*مهمترین عملیات نظامی نیرو های انقلاب در کردستان.

مشخصا از روز ١٢ فروردین ١٣٥٩ تا بیستم اردیبهشت ماه همین سال ، ما درگیر ازادسازی و تثبیت امنیت مرکز استان کردستان بودیم. در عملیات سنندج ، کل نیروهای جمهوری اسلامی ، تحت فرماندهی اقایان: علی صیاد شیرازی ، رحیم صفوی ، محمد بروجردی و عباس اقا زمانی_ معروف به ابوشریف ، قرار داشتند.این عملیات طرح جالبی داشت؛ یک طرح دو مرحله ای به این ترتیب ؛
مرحله یکم: قطع ارتباط سنندج از چهار محور مواصلاتی با سایر مناطق الوده ى استان و تکمیل محاصره شهر.
دوم:ورود به سنندج و پاکسازی شهر به صورت قدم به قدم.
*نیروهای سپاه همدان ، محور چهارم _جاده قروه_سنندج برای تصرف گردنه صلوات اباد .
در همین محور رفتیم برای فتح گردنه ى صلوات اباد. البته بچه های ارتش هم با ما بودند. ان روزها ، ارایش واحدهای رزمی ما در حد گروهان و گردان نبود، یک سری گروه رزمی داشتیم ، به استعداد هر گروه پانزده یا بیست نفر. ما چهار گروه نیرو داشتیم ، یک سری از برادرهای حزب اللهی پایگاه نیرو هوایی همدان_ شهید محمد نوژه، هم که داوطلب با ما امده بودند انجا کار می کردند.
این بچه های نیرو هوایی باما بودند حتی لباس فرم سپاه به تن داشتند. هفت_هشت گروه پانزده نفری از نیروهای تیپ ٣ زرهی همدان را هم شهید عزیزمان صیاد شیرازی سازمان داد و از سه راهی ده کلان در جاده کرمانشاه_سنندج با خودش اورد. قرار شد برویم با هلی کوپتر در انتهای ارتفاع صلوات اباد هلی برن بشویم و بعد از عقب زدن ضد انقلاب ، خودمان را برسانیم به بالای گردنه صلوات اباد.
هلی برن نیروها خیلی قشنگ اجرا شد خود صیاد هم شخصا در عملیات حضور داشت. منتها ، به محض تار و مار کردن تجمع ضد انقلابیون مسلح در پایین ارتفاع ، موقعی که گروه های چهارگانه ما به سمت نوک ارتفاع حرکت کردند ، ارتباط ان گروه های تحت امر صیاد با ما قطع شد.
چون سرعت بچه های ما بیشتر بود. از طرف دیگر ، گروه های همراه شهید صیاد را تک تیراندازهای ضد انقلاب وسط راه معطل کردند. این شد که ما سریع جلو کشیدیم و رسیدیم ، به مدخل تنگه ى صلوات اباد. انجا بود که ضد انقلاب به محاصره ما در امد.یعنی بچه های سپاه همدان به سرعت از بین دشمن رخنه کرده و جلو کشیده بودند ، طوری که ضد انقلاب متوجه این مطلب نشدند. در نتیجه انها بین ما که به مدخل تنگه رسیده بودیم. و بچه های ارتشی صیاد ، پرس شدند! یک وقت دیدم اتش توپخانه دارد مارا در مدخل تنگه می کوبد...
ادامه دارد....

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت: پانزدهم
*مهمترین عملیات نظامی نیرو های انقلاب در کردستان.٢

برادرمان صیاد شیرازی ، توی ان حمله ، علاوه بر هدایت ستون ارتش ، خودش برای توپخانه دیده بانی هم می کرد و با بیسیم به انها گرا می داد. حالا ایشان چون خبر نداشت بچه های سپاه همدان از پشت سر ضد انقلاب سر دراورده اند ، به هوای این که سنگرهای عمقی ضد انقلاب در مدخل گردنه را بکوبد ، به توپخانه ارتش دستور داد انجا را بکوبند.
با بیسیم تماس گرفتیم و گفتیم: اقاجان ، بگویید توپخانه نزند ، ما الان روی هدف هستیم! ایشان که خیلی هم تعجب کرده بود ، بلافاصله دستور داد اتش توپخانه قطع شود. عناصر ضد انقلاب هم وقتی فهمیدند ما از پشت سرشان سر دراورده ایم ، دیگر روحیه شان را باختند و فرار کردند. آن روز تا شب مشغول پاکسازی منطقه بودیم. شب را هم توی برف و سرما شدید بالای گردنه صلوات اباد بیتوته کردیم. فردای ان روز هم رفتیم به سمت سنندج. بچه های همدان سوار وانت های سیمرغ پیشاپیش ستون حرکت می کردند و نیروهای ارتش هم دنبالشان. خودمان را رساندیم به ساختمان سیلوی ابتدای شهر.  به این ترتیب محور چهارم هم ازاد شد و دشمن در داخل شهر سنندج محاصره شدند. در این عملیات ، ما بچه های سپاه همدان چهار شهید دادیم که عبارت بودند از: شهید #حیدرعلی_ پورمحمد.  شهید  #محمدرضا_رضوی_همدانی .شهید #ابوالقاسم_جعفرى و شهید #حسین_شاه_حسینی.
روحشان شاد و نامشان گرامی.

*اشنایی با حاج احمد متوسلیان....
ادامه دارد....

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت: شانزدهم

*اشنایی با حاج احمد متوسلیان..
حالا برای شما عرض می کنم که اصولا چطور ما با احمد در کردستان اشنا شدیم. منتها ، لازم است اول نکته ى فرعی ، ملی بسیار مهم را اینجا به شما متذکر بشوم. ، در ان برهه ، اکثر شهرهای کرد نشین مناطق غرب کشور ، در وضعیتی شبیه حکومت نظامی به سر می بردند. به این معنا که ما نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ، تردد های خودمان در ان مناطق_ اعم از شهری و بین شهری_ را فقط می توانستیم در حد فاصل ساعت ٩ صبح تا ٤عصر انجام بدهیم. اگر عقربه ساعت ٤/٣٠ یا ٥ بعد از ظهر می رسیدند ، امکان تردد وجود نداشت و در صورت حرکت به احتمال زیاد ، کمین می خوردیم. خب حالا و در چنین موقعیت حادی ، به ما خبر رسید در شهرستان مرزی مریوان که حدود ١٢٠ کیلومتر مرز مشترک با استان سلیمانیه عراق_ عقبه اصلی ضد انقلابیون_دارد، پاسدار جوانی به نام برادر احمد با استفاده از تنها ٧٤ نفر_١٤ پاسدار و ٦٠ پیشمرگ مسلمان کرد_ توانسته طلسم حاکمیت شبانه ضد انقلاب را بشکند و امنیت خوبی را در انجا برقرار کند. این برادر احمد ، که وصف او را شنیده بودیم ، به دلایل زیادی معروف شده بود. شنیده بودیم از اول بحران کردستان به همراه یک تیم ١٢٠ نفره به کردستان امده ، در نبردهای متعددی ضد انقلاب را شکست داده ، مدتی فرمانده سپاه بانه بوده ، بعد هم مسئول واحد عملیات سپاه پاوه شده و بلاخره ، بعد از فرماندهی مشترک عملیات ازادسازی مریوان در سوم خرداد ٥٩ در معیت شهید صیاد شیرازی ، علاوه بر فرماندهی سپاه این شهرستان ، همه کاره انجا ،اوست این ها ، اجمال شنیده های ما، از سوابق عملیاتی احمد بود.
* از خصوصیات فردی او هم شنیده بودیم خیلی تند و جدی است. یکی از دلایل معروفیت او هم برمیگشت ، به این که یک بار ، در اوایل ازادسازی مریوان ، وقتی یکی از مسئولین نظامی منطقه که به دستور صیاد بایستی در عملیات با او هماهنگ می کرد این کار را نکرده بود ، احمد متوسلیان سیلی محکمی خواباند زیر گوش او!
البته چند سال بعد از ختم جنگ ، شنیدم که همان شخص طرف عتاب احمد ، ضمن یاداوری ان ماجرا ، در حالی که از فرط تاثر اشک می ریخت ، گفته بود: من افتخارم این است که از یک مرد به تمام معنا سیلی خوردم. چون در ان قضیه ، واقعا مرتکب قصور شده بودم و ان سیلی کمترین جزایی بود که به من داده شد. ناگفته نگذارم که این دو نفر بعد ها خیلی باهم رفیق شدند و ارادت عجیبی به هم پیدا کردند.
در سفری که به سنندج داشتیم. خدا توفیق داد و اولین بار در ساختمان سپاه شهرستان مریوان ، احمد متوسلیان را دیدم.
ادامه دارد....


#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت: ١٧

*زمان ملاقات حاج احمد متوسلیان...

در اواخر بهار سال ٥٩بود . بعد از شکستن حلقه محاصره ضد انقلاب بر گرد شهر سنندج که در جریان ان بچه های سپاه همدان موفق شدند گردنه استراتژیک صلوات اباد را فتح کنند ، ما عازم مریوان شدیم.
تا حوالی اواخر اردیبهشت ماه سال ٥٩ ، در گیر ازاد سازی و تثبیت امنیت سنندج بودیم. درست در اواخر خرداد سال ٥٩ و به فاصله ى کوتاهی بعد از ازاد سازی مریوان ، توسط صیاد و متوسلیان بود که ما به ملاقات احمد رفتیم.  البته قبل از عزیمت ما به مریوان ، اقای بروجردی از طریق بی سیم برد بلند سپاه سنندج ، خبر امدن ما به مریوان را به او اطلاع داده بود. ما شش نفر بودیم که عبارت بودند از: بنده ، محمد نیکومنظر ، مهدی فریدی ، سعید شالی ، صمد یونسی و محمدرضا فراهانی. سوار بر یک وانت سیمرغ راهی مریوان شدیم. بچه ها در عقب وانت تعدادی پتو پهن کرده بودند و به قول معروف هیأتی رفتیم. حوالی ساعت ٩ صبح بود که از سنندج به قصد مریوان خارج شدیم. حوالی ظهر بود که رسیدیم به مریوان. حالا حالا بایستی به ذهنیت نادرستی که بعد از شنیدن اوصاف حاج احمد در باره او بر ما حاکم شده بود اشاره کنم. بنا به شنیده ها ان چه که ما از برادر احمد در ذهن داشتیم ، تصویری از یک ادم بزن بهادر بود! ادمی قلدر وخشن و بی منطق که دست بزن دارد و هر کس روی حرفش حرف بزند ، او را می زند و حالا هم دارد در مریوان حکومت می کند.
ادامه دارد....


#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت: ١٨

*ملاقات حاج احمد متوسلیان...

اخر ان روزها معرف سنخ نیروهای اعزامی از سپاه تهران ، بعضا بچه های بی منطق ، خشن و بد برخوردی بودند که عجیب عشق چریک بازی داشتندو حتی آرایش و پوشش شان ، شبیه الگو های نخ نما شده چپ چریکی از قبیل ارنستو چه گوارا و فیدل کاسترو بود. با کلاه بره سیاه ، موهای بلند و ژولیده سر و ریش و،،،، اصلا جور عجیبی!!
این را هم عرض کنم که در جریان بحران کردستان ، ما با عناصر وابسته به این طیف ، بر سر نحوه برخورد با قضایای ان منطقه اختلاف ریشه ای داشتیم و کاملا با انها درگیر بودیم. حتی در عملیات ازادسازی سنندج هم این اختلاف ها وجود داشتند.
لذا بعد از شنیدن اوصاف حاج احمد یک نوع کپیه و شبحی از ان سنخ اشخاص در ذهن نمان تداعی شده بود..
حوالی ظهر بود که رسیدیم به سپاه مریوان. خودمان رامعرفی کردیم و گفتیم مسئولین سپاه استان همدان هستیم و امدیم برای ملاقات با برادر احمد متوسلیان. معلوم شد خودش برای کاری به شهر رفته. ما را خیلی مودب راهنمایی  کردند به اتاقی در پشت ساختمان سپاه؛ انجا طوری که می گفتند هم محل کار احمد بود و هم در مریوان حکم خانه ى او را داشت. وارد اتاق که شدیم ، خیلی کنجکاو به هر طرف سرک  کشیدیم . فضای داخل اتاق خیلی تمیز و مرتب بود. کف پوش ان ، یک تخته موکت مستعمل بود. یک چراغ نفتی والور کوچک ، گرمای اتاق را تأمین می کرد. در گوشه ای ، چند تخته پتو کهنه ولی نظیف را خیلی مرتب روی هم چیده بودند. یک یخچال کوچک ، یک دستگاه رادیو دو موج قدیمی ، چند جلد کتاب ؛عمدتا اثار شهید مطهری.... و از همه جالب تر ، تعدادی جزوه درسی دانشگاهی با موضوع مهندسی برق صنعتی....
الغرض ، کل مایملک برادر احمد ، در اتاق محقر ولی به شدت پاکیزه ، همین ها بود که گفتم. همان جا نشستیم. و رفتن او را خبر کنند که مهمان دارد. بعد از چند دقیقه ، با شنیدن همهمه ى عجیبی که از بیرون از اتاق به پا شد ، خبردار شدیم که دارد می اید. وارد اتاق شد ، همگی چشم شدیم و شروع کردیم به بررسی ظواهر او.....
ادامه دارد....

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b
بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت: ١٩

*ملاقات حاج احمد متوسلیان...

از موهای بلند و ژولیده ى سر و ریش خبری نبود. خیلی مرتب ، تمیز و در قیاس با معیارهای رایج نظامیان در ان روز ها ؛ اراسته لباس پوشیده بود. یک پیراهن سبز رنگ فرم سپاه به تن داشت که استین های ان را با دقت تا بالای ارنج تا زده بود. یک شلوار نظامی استتاری از نوع کمیاب و مرغوب به پا داشت ، یک ردیف نوار فشنگ دور کمرش بسته بود و یک قبضه تفنگ کالاشنیکف قنداق چوبی را هم ازبند ان ، حمایل شانه اش کرده بود. از همان دم اتاق ، شروع کرد به چاق سلامتی با بچه ها.  خیلی شمرده ، مودب و با لحنی ارام صحبت می کرد. موقع احوال پرسی ، محکم و مردانه دست تک به تک بچه ها را می گرفت ، قرص و پرشور با انها دست می داد ، طوری که بر اثر تکان دادن دستش ، دست بچه ها تا سر شانه شان تکان می خورد! از همان دیدار اول و نحوه برخوردش ، فهمیدم ادمی است جدی و بسیار منضبط.
ادامه دارد....

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ، سردار شهید #حاج_حسین_همدانی

کتاب : مهتاب خین

قسمت: ٢٠

*ملاقات حاج احمد متوسلیان...

دور هم نشستیم و احمد شروع کرد به تشریح موقعیت جبهه مریوان ، وضعیت گسترش نیروهای سپاه و بچه های گردان ١١٢ تیپ سوم لشگر ٢٨ ارتش در منطقه و موقعیت قوای ضد انقلاب ، حدود بیست دقیقه ای به صورت شمرده و دقیق ، گزارش داد. بعد هم شروع کرد به نالیدن از دست همه ى مسئولین ؛ یعنی کسانی که باید به او کمک می کردند ، اما نمی کردند. خیلی دلش پر بود!
عمدتا از مسئولین واحد عملیات در ستاد مرکزی سپاه. ان روزها هم متوسلیان و هم اقای بروجردی به شدت با ان اقایان درگیر بودند. البته ما تا قبل از ان سفر ، از وخامت موجود در روابط احمد با عملیات ستاد مرکز اطلاعی نداشتیم. ما هم در سپاه همدان به شدت با اقایان و کارگزاران درگیری داشتیم. اغراق نیست اگر بگویم که ان روزها ما در دو جبهه می جنگیدیم: جبهه اول ، جنگ گرم با ضد انقلاب بود و جبهه ى دوم: جنگ سرد موجود در بین نیروهای خودی که ناشی از حاکمیت ان طیف ، بر مقدرات مناطق سپاه غرب بود. عناصر این طیف ، عمدتا ادم های تمامیت طلب و مستبدی بودند ، طوری که هر جا می امدند ، می خواستند اداره ى همه ى امور را توی کنترل خودشان بگیرند و به احدی هم ، حق اظهار نظر یا طرح دیدگاه اش را نمی دادند. میزان مشکلاتی که که ما با این طیف داشتیم به اندازه ای است که این جلسه حتی وقت کافی برای طرح تعدادی از ان ها را هم ندارد.خلاصه وقتی دیدیم احمد دارد با ان همه صداقت و صراحت با ما درد دل می کند ، متقابلا سفره دلمان را جلو او باز کردیم و برایش توضیح دادیم که خود ما در جنگ های کردستان ، در رابطه با ان اقایان ، متحمل چه مشکلاتی شدیم.
ادامه دارد...

#جهادفرهنگی_بازنشرخاطرات_شهید

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردارشهید
#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:21

*ملاقات با حاج احمد متوسلیان

احمد با دو منظور با ما در آن جلسه شرکت کرد :منظور اول، ایجاد رابطه ای نیمه رسمی با تشکیلات سپاه استان همدان،برای تامین نسبی حوایج وکاستی های موجوددر مناطق عملیاتی تابع سپاه مریوان بود.گفتم که چقدر از بابت کاستی ها وعدم احساس مسئولیت کار گزاران وقت واحد عملیات سپاه نالیده بود .از لحاظ اسمی ،سپاه مریوان تابع سپاه کردستان-با مرکزیت سنندج-بود وآنها می بایست احمد را پشتیبانی و تامین می کردند ،که نمیکردند .لذا روی این مطالب که عده ای از مسئولین ستادی وعملیاتی سپاه استان همدان به مریوان آمده بودند ،حساب باز کرده بود . از آن جا که خودش هم در نبرد آزاد سازیه سنندج شرکت کرده بود ،می دانست که در آن عملیات پیچیده و دشوار،این بچه های سپاه همدان بودند که گردنه سوق الجیشی صلوات آباد را از لوث عناصر مسلح ضد انقلاب پاکسازی کردند . از برش نظامی و مدیریت عملیاتی خوب بچه های همدان اطلاع داشت.

منظور دوم احمد از شرکت در آن جلسه،طرح تقاضای اعزام نیرواز سپاه استان همدان به مریوان بود. در آن وانفسای کمبود نیروی سپاهی با تجربه در مناطق غرب کشور،از ما توقع داشت برایش نیروی کیفی به مریوان بفرستیم .

خلاصه، حاصل آن جلسه این شد که ما قبول کردیم برایش از سپاه استان همدان، چند دسته نیروی پاسدار کیفی داوطلب به مریوان بفرستیم. آن روز ها ما در سپاه همدان واحد های رزمی خودمان را در سطح دسته یا گروه تشکیل میدادیم  و هنوز قالب های گروهانی و گردانی در امر سازمان رزم ما رایج نشده بودند. بعد از صرف غدا احمد یکی از نیروهای زبده خودش به نام تقی رستگار مقدم  را صدا زد و به او گفت :برادر جان شما این برادر های عزیز من را ببر،قدر توی شهر ومناطق اطراف آن را به آنها نشان بده و نسبت به موقعیت مریوان تو جیه شان کن .
تقی هم با یکی از نیروهای بومی مارا بردند برای بازدید منطقه.

ادامه دارد ....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب مهتاب خین

قسمت:22

*ملاقات با حاج احمد متوسلیان...

در اثناءگشت و گذار در آن مناطق تقی با آن روحیه سر زنده وبشاش خودش به تفصیل در باره هر منطقه برای مان توضیح میداد.صحبت هایش پخته و دقیق بودند.هوس کردیم مقداری از او در باره ی احمد متوسلیان پرس و جو کنیم.

این که احمد اصالتا اهل کجاست ،چقدر درس خوانده،قبل از انقلاب چکاره بوده و.....قس علی هذا
در جواب سوالات ما ،تقی با یک مباهات عجیبی شروع کرد به بیان شرح حال احمد .او گفت برادر احمد اهل خیابان مولوی تهران و دانشجوی دانشگاه علم و صنعت است .ایشان جزء مبارزین قبل از انقلاب بوده،زندان رفته،شکنجه شده و اواخر رژیم شاه از زندان آزاد شده ...من خودم برادرم از دانشجویان مبارز خارج کشور بود که در تظاهرات مردم  او را به گلوله بستند و شهید شد.با این حال برادر احمد را به اندازه برادرم دوست دارم .ایشان مثل و مانند  ندارد .

آن چیزی که در این بازدید خیلی در نظرمان جلوه کرد ،لمس این واقعیت بود که می دیدیم الحق در مریوان امنیت وجود دارد .آخر خودمان قبلا چندین شهر مناطق کرد نشین را دیده بودیم .اگر در آن شهر ها از ساعت 4عصر به بعد ،شرایط مثل حکومت نظامی می شد و احدی نمی توانست در منطقه تردد داشته باشد ،در مریوان دیدیم که دقیقا تا قبل از تاریک شدن هوا،مردم می توانند بی دغدغه و اضطراب در معابر اصلی و فرعی شهر وجاده های  مواصلاتی اطراف آن،آمدو رفت داشته باشند .
الغرض،حسابی که نسبت به موقعیت مریوان مسائل امنیتی آن توجیه شدیم ،به همراه تقی رستگار مقدم و آن پیشمرگ مسلمان کرد،برگشتیم به ساختمان سپاه و شب را در همان اتاق احمد متوسلیان بیتوته کردیم .صبح روز بعد،احمد آمد برای خدا حافظی و بدرقه ما.پرسید خب،حالا که وضعیت مریوان را از نزدیک دیدید،فکر میکنید  بتوانید برای حفظ امنیت مردم آن به من کمک کنید ؟!
گفتیم :قطعا؛ قول میدهیم به محض مراجعت به همدان ،قبل از هر کار دیگری ،اول آن نیروهای داوطلبی را که لازم دارید ،برای شما به مریوان بفرستیم.ناباورانه گفت:یعنی قول می دهید دیگر؟گفتیم قول مردانه.! خیلی خوشحال شد و مارا تا پای وانت سیمرغ بدرقه کرد.گرم وصمیمی ،شش نفرمان با او خدا حافظی کردیم ،سوار شدیم و به همدان برگشتیم.
خب به احمد قول داده بودیم .از قدیم گفته اند مرد است وقولش ![می خندد]...
لذا به سرعت در صدد برآمدیم  تا به هر نحو ممکن،ترتیب اعزام چند دسته از پاسداران زبده همدان را به مریوان بدهیم . بعد از چند روز دوندگی و گزینش نیروهای داوطلب،سرانجام تحت نظارت دقیق برادرمان محمد رضا فراهانی  فرمانده عملیات سپاه استان همدان،توانستیم سه دسته نیروی پاسدارذخیره را سازماندهی وتجهیز کنیم .

ادامه دارد...

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:23

*ملاقات با حاج احمد متوسلیان...

ماموریتی 45 روزه در مریوان برای این نیروها لحاظ کردیم .بعد هم آنهارا به مریوان فرستادیم .پایان ماموریت بچه ها مقارن بود با اواخر  مرداد ماه سال 1359.جنگ تحمیلی رژیم بعثی حاکم بر اعراق علیه کشورمان داشت شروع می شد و خود ما بچه های سپاه استان همدان تا خرخر درگیر تحولات مر بوط به آن شده بودیم .

یادم هست در از اوایل تیر ماه سال 59 خودمان رفتیم در منطقه قصر شیرین،اطراف پاسگاه مرزی تیله کوه موضع گرفته بودیم .در هیجدهم تیر ماه 1359 هم کودتای شبکه نقاب در پایگاه شهید نوژه همدان کشف شد که نقش آفرین اصلی خنثی سازی این توطعه بزرگ ،بچه های سپاه استان همدان تحت فرماندهی برادر عزیزمان آقای سعید طایفه نوروزی بودند. داستان عزیمت ما به غرب هم از این قرار بود که سرهنگ علی سیاد شیرازی که از بهار 1359 فرماندهی قرارگاه عملیاتی غرب ارتش را به عهده داشت،به اتفاق سروان غلام رضا آذربون فرمانده سپاه قصر شیرین و سر پل ذهاب آمده بودند به سپاه همدان ودر ملاقات با آقای طایفه نوروزی،تفاضای اعزام نیروی کمکی به نوار مرزی قصر شیرین ودشت ذهاب را داشتند.

ما هم رفتیم در پاسگاهای مرزی تیله کوه،برار عزیزو تنگه هووان _در حد فاصل قصر شیرین تا دشت ذهاب _مستقر شدیم.آن جا معروف شد به جبهه همدان.چه این که برادرمان آقای طایفه نوروزی هم روز اول جنگ به همراه دوستانش در پاسگاه مرزی تیله کوه اسیر شد .

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:24

*ملاقات با حاج احمد متوسلیان...

به خاطر ندارم حتی یک بار شده باشد که احمد برای رفتن به تهران از همدان عبور کند ،ولی سری به ما بچه های همدان نزند.از سر بندآن ماجرا که به او قول اعزام نیرو دادیم و به فاصله چند روز ،در آن قحطی امکانات ،برایش سه دسته نیروی سپاهی فرستادیم،این خیلی در نظرش جلوه کرد. خودش هم به رغم آن ظاهر خشن ،آدم خیلی لطیف وبا عاطفه ای بود .محبت بچه های همدان را به دل گرفته بود.
به جرات میتوانم بگویم بیش از 90 درصد از سفر های را که احمد از مریوان به تهران انجام داده،محال است در جریان آن،توقفی در همدان نداشته باشد.ولو شده برای یک ساعت ،به بهانه خوردن صبحانه ،شام ویا استراحتی کوتاه،مهمان بچه های همدان می شد.
ما پشت دفتر فرماندهی سپاه  استان،اتاقی داشتیم که هر بار برادر احمد به سپاه همدان می آمد ،برای بیتوته می رفت آن جا .هر چه ما می خوردیم ،او هم با ما می خورد .آن روزها ،لااقل در سطح سپاه استان همدان  رژیم غذایی پاسداران وضع یکنواختی داشت :یا نان وسیب زمینی آب پزبور ،یا تخم مرغ وسیب زمینی آب پز و یا سیب زمینی آب پز کوبیده .بچه های سپاه عموما دوشنبه ها و پنج شنبه ها ی هر هفته را روزه می گرفتند و جیره سیب زمینی آب پز شام شان رابرای سحر نگه می داشتند.هیچ کس در بند شکم نبود ،هیچ کس.
گروهی از بچه سپاهی های پر جنب وجوش مادنبال این بودند تا به صورت رابطه ای،حتی چند ماهی به جبهه ی کردستان بروند ،از همین حضورهای ادواری احمد ،استفاده ی بهینه!می کردند ،می رفتند و دم اورا می دیدند . او هم نامه ای می نوشت خطاب به فرمانده سپاه استان همدان و ان را می داد به دست فرد متقاضی،تا برود وجوابش را بیاورد .اوصولااحمد خیلی آدم مقرراتی بود و در هر شرایطی ،دیسیپلین نظامی واصل سلسله مراتب  را رعایت می کرد و بر می داشت می نوشت:
برادر نوروزی فرمانده محترم سپاه استان همدان
ضمن سلام و احوال پرسی،به دلیل نیاز شدید منطقه به برادر. .. استدعا مند است به مدت 45 روز ،ایشان را به سپاه مریوان بفرستید چون ما به ایشان نیاز داریم.خداوند به شما توفیق عنایت بفرماید.
خیلی ماکد می نوشت؛جوری که هر کس نامه او را می خواند ،فکر می کرد اصلا انگار موجودیت سپاه مریوان ،بسته به اعزام فلان شخص به آن جا است!
این قبیل آمد ورفت های برادر احمد به همدان ادامه داشت تا وقتی که در 31 شهریور 59 جنگ تحمیلی رژیم بعث به کشورمان ،رسما شروع شد.

ادامه دارد....

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:25
فصل سوم :هجوم دشمن

بنده به همراه جمعی از برادران سپاه همدان،حدود دوماه قبل از شروع تهاجم ارتش بعث در منطقه عمومی سر پل ذهاب-شخصا نوار مرزی  قصر شیرین ودشت ذهاب-مستقر شده بودیم. تجاوزات مرزی ارتش عراق به پاسگاه های مرزی ژاندارمری در غرب به صورت سیستماتیک وپی درپی ،مدتها قبل از حمله رسمی رژیم بعث به ایران شروع شده بود.
عراقی ها گاهی با آتش توپ و خمپاره پاسگاه های مارو میزدند و گاهی هم عوامل بومی شان به داخل می آمدند ودر جاده ها مین گذاری میکردند . کار بچه های ما هم شده بود خنثی کردن این مین ها.
در تابستان 59،کل نیروهای ارتش وسپاه در مناطق غرب کشور اعم از ایلام،آذربایجان غربی وکردستان،تحت کنترل عملیاتی یک مرکز فرماندهی مشترک قرار داشتند  به اسم قرار گاه عملیاتی غرب کشور.فرماندهی جناح ارتشی این قرارگاه به عهده ی سرهنگ توپخانه علی صیاد شیرازی بود وفرماندهی جناح سپاهی آن را هم برادر محمد بروجردی فرمانده سپاه منطقه 7شامل استان های کرمانشاهان،ایلام،کردستان،همدان وآذربایجان غربی_بر عهده داشت.روز 24مرداد1359،کل فرماندهان ارشد عملیاتی ارتش و سپاه  در مناطق غرب وشمال غرب کشور در اتاق جنگ لشکر 81 زرهی کرمانشاه،جلسه بسیار مهمی با بنی صدرو مشاوران نظامی  او  داشتند.حضور امیر سرتیپ قاسم علی ظهیر نژاد فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش مرتضی رضایی فرمانده کل وقت سپاه،ابوشریف،فرمانده عملیات سپاه کشور،سرهنگ صیاد شیرازی،محمد بروجردی،ناصر کاظمی_ فرمانده سپاه پاوه_احمد متوسلیان فرمانده سپاه مریوان ،سروان غلام رضا  آذربون فرمانده ارتشی سپاه قصر شیرین  را در  آن جمع به خاطر دارم.
ابتدا آقایان بروجردی و آذربون به تفصیل از تحروکات گسترده سپاه دوم ارتش بعث در امتداد نوار مرزی وگلوله باران  مستمر پاسگاه های مرزی ما توسط دشمن صحبت کردند .بنی صدر و نظامی های همراه او از قبیل سرهنگ پور موسی اصلا این گزارش ها را جدی نگرفتند.مدام به همدیگر نگاه میکردند و پوزخند می زدند!

ادامه دارد..
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردارشهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:26

*هجوم دشمن

حتی یادم هست خودم به بنی صدر در باره ی وضعیت بحرانی منطقه سر پل ذهاب گزارش مفصلی دادم . به او گفتم:آقای ریس جمهور! در نوار مرزی،یک پاسگاه به اسم تیله کوه ماداریم ،یکی هم عراق .سپاه دوم ارتش بعثدر پاسگاه تیله کوه عراق،حدود150 تانک را جلو کشیده و رو به سمت شمال دشت ذهاب،آنها را آرایش داده ،ما حتی با دوربین تک به تک آنهارا شمریم.

قشنگ یادم هست دورو بری های بنی صدر گفتند :نه آقا،آن ها تانک واقعی نیستند،ماکت تانکند! می خندیدند و می گفتند :ماکت هستند.
در پایان آن جلسه،بنی صدر و مشاواران او گفتند:شما اصلا نترسید،ارتش عراق جرات نمی کند حتی گوشه  چشمی به خاک ایران بیندازد.عصر همان 24 مرداد،بنی صدربه علت اصرار شدید فرماندهان ارتشی و سپاهی،به اتفاق آقایان ظهیر نژاد،مرتضی رضایی،صیاد شیرازی و مهندس ماکویی استاندار وقت کرمانشاهان،سوار بر یک فروند هلی کوپتر رفت برای بازدید از پاسگاه های مرزی پرویز خان وهدایت در منطقه قصر شیرین.ماجرای نقص فنی هلی کوپتر بنی صدد در بازگشت از قصر شیرین و فرود اضطراری آن در بیست کیلومتری پاسگاه گهواره_نزدیک سر پل ذهاب_در همین سفر اتفاق افتاد که طرفداران بنی صدر؛مشخصا در دفتر  هماهنگی ریس جمهور ،جبهه ملی ،نهضت آزادی و روزنامه های لیبرالی انقلاب اسلامی و میزان مهندس بازرگان ،در تبلیغات خودشان برای قهرمان تراشی از بنی صدر، خیلی از این واقعه سوء استفاده کردند .
به فاصله پنج روز قبل از  شروع هجوم سراسری ارتش بعث عراق ،در تاریخ 26 شهریور 1359 پاسگاه های مرزی ما در شمال دشت ذهاب ؛مشخصا پاسگاه  تیله کوه،پاسگاه برار عزیزو پاسگاه تنگه هووان ،طی دو _سه سورتی، توسط جت های بمب افکن نیروی هوایی ارتش بعث،به شدت بمباران شدند.
واقعه ی مهم دیگری که در روز بیست و پنجم شهریور 59 شاهد آن بودیم ،آمدن سه نفر از اعضای شورای 9نفره فرماندهی سپاه استان همدان به همراه چند نفر از بچه ها به منطقه استقرار ما ،در پاسگاه تیله کوه بود.

ادامه دارد.. .

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:27

*هجوم دشمن

سه عضو شورای فرماندهی سپاه استان همدان که به تیله کوه آمدند،عبارت بودند از آقایان:سعید طایفه نوروزی؛فرمانده سپاه استان،سید احمد قشمی مسئول پرسنلی ومدیر داخلی وآقای یحیی ترابی؛مسئول واحد بسیج مستضعفین در سپاه استان همدان.
خلاصه این برادران که در اصل برای بازدیدی کوتاه از منطقه به آن جا آمده بودند،بعد از مشاهده وضعیت موجود و خستگی وفرسودگی شدید بچه های ما،به بنده گفتند:فعلا ما این جا هستیم بهتر است شما برای یک هفته بروید همدان ،قدری استراحت کنید و در صورت امکان ترتیبی بدهید تا با اعزام نیروی تازه نفس به این جا،بتوانیم این بچه های فرسوده خودمان را با آن ها جایگرین کنیم.
لذا پذیرفتم و به همدان برگشتم تا علاوه بر استراحت و تجدید قوا ،تعدادی نیروهای تازه نفس  هم از بین پاسداران ذخیره سپاه همدان جذب وسازماندهی کنم و آنها را ببرم سر پل ذهاب. آخر آن نیروهایی که در منطقه داشتیم ،حدود دو _سه ماهی می شد که در آن گرمای طاقت فرسای تابستان59 و بیابانهای کسل کننده دشت ذهاب،آن جا مانده بودند.خستگی و فرسودگی داشت آنها را از پا  می انداخت ولازم بود آن ها رابا نیروی تازه نفس تعویض کنیم . به محض ورد به همدان،رفتم دنبال جذب نیرو. یادم هست کل روند جذب وسازماندهی مقدماتی نیروها،دو _سه روز بیشتر طول نکشید .

روز 31 شهریور 59 که جنگ رسمی رژیم بعث حاکم بر عراق با ما شروع شد ،از صب این نیروها ی جدید را به دامنه کوه الوند برده بودیم  تا قدری آن ها را محک بزنیم و از بین شان نفرات زبده و قوی بنیه تر راشناسایی ودست چین کنیم.

حوالی ساعت12:30 دقیقه ظهر همان روز ،ما پای کوه الوند بودیم که دفعتا دیدیم از بالای سرمان تعدادی هواپیمای جت،با سرعت زیاد عبور می کنند.از آن جا که پایگاه هوایی خلبان شهید محمد نوژه در حومه همدان واقع شده ،بعضیخ ها می گفتند لابد جت های خودی بوداند.من به آن شنیده ها اکتفا نکردم. بی سیم با خودمان برده بودیم . با سپاه همدان تماس گرفتم و پرسیدم:چه خبر شده؟ از آن سر به ما گفتند :هر چه سریعتر شما بچه هارا جم کنید ،برگردید به سپاه عجله کنید !
همزمان باند پرواز فرودگاه شهید نوژه بمباران شد .بلادرنگ نیرو را جم کردیم و برگشتیم به سپاه. مقارن رسیدن ما به سپاه بود که  بخش خبری ساعت 14 شبکه سراسری صدای جمهوری اسلامی  اعلام کرد :ارتش متجاوز بعث  به خاک میهن اسلامی تجاوز کرده ،هواپیماهای رژیم صدام ،تهران و چند شهر کشور را مورد تهاجم قرار داده اند .

ادامه دارد..
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم االله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:28

*هجوم دشمن

دیگر درنگ جایز نبود .خوب به خاطر دارم به سرعت دست به کار شدیم.وانت سیمرغی را که با آن در اواخر خرداد به ملاقات  احمد متوسلیان رفته بودیم ، آوردیم و یک قبضه تیر بار کالیبر50 م.م آمریکایی را پشت آن سوار کردیم .مقداری مهمات کالیبر 50 هم بار زدیم و به اتفاق تعدادی از بچه های سپاه همدان ،تخته گاز رفتیم به سمت منطقه.

گروه ما با خودم می شد هفت نفر. با رسیدن به نزدیکی کرمانشاه،تعادل وانت به هم خورد،زدیم کنار ودیدیم  سیمرغ مان پنچر شده . نشانه های آن شوک حاصله از شروع جنگ به خوبی قابل مشاهده بود .فوج فوج تراکتور،اتوبوس ،مینی بوس و وانت و ماشین های شخصی را می دیدیم که پر از آدم ،داشتند از روستاها و شهر های منطقه به کرمانشاه می رفتند. خواست خدا بود که در آنجا ماشین ما پنچر شد ،چون مردم  که دیده بودند ما با آن وانت مسلح به کالیبر 50 به سمت منطقه می رویم ،خیلی دلگرم شده بودند .خیال می کردند که ما هفت نفر پاسدار مسلح به آن قبضه کالیبر50 ،چنان زبده هستیم که می توانیم برویم و پدر صدام را در بیاوریم!
بعضی های شان حتی این مطلب را با جوش وخروش به زبان می آوردند![می خندد]
همین ها بودند که بسیج شدند ،آمدند به کمک ما ،سریع پنچری طایر وانت را گرفتند وهر کار کردیم ،حاضر نشدند پولی از این بابت،از ما بگیرند .در عوض برای سلامتی ما صلوات هم میفرستادند.

به سرعت سوار شدیم و پر گاز رفتیم تا رسیدیم به پل ماهی،بعد از گردنه پاتاق.در آن جا تعدادی از بچه های ارتشی و نیروهای عشایری  معروف به فدائیان امام،روی جاده جلوی ما را گرفتند. از آن جا که ما مدتها قبل از تهاجم دشمن در منطقه مستقر بودیم ،ما را می شناختند .پرسیدیم چه خبر؟گفتند:خبر های بد !عراقی ها مثل مور وملخ با تانک هایشان  جلو کشیده اند . دارند می رسند به پاتاق ،از این جا جلو تر نروید ،و الا شما را اسیر می کنند.

سر وته کردیم و رفتیم به سمت یک محوطه ی اردوگاهی .ما تازه به آن اردوگاه نزدیک شده بودیم که دیدیم از سمت پادگان ابوذر ،یک دستگاه مرسدس بنز سواری با سرعت دارد به طرف ما می آید . سریع از وانت پیاده شدیم و برای سرنشینان آن دست تکان دادیم که بایستد  وما ببینیم این ها که هستند . ماشین با ترمز شدیدی متوقف شد ،رفتیم دیدیم سرنشین اصلی آن ،برادر مان آقای مرتضی  رضایی فرمانده کل _وقت _سپاه است . خب من ایشان را از قبل می شناختم .جلوتر رفتم و احوال پرسی مختصری کردیم.پرسیدم برادر رضایی شما اینجا چه می کنید ؟گفت :من از گیلان غرب  دارم می آیم . عراق دارد نیروهایش را جلو می کشد.

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سرداد شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:29

*هجوم دشمن

از قرار معلوم، ایشان از طریق جاده ی مواصلاتی گیلان غرب _سر پل ذهاب خودش را به آن جا رسانده بود . بعد از ما پرسید: شما چه خبری دارید .گفتم:آن طور که بچه های ارتش و فدائیان امام به ما گفتند ،عراق دارد با تانک هایش  رو به سمت تنگه پاتاق جلو می آید.الان فرمانده سپاه استان همدان  و همراهان ایشان در پاسگاه مرزی تیله کوه مانده اند و آن جاگرفتار  شده اند. قصد داریم بریم و آن ها را بیاوریم عقب.

بعد آقای رضایی پرسید :آیا راه به سمت کرمانشاه باز است؟گفتم:بله.گفت:پس بهتر است من هر چه زودتر بروم  و مسوولین  رد های بالا را خبر کنم،چون الان هیچ کدام شان از وضعیت این منطقه مطلع نیستند.خدا حافظی کردیم و ایشان سوار بر همان ماشین ،  به سرعت عازم کرمانشاه شد.
بعداز رفتن برادر رضایی ما هم حرکت کردیم و آمدیم تا نزدیکی شهر سر پل ذهاب .آخر در آن جا یک تعدادی از بچه های ارتش ،ما را از دوران حضور در پادگان ابوذر می شناختند .چون برای نیروهای مستقر در مرز خودمان ،مقر جم وجوری را به عنوان عقبه در آن پادگان داشتیم. نزدیکی سر پل ذهاب به آن بچه ها  ارتشی برخوردیم .چهره شاخص آن ها، یک افسر انقلابی با حال و شجاعی بود به اسم سروان حسین ادیبان فرمانده گردان مالک اشتر تیپ یکم لشگر 81 زرهی .سروان ادیبان از حاکمیت افسران بد سابقه و ضد انقلابی پیرامون بنی صدر بر ردهای مختلف ارتش خیلی کلافه بود و به همین علت ،خرج خودش را از سلسله مراتب آلوده ی آن زمان ارتش جدا کرد . خودش می گفت:با این وضع فعلی ارتش ،من قادر به خدمت در آن نیستم. حدود هفتاد نفر از افسران ودرجه داران حزب اللهی لشکر81 زرهی را هم با خودش همراه کرده  وبه منطقه آورده بود. طوری که در آن جا برای خودش یک یگان مستقل داشت .

سروان ادیبان نیروهای نیروهای پراکنده ی ارتشی و ژاندارمری موجود در قصر شیرین را جمع کرد و همراه بچه های آقای الله کرم در گیری هایی با عراقی ها داشتند که این پورش ها ناکام ماند و روز سوم مهر ماه سال 1359 قصر شیرین سقوط کرد .
ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

قسمت:30
*هجوم دشمن

در مورد سروان حسین ادیبان ،اجمالا بایستی عرض کنم که این انسان بزرگوار به تمام معنا عاشق حضرت امام(ره) بود .در آن برهه که بنی صدر برای تحکیم موقعیت خودش و تضعیف و تحقیر سپاه،منافقانه داعیه دار طرفداری از ارتش شده بود ،سروان حسین ادیبان با آن صراحت لهجه ی مثال زدنی خودش می گفت:بنی صدر شیادی بیش نیست ،این آقا کمر به محو این مملکت بسته،اگر دستم به او برسد و مجاز باشم ،خدا گواه است او را می کشم،مغزش را داغان می کنم!

دقیقا ادمی بود از سنخ احمد متوسلیان .هر دو به یک اندازه مرید حضرت امام(ه) بودند،دلباخته اسلام؛رشید و شجاع و البته بسیار صریح اللهجه. یکی علمدار بچه های سپاه در مریوان بود و دیگری پرچمدار بچه های ارتش در سر پل ذهاب.چنان که گفتم سروان ادیبان فرمانده گردان مالک اشتر تیپ یکم لشگر 81 زرهی بود که بعد از اوج گیری اختلافات فرمانده ارشد ارتش در غرب _سرهنگ علی صیاد شیرازی_با بنی صدر ،از یگان خودش جدا شد و دیگر با فرماندهان تحت امر قرارگاه عملیاتی غرب ارتش نمی جوشید .

بنی صدر روز 30 شهریور 1359 درست به فاصله 24 ساعت قبل از شروع حمله سراسری  ارتش بعث ،برادرمان صیاد شیرازی را از فرماندهی قرارگاه عملیاتی غرب برکنار کرد و به جای ایشان ،سرهنگ هوشنگ عطاریان رابه فرماندهی قرارگاه مزبور منصوب کرد  .
یادم هست سروان ادیبان ،در مورد سرهنگ عطاریان _که خب ،آن روزها خیلی همداعیه ی ارادت به اسلام ،انقلاب وحضرت امام(ره)را داشت_صریحا به ما می گفت:من یکی از این عطاریان هیچ خوشم نمی آید ،احساس می کنم آدم درستی نیست .!
آشنایی ما با شهید صیاد شیرازی به دوران  قبل از انقلاب برمی گردد.شهید صیاد شیرازی توسط آقای آذر بون با مبارزین مذهبی استان همدان روابط نزدیکی برقرار کرده بود . مشخصا با آقای سید جلال حسینی که از ارتشی های مبارز تیپ 3همدان لشکر 16 زرهی بود  واز طریق آقای حسینی ،با شماری از مبارزین غیر نظامی استان از قبیل آقایان حاج علی اکبر مختاران و حاج محمود نیکو منظر .شهید صیاد شیرازی با این برادران ما،نوعی ارتباط تشکیلاتی داشت.
باید صادقانه بگویم؛ ارتباط  بنده با آن جمع،در حد چند بار شرکت در میهمانی شام و صحبت های کلی بود . روابط نزدیک ما با صیاد از عملیات صلوات آباد در بهار 59 به وجود آمد.

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:31

خلاصه نزدیک سر پل ذهاب ،برخوردیم به ستوان رستمی و بچه های ارتشی همراه ایشان،نشستیم به مشورت تا ببینیم چه باید کرد؟ قرار شد به آن وضعیت آشفته سرو سامانی بدهیم و در وهله ی اول،نیروهای پراکنده موجود رابرای مقابله با تهاجم گسترده واحد های زرهی وپیاده سپاه دوم ارتش بعث ،سازماندهی کنیم.  لذا سریع دست به کار شدیم و پرداختیم به سازماندهی نیروها.
در آن روزهای اول جنگ به هیچ وجه مقوله ای به اسم وحدت فرمانده ای در کار نبود .در منطقه دشت ذهاب ،کل  نیروهای ایرانی ،متشکل از سه گروه بودند:
1-نیروهای ارتش ،مشخصا از تیپ یکم لشگر81زرهی کرمانشاه(گردان مالک اشتر).
2-نیروهای عشایر بومی منطقه دشت ذهاب؛معروف به فدائیان امام.
3-نیروهای اعزامی از سپاه استان همدان.
فرمانده نیروهای ارتشی در منطقه دشت ذهاب،سروان حسین ادیبان بود. مسئول نیروهای عشایری مسلح منطقه ،برادری بود معروف به کاک عبدالله.ما او را از چند ماه جلوتر می شناختیم و حتی در درگیری های مرزی قبل  از شروع رسمی جنگ ،در سرپل ذهاب باهم کار کرده بودیم . مسئوولیت فرماندهی بچه های سپاه همدان در جبهه میانی سر پل ذهاب را هم بنده به عهده داشتم.
 از همان روزهای اول !ابتدا رفتیم به سمت شهر سر پل ذهاب . علت حرکت به سمت شهر هم این بود که واحد های تانک لشگر6 زرهی سپاه دوم ارتش بعث ،در روز دوم شروع جنگ ،یعنی یکم مهر ماه سال59،ضمن یک پیشروی برق آسا ،خودشان را به سر پل ذهاب رساندند و داشتند این شهر را هم می گرفتند .
خوب به خاطر دارم روی دیوار ساختمان سپاه این شهر یک آرم بزرگ سپاه را نقاشی کرده بودند که بر اثر شلیک تانک عراقی،گلوله ای به این دیوار منقش به آرم سپاه اصابت کرد.ساختمان سپاه سر پل ذهاب از سمت شرق در ابتدای ورودی شهر و رو به گردنه پاتاق قرار داشت. عراقی ها با شلیک تیر مستقیم تانک ،گلوله ای زده بودند که از طرف شرقی وارد ساختمان سپاه شده و ضمن انهدام شدید محوطه داخلی ساختمان،از سمت غربیه آن خارج شده بود.

ادامه دارد....

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

*هجوم دشمن
قسمت:32

کاملا مشخص بود که دشمن با استفاده از عوامل ستون پنجم و برخورداری از شناسایی کامل به سمت شهر آمده،می دانست کدام اماکن را باید دقیق بکوبد . در واقع امر،تانک های دشمن در اطراف جایگاه پمپ بنزین سر پل ذهاب مسقر شده بودند ،ولی ما خیال می کردیم تمام شهر در تصرف عراقی ها است.
ما خیلی محتاط وآرام آرام خودمان را تا نزدیکی شهر سر پل ذهاب جلو کشیدیم.چنان که قبلا هم گفتم ،ابتدا به ساکن خیال می کردیم کل شهر در دست دشمن افتاده .در ابتدای مدخل شهر سر پل ذهاب ،یک میدانی وجود داشت  بعداز گذر از آن میدان ،انباری متعلق به کارخانه نوشابه سازی قرار گرفته بود و درست روبه روی آن انبار ،ساختمان یک مدرسه واقع شده بود .
ما رفتیم در اطراف آن انبار نوشابه مستقر شدیم ،چون متوجه شدیم که در آن حوالی ،دشمن حضور ندارد.البته مکان های توقف تانک های لشکر6 زرهی عراق برای ما آشکار بود . بعثی ها برای تانک هایشان خاکریز و سنگر تانک درست نکرده بودند وکاملا مشخص بود که این ها کماکان در وضعیت آفندی قرار دارند.

به محض استقرار در کنار آن انبار ،بنده به برادرمان علی درویشی مروت و یک نفر دیگر که از قبل با موقعیت شهر سر پل ذهاب آشنایی داشتند گفتم:شما بروید توی شهر گشتی بزنید ،ببینید در حال حاضر عراقی ها در کدام محل آن مستقر شده اند و وضعیت آرایش آن ها به چه صورت است؟این دونفر بلافاصله رفتند دنبال این ماموریت .چند ساعت بعد برگشتند و خبر آوردند :عمده تانک های دشمن در اطراف جایگاه پمپ بنزین شهر تجمع کرده اند .در سایر محلات بعثی ها حضور ندارند . ما سریع برگشتیم رفتیم سر وقت بچه های ارتشی .آن هارا دیدیم وبرایشان مشاهدات مان را تشریح کردیم .گفتند :در حال حاضر چند نفری از خلبان های هوا نیروز در پادگان ابوذر هستند .بهتر است بگوییم آن ها با هلی کوپتر های کبرای خودشان به سر پل ذهاب بیایند ،تا بعد ببینیم چه باید کرد.

آن روزها پنج_شش نفر از خلبان های زبده هوا نیروز در پادگان ابوذر مستقر بودند که فرماندهی واحدشان را احمد کشوری و علی اکبر قربان شیرودی  به عهده داشتند .

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب :مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:33

یکی از نفرات رابط ما با پادگان ابوذر را که از بچه های گروه سروان ادیبان بود ،فرستادیم برودبه پادگان و آن ها را خبر کند. چند ساعت بعد ،دیدیم سه فروندهلی کوپتر کبرا از دور دارند به سمت ما می آیند . شیرودی و دوستان قهرمان او،بلادرنگ خودشان را به ما رساندند . نکته ظریفی از اولین ملاقات با او در خاطرم مانده؛وقتی هلی کوپتر شیرودی آمد ودر وسط میدان ورودی شهر. سر پل ذهاب بر زمین نشست ،ذوق زده دویدیم به استقبالش . در کابین کبرا را که بالا زد و قدم به زمین گذاشت ،دیدیم چند تا هنداوانه از داخل کابین در آورد و به دستمان داد. پرسیدیم :هندوانه برای چیست ؟خندید وگفت :آورده ام بخورید و گلویی تازه کنید عزیزان!

البته.!به محض این که ما اطلاعات خودمان را در باره ی  وضعیت شهرو نحوه استقرار تانک های  دشمن را به او دادیم ،یک جلسه توجیهی چند دقیقه ای و مختصر با رفقایش گذاشت و بعد از توجیه آن ها ،پرید نشست توی هلی کوپترش و همراه آن دو فروند کبرا ی دیگر ،رفت سر وقت تجمع تانک های عراقی .در نتیجه به محض تهاجم این کبرا ها ،تانک های دشمن سراسیمه از اطراف آن جایگاه پمپ بنرین پراکنده شد ندو شروع کردند به عقب نشینی!
این تانک ها ،کشیدند عقب و رفتند به سمت سه راهی قره بالاغ. حتی از آن جا هم عقب تر ؛رفتن به سمت تپه ی کوره موش .
همین امروز ،اگر شما به سر پل ذهاب بروید ،در بیرون شهر _حد فاصل سر پل ذهاب تا تپه ی کوره موش _لاشه ی یک دستگاه تانک منهدم شده عراقی را خواهید دید . در واقع این تانک ها را شیرودی همان روز ،با آتش دقیق موشک هلی کوپتر کبری خودش شکار کرد . یک ستون مکانیزه دشمن شامل 30 دستگاه نفر بر زرهی و خودرو هم که داشتند با آن تانک ها فرار می کردند ،توسط شیرودی و خلبانان آن دو فروند کبرای همراه او ،مورد حمله قرار گرفت و منهدم   شد .
شیرودی و بچه های همراه او در آن روز دو سورتی پرواز داشتند . در یک سورتی،تانک ها را زدند و وقتی مهمات کبرا ها تمام شد ،سریع رفتند به پادگان ابوذر ،از نو خودشان را مصلح کردند ودر سورتی دوم،آمدند وخیلی دقیق و مرتب،آن ستون زرهی _مکانیزه عراقی رادر هم کوبیدند. در پایان عملیات بچه های هوا نیروز ،به لطف خداشیرازه دشمن در سر پل ذهاب از هم پاشیده شد ودر نتیجه ،نیمی از شهر افتاد دست خودمان.

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:34

به محض تاریک شدن هوا ،دیدیم سر پل ذهاب مبدل شده به شهر اشباه! برق شهر قطع بود. آب هم قطع بود. سکنه شهر آن را ترک کرده بودند.اهالی قبل از ترک شهر ،حتی فرصت جم آوری ضروری ترین ما یحتاج خودشان را هم پیدا نکردند.وارد خانه ها که می شدی ،می دیدی توی اتاق  ها،جواهرات ،لوازم منزل و حتی اسباب بازی بچه ها سر جا ی شان مانده . در یخچال هارا که باز می کردی ،می دیدی پر از مواد خوراکی هستند . در خیلی از منازل هنوز  ظروف پر از غذا روی اجاق ها مانده بودند . معلوم بود آن وحشت همگانی ناشی از تهاجم دشمن به شهر ،طوری مردم را سراسیمه کرده که همگی دستپاچه و مستاصل ،فقط جان خودشان و زن و بچه های شان را برداشته اند وگریخته اند.
درست است که بچه ها خیلی خسته و گرسنه بودند،اما به علت پایبندی سفت و سختی که نسبت به رعایت حدود وموازین شرعی داشتند،احدی به خودش اجازه نمی داد برود از یخچال منزلی یک دانه سیب بردارد بخورد،یا برای استراحت شبانه خودش ،بالش یا پتویی از خانه ای بردارد.
یادم هست که نان خشک های کپک زده ی توی کیسه های نان خشک خانه ها،خوراک مان بود. آب که نداشتیم،لذا، نوشیدنی مان هم،نوشابه های موجود در آن انبار نوشابه بودند. تا مدت ها بعد،خوراک بچه های مان فقط نان خشک و نوشابه بود!همین حالا هم تاثیر خوردن آن همه نان کپک زده با نوشابه ،به صورت ناراحتی گوارشی برایم به یادگار مانده.
در حاشیه این را هم بگویم ؛خیال می کردیم جنگ حد اکثر ظرف یک هفته  به آخر می رسد و خب ،سیاسیون دو کشور می روند پای میز مزاکره و قضایا را حلو فصل می کنند. به هم دلیل رفتیم برای صاحب آن انبار نوشابه  یادداشتی نوشتیم و چسباندیم به در انبار.در جمع خودمان ،برادری داشتیم به اسم آقای حسین کبریایی. انسان مومن و فداکاری بود . طلا فروشی داشت در همدان. تمام زندگی خودش را گذاشته بود پای انقلاب. این بنده مخلص خدا ،روی یک برگه کاغذ ،آدرس مغازه طلا فروشی  اش را یادداشت کرد و خطاب به صاحب ناشناس انبار نوشابه نوشت:
برادر عزیز و ناشناش !شما به این نشانی در شهر همدان مراجعه فرمایید تا ما پول تمام نوشابه هایی را که مصرف کرده ایم ،به شما تقدیم کنیم.

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی
 
کتاب :مهتاب خین
* هجوم دشمن

قسمت:35

عراقی ها تا پایان روز دوم جنگ ،ارتفاعات کوره موش ،بنه دستک و قراویز را گرفته بودند .البته هنوز ارتفاعات بازی دراز توسط دشمن تصرف نشده بود؛چون روز سوم جنگ _یعنی دوم مهر 59_ما می دیدیم که توپخانه سپاه دوم دشمن دارد روی ارتفاعات بازی دراز،مشتملبر بلند ی های 1008و1100گچی،صخره ای،1050و10150آتش شدیدی اجرا می کند . به نظر می رسید عراقی ها تصور می کردند که ما روی قله های موصوف ،نیرو گذاشته ایم . این بود که خیلی سنگین، بازی دراز را گرفته بودند زیر آتش پر حجم واحد های توپخانه شان.
حالا در حاشیه ،بایستی عرض کنم که در آن لحظات،دغدغه ی عمده ما،معطوف به این امر بود که برویم برای نجات آقای طایفه نوروزی وبچه های همراه ایشان . قصد داشتیم از سمت پاسکاه مرزی تیله کوه آن ها را عقب بکشیم و به سر پل ذهاب بیاوریم.به همین دلیل ،آن شب را در سر پل ذهاب سپری کردیم تا صبح،برویم به سمت تیله کوه . به محض تاریک شدن هوا ،با مشاهده اجرای آتش کالیبر سبک و نیمه سنگین  دشمن در اطراف شهر ،از آن جا که فشنگ رسام می زدند ، متوجه شدیم که شهر از همه طرف در محاصره دشمن است .شدت آتش دشمن در وصف نمی گنجید . اصلا تمام آسمان روشن شده بود و از هر طرف صدای انفجار و شلیک گلوله به گوش می رسید . همین قضیه ،در کنار این واقعیت که ما ابدا با یک جنگ تمام عیار و گسترده آشنایی نداشتیم ،باعث شده بودکه همگی قدری وحشت کنیم.

قطع یقین داشتیم که به محض روشن شدن هوا ،عراقی ها دوباره به شهر حمله خواهند کرد . ستون فقرات دشمن هم در هجوم های زمینی ،متشکل از واحد های زرهی بود . بعداز یک بررسی مختصر ،معلوم شد نه تنها دستمان از تسلیحات ضد زره خالی است،بلکه حتی یک عدد نارنجک هم نداریم!
کل تسلیحات موجود ما عبارت بود از تعدادی تفنگ ژ3 و مقدار بسیار کمی فشنگ ،به علاوه آن قبضه کالیبره 50 که پشت وانت سیمرغ از همدان آورده بودیم. کالبره 50 ما هم متکی به همان اندک مهمات  همراهش بود . یعنی مهمات پشتیبانی برایش نداشتیم و اگر گلوله هایش تمام می شد ،دیگر عاطل وباطل روی دستمان می ماند.

ادامه دارد.....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب :مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:36

در همین اثنا ،برادرمان حاج علی اکبر مختاران آمد وگفت : حاج محمود نیکو منظر تعدادی سه راهی را که در آخرین روزهای بهمن 57 برای مقابله با تانک های رژیم طاغوت درست کرده بود ،در منزلش نگهداری می کند . من می گویم بهتر است برویم همان سه راهی ها را بیاوریم و به جای نارنجک از آن ها استفاده کنیم،بلاخره از هیچی که بهتر است!

دیدیم پیشنهاد بدی نیست ، لذا گفتیم سریع برود همدان و آن سه راهی ها را بردارد وبیا ورد.ما به وضعیت جاده های مواصلاتی تو جیه بودیم. این طور نبود که دشمن به جاده ها تسلط کامل داشته باشد . به آقای مختاران گفتم : آقا جان، شما همین شبانه حرکت کنید ،بروید همدان . صبح نشده بایستی برگشته باشید این جا!ایشان هم بلا فاصله به اتفاق به اسم بیات ،سوار بر همان وانت سیمرغ ،شبانه عازم همدان شدند.

خدا وکیلی جنگی رفتند و دمدمه های سحر بود که دیدیم با وانت برگشتند و چندکیسه گونی پر از سه راهی با خودشان آوردند . بلادرنگ ما آن سه راهی ها را بین بچه ها تقسیم کردیم و بعد هم سازماندهی شدند. ما بچه هارا بردیم در طبقات فوقانی ساختمان های مشرف به دو طرف  جاده اصلی شهر سر پل ذهاب تقسیم کردیم . به نحوی  که به محض آمدن تانکهای لشکر 6 زرهی دشمن ،این ها از همان بالا ،روی تانک ها سه راهی بیندازند .خب،این یک واقعیت است که در آن روزها ،ما بیشتر از این دانش نظامی نداشتیم .کل بضاعت و تدبیر ما در همین سطح بود.نه امکانات وادوات ضد زره داشتیم،نه اصولا تکنیک ها وتاکتیک ها ی جنگیدن با یک ارتش منظم و عمدتا زرهی را می دانستیم.

ما در وضعیت آماده باش کامل،منتظر آمدن تانک ها  بودیم و هر لحظه فکر می کردیم الان است که سراغمان بیایند . حدود سه ساعت گذاشت ،منتها دیدیم از بعثی ها خبری نشد .در نتیجه ،بچه ها به تدریج از طبقات فوقانی ساختمان های مشرف به جادا ی اصلی سر پل ذهاب ،پایین آمدند. بچه ها جمع شدند و دور هم، نشستیم به شور و مشورت،تا ببینیم حالا چه باید کرد؟ قرار شد برویم به سمت جایگاه پمپ بنزین شهر و همان جا آرایش دفاعی بگیریم.

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:37

به درخواست سروان حسین ادیبان،بچه های لشگر81از پادگان ابوذردو دستگاه تانک ام_60برای مافرستادند .با رسیدن تانک ها، جانی گرفتیم ودر پناه این دوتانک،جلو کشیدیم وخودمان را رساندیم به آن جایگاه پمپ بنزین که تا روز قبل ،محل تجمع عمده واحد های زرهی لشگر 6 دشمن بود . طی چند خیز ،از پل اصلی شهر که بر روی رود خانه قرار گرفته بود و دو بخش شهر را به هم متصل می کرد ،عبور کردیم و در آن دست رودخانه،بچه ها با عراقی هادر گیر شدند. فرمانده آن دو دستگاه تانک خودی ،که واقعاافسر با غیرتی بود،مجروح شد ودر پایان درگیری ،موقعی که می خواستند او را با تانک به عقب بفرستند،بر اثر شدت خون ریزی به شهادت رسید .

ما بچه های سپاه همدان به همراه کاک عبدالله؛مسئوول  نیروهای عشایری کرد سر پل ذهاب و بچه های ارتش نشستیم و برای پیش روی خودمان طرح ریزی کردیم . به کاک عبدالله گفتیم :آقا جان ،شما نیروهایت را بردار و از سمت راست برو . بچه های ارتش هم گفتند:ما از سمت چپ جلو می رویم .قرار شد بچه های سپاه همدان هم از کنار جاده ،در پناه ساختمان ها و پس کوچه ها ی شهر ضمن اجرای تاکتیک آتش و حرکت،خودشان را  بکشند جلو.

خوشبختانه صبح همان روز ،فرمانده وقت تیپ 3 لشگر 81 زرهی مقداری مهمات ژ_3برای مان فرستاد. در نتیجه ی همین تهاجم بچه های خودی ،که تمام بضاعت تجهیزات سنگین شان همان دو دستگاه تانک ام_60 بود،واحد های تانک و پیاده عراق که مجدد خودشان را تا حوالی جایگاه پمپ بنزین جلو کشیده بودند، وحشت زده سرو ته کردند و رفتند عقب ،تا حوالی سه راهی قره بلاغ!

تعدادی از بچه ها مجروح شدند و یکی_ دو نفر هم شهید دادیم. به جرات میتوانم بگویم در منطقه سر پل ذهاب تحرکات نیروی هوایی ارتش بعث ،در سطح حد اقل بود . یگان توپخانه سپاه دوم دشمن هم خیلی کم اجرای آتش می کرد. از طرف ما هم که اصلا هیچی در کار نبود ،نه خمپاره انداز داشتیم ،نه توپخانه،نه کاتیوشا...الفاتحه .علی ای حال، به یاری خدا موفق شدیم  کل شهر متروکه سر پل ذهاب را تصرف کنیم و بعثی ها سریع نیروهایشان را تا سه راهی قره بلاغ عقب کشیدند.

ا دامه دارد.....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق، سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:38

بعد از پاکسازی شهر،سروان ادیبان رابط خودش را به پادگان ابوذر فرستادو برای پشتیبانی از ما،در خواست اعزام هلی کوپتر کبرا کرد. در نتیجه،هلی کوپتر های هوانیروز مجددا آمدند و دو دستگاه از تانک های عراقی را زدند . دیگر طوری  شد که بعثی ها کاملا از منطقه  عقب نشینی  کردند و رفتند سمت ارتفاع  کوره موش که به شهر سر پل ذهاب مسط است. کوره موش از حیث پدافندی ،عارضه ی کاملا مناسبی محسوب می شود .اصلا دیواره های این ارتفاع،پر است از حفره ها و غار هایی که به عنوان سنگر و جان پناه طبیعی قابل استفاده اند.

بعثی ها رفتند روی این ارتفاع و همان جا ماندگار شدند. تا کی؟تا بعد از پایان عملیات الی بیت المقدس در خرداد 1361. بعد از فتح خرمشهر  و تغییر موازنه قوابه سود ایران ،صدام به یک رشته مانور سیاسی دست زد و شعار عقب نشینی سراسری از مناطق اشغالی ایران را ،که تاکنیکی فریبکارانه بیش نبود،از جمله مناطقی که بعثی ها در اواخر خرداد 1361 آن را تخلیه کردند. یکی هم این ارتعاع کوره موش بود .

در خاتمه عملیات ،بچه ها از سه محور حرکت کردند و آمدند رسیدند به سه راهی قره بلاغ،ابتدای شهرک المهدی(عج)و حاشیه ی پوشیده از درخت رودخانه ی الوند. این محدوده، مبدل شد به خط پدافندی نیروهای ایرانی . حالا تمام این ماجراهایی که برای شما گفتم ،وقایع مربوط به روز سوم جنگ تحمیلی در منطقه عمومی سر پل ذهاب است. تا پایان روز سوم جنگ، خط تا حد زیادی تثبیت شده بود. اواخر همین روز ،دیدیم  حدود 10 نفر از بچه های سپاه شهرستان آمل ،سوار بر یک دستگاه وانت مزدا،وارد سر پل ذهاب  شده اند. خوشبختانه همگی مسلح و مجهز بودند. پرسیدیم :از کجا می آیید؟گفتند:از مازندران،آمل.داوطلبانه آمده ایم برای کمک. هر کاری بگویید انجام می دهیم.
دیدیم خدا انگار این بچه ها را برای ما فرستاده . هم نیرو می خواستیم هم خودرو .گفتیم:خوش آمدید.لازم نیست جای دیگری بروید ،بیاید پیش ما در شهرک المهدی(عج)این ها هم خیلی خوشحال شدند و به جمع بچه های ما پیوستند.

قراویز دارای چند قله است ،به یاد دارم که نفرات پیاده عراقی ،روی اولین قله ی آن که نزدیک ترین ارتفاع بلندی های قراویز به سمت ما محسوب می شد ،فارغ البالو دست به کمر راه می رفتند!معلوم بود ابدا پروایی از ما نداشتند . از آن بالا خیلی خوب ما را زیر دید داشتند .منتها چون نه آتشی روی سرشان اجرا می شد و نه بیم حمله ای از جانب ما را داشتند ،آن طور آسوده خاطر روی قله اول قراویز رژه می رفتند!

یادم هست برای بررسی دقیق تر منطقه ،حتی یک دانه دوربین هم نداشتیم ،ولی با چشم غیر مسلح هم،تردد نفرات دشمن روی قله قراویز کاملا مشخص بود.

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب: مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:39

روز چهارم جنگ آمدیم و حمله را ادامه دادیم. این بار بچه های لشگر 81 از سمت شهرک المهدی(عج)پیشروی کردند و در حاشیه ی رود خانه الوند،با گروهی از نیروهای سوار زرهی بعثی در گیر شدند و تعدادی از نفرات دشمن را هم کشتند .بچه های ما هم آمدند داخل تنگه ی قراویز و رفتند آن را از پشت دور زدند. قراویز را از جنوب به شمال دور زدند .بچه های ارتشی هم که در حاشیه الوند با عراقی ها در گیر شده بودند . قشنگ یادم هست ما روز چهارم جنگ ،از دشمن 18 نفر اسیر گرفتیم و هجدا کوله پشتی ،هجده کیسه خواب خارجی و هجده قبضه اسلحه ی کالاشینکف. بچه ها خصوصا از بابت به غنیمت گرفتن آن تفنگ های خوش دست کالا شینکف خیلی کیفور شده بودند.

آخر تا قبل از آن مواردی داشتیم که یک قبضه تفنگ را سه نفر مورد استفاده قرار میدادند !به این صورت که نفر اول ،تک تیر انداز بود ،نفر دوم ،کمک او بود و دست خالی وارد عملیات می شد ،نفرسوم هم فرضا دبه ی آب ،یا یک جعبه انگور توی دست خودش گرفته و دنبال دو نفر اولی می رفت . بعد،در حین درگیری ،صاحب اسلحه که کمی خسته می شد ،نفر دوم یا سوم ،به او می گفت :حالا دیگر نوبت من است ،تفنگت را بده ،من هم کمی با آن تیر اندازی کنم. یعنی یک قبضه اسلحه، مال سه نفر رزمنده بود.

در جبهه ی دشت ذهاب محرومیت در حدی بود که ما حتی یک قبضه راکت انداز آر.پی. جی 7 هم نداشتیم. به جز تفنگ ژ _3اصلا ما هیچ جنگ افزار دیگری نداشتیم.  مهمات هم نداشتیم و صرفا به فشنگ هایی که به صورت رابطه ای ویا اتفاقی به دست مان می رسید متکی بودیم.
تقریبا غروب بود که دیدیم دشمن دارد به نحو عجیبی مارا می کوبد.روزهای اول جنگ دشمن قبضه های خمپاره انداز خودش رادر دسته های پنج تایی کنار هم می گذاشت و به صورت هم زمان و هماهنگ از آن ها کار می کشید ،در جبهه ی ما ،بین بچه ها شایع شده بود که ارتش بعث،سلاح جدیدی به اسم خمسه_خمسه را دارد علیه ما به کار می گیرد . سلاحی که گلوله های خمپاره را پنج تا ،پنج تاروی سرمان می ریزد !موقعی که خودمان را بالای قله ی اول قراویز کشاندیم،دیدیم بعثی ها در آن بالا،سنگری احداث نکرده اند .صرفا با چیدن پاره سنگ ها،برای خودشان جان پناه موقتی درست کرده بودند .تازه داشتیم آن جا مستقر می شدیم و دیگر دمدمه های غروب  بود که آن ها شروع کردند به اجرای اتش شدید خمپاره. آتش دشمن به حدی سنگین بود که آقای محمد رضا فراهانی همان جا مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت . تا جایی که به خاطر دارم،ظاهرا ترکش کوچکی به ران ایشان اثابت کرده بود و به نظر نمی رسید جراحت مهلکی باشد .ما سریع ایشان را زخم بندی کردیم و با هزار مکافات از قراویز به شهر سر پل ذهاب  رساندیم واز آن جا اورا فرستادند به سمت کرمانشاه. آمبولانسی در کار نبود ،در سر پل ذهاب هم حتی یک نفر کادر درمانی وجود نداشت . لذا تا ایشان با یک دستگاه وانت  بار به کرمانشاه فرستاده شود ،بین راه بر اثر شدت خونریزی به شهادت رسید . خبر شهادت رضا فراهانی را بعد هابه ما رساندند و خیلی از این بابت سوختیم.

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b
بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی
*هجوم دشمن

قسمت:40

به خاطر دارم طی نخستین دیداری که با سروان حسین ادیبان داشتیم ،به او گفتم:الان عده ای از مسئولین سپاه همدان در پاسگاه تیله کوه حضور دارند،به نظر شما ،چطور می توانیم خودمان را به آنها برسانیم و نجاتشان بدهیم؟در جواب بنده،سروان ادیبان گفت:با وضعیت فعلی منطقه،قطعا این برادرها یا در آن جا اسیر شده اند ،یا به شهادت رسیده اند. شما دیگر به فکر آن ها نباشید .عراقی ها آمده اند قصر شیرین را دور زده اند و الان ،کل اهالی شهر ،آن جا در حلقه محاصره دشمن گرفتار شده اند.
البته بعد ها مطلع شدیم که آقایان طایفه نوروزی ،قشمی و ترابی به همراه عزیزان مان خوش نیت،اولنج،شریفی،ترکو منوچهری توسط دشمن اسیر شده اند.

قبل از شروع جنگ که به سر پل ذهاب امده بودیم ،حدود پنج نفر از بچه های سپاه همدان را برای فراگیری دوره ی کار با توپ خودکششی 155م.م آمریکایی ،فرستادین پیش بچه های ارتشی مستقر در قصر شیرین .از بین آن پنج نفر ،فقط اسامی شهیدان تقی بهمنی ،مهدی فریدی و پرویز اسماعیلی عزت در خاطرم مانده. روز اول جنگ که ارتش متجاوز بعث از محور پاسگاه کلانتر وارد خاک ایران شد و خودش را به جاده مواصلاتی قصر شیرین به سر پل ذهاب رساند،عملا به طور کامل عقبه ی این شهر مرزی _قصر شیرین _بسته شد و فقط جاده مواصلاتی قصر شیرین به گیلان غرب باز مانده بود. به آن صورت زیر آتش دشمن قرار نداشت .می شد روی آن تردد کرد .منتها اشکال کار در این بود که  مسافت بین قصر شیرین تا گیلان غرب خیلی زیاد بود . در ثانی ،دشمن مدتی بعد آمد و همین جاده مواصلاتی قصر شیرین به گیلان غرب را هم بست.

این بچه ها چند روزی در قصر شیرین به صورت چیریک شهری و رزم خانه به خانه با بعثی ها می جنگیدند . منتها بعد از سقوط قطعی شهر ،خودشان رارمی رسانند به ارتفاعات پیچیده و صعب العبور بازی دراز . حالا نه از این جهت که در امور جنگ کوهستانی نیروهای خیلی ورزیده و واردی بوده باشند ،نه! این بچه ها به طور غریزی ،به نظرشان می رسد که خواهند توانست با زدن به بازی دراز ،خودشان رارنجات بدهند.


ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی
*هجوم دشمن

قسمت:41
 
قبل از ترک شهر ،تعدادی از اهالی می آیند پیش این پنج نفر وبا اصرار والتماس ،از آن ها میخواهند حالا که دارند می روند ،زن های جوان و دختر بچه ها ی آنها را هم با خود ببرند  تا این ها در معرض تعدی و هتک حرمت سربازان دشمن نباشند. البته گفته باشم که بچه ها ابتدا به ساکن این تقاضا را قبول نمی کنند .
آخر عبور از بازی دراز  حتی برای نظامی های کار کشته جنگ کوهستانی هم کار بسیار سختی هست ،تا چه رسد به شماری زن و بچه . منتها بر اثر اصرار شدید اهالی شهر ،بچه ها از سر ناچاری کوتاه آمدند. تیم پنج نفره بچه ها ،به همراه حدود 100 نفر زن ودختر بچه ،شبانه از شهر قصر شیرین بیرون می زنند و پای پیاده از بازی دراز بالا می کشند .این جمع 105 نفر،به مدت 48 ساعت در بلندی های بازی دراز رو به سمت جنوب شرقی در حرکت بودند. در جریان عبور از یال ها وگردنه های سرکش این ارتفاعات؛متاسفانه تعدادی از زن و بچه ها بر اثر خستگی مفرط و از دست دادن تعادل شان ،از پرتگاه های بازی دراز سقوط می کردند و در قعر دره های آن به شهادت رسیدند .
سرانجام ،بعد از دو شبانه روز کوه پیمایی پر ماجرا و دست و پنجه نرم کردن با خطرات راه بهمنی و چهار یار دلاورش ،همراه با آن زنان و کودکان آواره قصر شیرینی ،خودشان را به سر پل ذهاب رساندند. رمقی به جان هیچ کدامشان نمانده بود . همگی به شدت خسته بودند ک از نفس افتادا .

روز پنجم جنگ ،یعنی چهارم مهر ماه سال 1359بود که سردار عزیزمان آقای بروجردی ،با هدف بازدید از وضعیت خط پدافندی تازه شکل گرفته ما ،به منطفه سر پل ذهاب آمد. در آن برهه تلخ و سراسر مظلومیت و غربت بچه ها در مواجهه با  تهاجم سراسری دشمن ،تنها فریاد رس دلسوز رزمندگان ،بروجردی بود وبس . ایشان به محض این که مطلع شددر جبهه ی سر پل ذهاب ،فقر لجستیک بیداد می کند و از بابت سلاح سبک _تفنگ وتیر بار _دستمان خالی است ،سریع دست به کار شد .
کل جنگ افزار های موجود در اسلحه خانه سپاه کرمانشاه را تخلیه کرد  داخل یک کامیون بنز خاور کانکس دار و با خودش به منطقه آورد .در شهر سر پل ذهاب ،ساختمان متروکه مدرسه ای ،درست روبه روی آن انبار کارخانه نوشابه قرار داشت . ما این ساختمان را تبدیل کردیم به مقر نیروهای آقای بروجردی .

ادامه دارد.....

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی
*هجوم دشمن

قسمت:42

کل تسلیحاتی را هم که آقای بروجردی از کرمانشاه به همراه خودش آورده بود ،در همان ساختمان انبار کردند. بعد،دیگر هر نیروی داوطلبی که از سایر شهر های کشور برای جنگیدن با دشمن وارد سر پل ذهاب می شد ،می آمد به همان مدرسه،آن جا اورا مسلح و مجهز می کردند ومی فرستادند داخل خطوط پدافندی.

از همین مقطع بود که پای رزمندگانی از قبیل اصغر وصالی تهرانی ونیروهای چریکی تحت امر او که به دستمال سرخ ها معروف بودند ،در محور چپ سر پل ذهاب باز شد . آقای وصالی خودش در آن جا یک جبهه باز کرد . بعد هم عزیزانی مثل محسن وزوایی و علی رضا موحد دانش از سپاه تهران آمدنددو در منطقه بازی دراز ،جبهه ای را هم این برادران ما فعال کردند. به این ترتیب ،حدود دو_سه محور عملیاتی از بچه های سپاهی در منطقه ی عمومی سر پل ذهاب شکل گرفت.
یک محور هم دست رزمندگان سپاه استات همدان بود . تقریبا از همین مقطع بود که منطقه عمومی سر پل ذهاب ،عملا به سه محور عملیاتی تقسیم شد:
1_محور عملیاتی سمت راست سر پل ؛شامل کوره موش و بخشی از دشت ذهاب تا بنه دستک که توسط نیروهای سپاه کرمانشاه و واحد هایی از لشگر81 زرهی ارتش جمهوری اسلامی ایران اداره می شد .
2_محور عملیاتی میانی ؛نیروهای این محور ،پدافند جاده سر پل ذهاب _قصر شیرین را از زیر ارتفاع قراویز _در سمت راست جاده _تا رود خانه الوند در سمت
چپ جاده موصوف ،تامین می کردند . این جبهه از همان ابتدا توسط سپاه استان همدان  اداره می شد .

3_محور عملیاتی سمت چپ سر پل ؛این محور از حاشیه رود خانه الوند تا زیر ارتفاعات بازی دراز و قله ی 1100آن ،امتداد می یافت و توسط گردان های پاسداران اعزامی از سپاه منطقه 10 تهران _پادگان ولی عصر (عج)_اداره می شد .

هدایت وفرماندهی مرکزی نیروهای رزمنده در این سه محور عملیاتی توسط فرماندهان لشگر 81 ارتش و ستاد غرب سپاه منطقه 7 کشوری انجام می شد و مقر اصلی این عزیزان در پادگان ابوذر قرار داشت . مهم ترین معضل ما ،گرمای شدید و آزار دهنده ی منطقه ،در طول روز بود.

ادامه دارد...

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق ،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی
*هجوم دشمن

کتاب:مهتاب خین

قسمت:43

درد سر دیگرمان ،وجود اجساد دفن نشده ی نیروهای دشمن در مناطق حائل  بین خطوط دفاعی ما و عراقی ها بود. مشخصا در کنار رود خانه الوند ،اجساد سربازان مقتول دشمن دستخوش عفونت و تجزیه شده بود و بوی عفن وآزار دهنده ای را در هوا متصاعد می کردند. و در زدو خورد های ما با عراقی ها در تنگه قراویز هم اجساد دشمن مدفون نشده بر جای مانده بود وهمین جنازه ها ،فضای منطقه را آلوده می کردند.

از دیگر منابع اصلی آلودگی ،وجود توده ی انبوهی از زباله های تلنبار شده در سطح محلات و معابر شهر سر پل ذهاب و شهرک المهدی(عج)بود. در آن وضعیت آشفته حاکم بر منطقه ،طبیعی بود که هیچ دستگاه مسئولی وجود نداشت  تا برای جمع آوری ،تخلیه ودفن زباله های موجود در شهر سر پل ذهاب و شهرک المهدی (عج) اقدامی به عمل بیاورد . در نتیجه،روزها منطقه در قرق مگس ها بود و شب ها هم پشه های بی رحم و موذی ،تسمه از گرده ی بچه ها می کشیدند .!

روز چهاروم جنگ ،یعنی سوم مهر ماه 59 ،شهر مرزی قصر شیرین در شرایطی که مردم هم داخل شهر به محاصره در آمده بودند ،توسط یگان های سپاه دوم ارتش بعث سقوط کرد . بعد از تصرف شهر توسط دشمن ،بعثی ها ابتدا در قصر شیرین حکومت نظامی اعلام کردند و برای ایجاد رعب ووحشت در بین مردم ،آن عده از مسولین اداری شهر را که ضد انقلاب به دشمت لو داده بود ،آوردند و جلوی چشم آهالی به دار کشیدند .
بعد هم رفتند برای دستگیری بچه های انقلابی موجود در شهر که جلوتر توسط ضد انقلابی آن ها را شناسایی کرده بودند ... نقدا زیاد معترض مردم نمی شدند ،چون از واکنش آن ها وحشت داشتند .
جنایاتی که ارتش بعث در شهر قصر شیرین مرتکب شد ،دارای ابعاد زیادی بود  لازم است متذکر مطلب مهمی بشوم ؛ببینید اهالی قصر شیرین همگی شیعه مذهب اند . مردمانی که طی قرون گذشته همواره میزبان زائران عازم به زیارت عتبات عالیات در عراق بوده اند . مردمانی میهن دوست و نسبت به انقلابشان وفا دارند. حدود سه ماه قبل از آغاز تجاوز رژیم بعث به خاک ایران ،ما در بین آنها زندگی کرده بودیم و از روحیاتشان با خبر بودیم .  در باره ی این که چرا قصر شیرین متحمل چنان مصیبت کم نظیری در جریان تهاجم دشمن شد،شاید بتوان گفت که این شهر در وحله اول ،قربانی موقعیت جغرافیایی بغرنج خودش شد .

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب :مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:44

حدود شش یا هفت هزار نفر در قصر شیرین به محاصره دشمن در آمدند .البته از همان اواخر تابستان 59 شماری از مردم که بوی جنگ و نا آرامی را استشمام کرده بودند ،با زن و بچه هایشان از شهر رفتند . این عده هفت هزار نفری که در شهر ماندند ،عمدتا از اقشار مستضعف سکنه ی شهر بودند که راهی به جایی نداشتند . این طور هم نبود که قبل از سقوط شهر مردم از خودشان واکنشی نشان ندهند ؛مردانه و خانه به خانه با دشمن جنگیدند و از شهر وخانه ونوامیسشان غریبانه دفاع کردند .

 بعد از سقوط شهر هم ،در آن هفته های اول مهر ماه 59،مقاومت مردم به صورت زیر زمینی و شبیخون های پراکنده به دشمن ادامه داشت . دشمن در قصر شیرین آن دیوانگی همیشگی خودش را مهار کرد ؛یعنی آمد و خیلی عاقلانه با این مساله طرف شد .مدیریت بحران در قصر شیرین را واحد توجیه سیاسی سپاه دوم ارتش بعث به عهده گرفت .آن ها به جای به توپ بستن مردم ،سعی کردند اولا چهره های شاخص مقاومت را شکار کنند و بعد ،سر فرصت برای این چند هزار اسیر غیر نظامی  قصر شیرین تدبیری بیندیشند .

بعثی ها شماری از افسران فراری سلطنت طلب و ضد انقلابیون خود فروخته را به شهر قصر شیرین آوردند .مردم را به اجبار در میدان شهر جمع کردند ،بعد هم آن عناصر بی وطن و خائن ضمن سخنرانی به مردم وعده میدادند که جمهوری اسلامی تا چند هفته دیگر سرنگون می شود ،بهتر است شما مردم با ارتش عراق همکاری کنید ،مخالفین را معرفی کنید ،ارتش عراق با شما کاری ندارند و...از این جور ترهات.

با وجود آن همه فشار وارعاب موجود و به رقم این که مردم قصر شیرین نسبت به اکثر مناطق استان کرمانشاه در فقر و محرومیت بیشتری دستو پا می زدند ،احدی از آن ها به این در باغ سبز نشان دادن های خودفروختگان رژیم بعث روی خوش نشان ندادند . مردم قصر شیرین اسیر شدند اما ذلیل نه!

از روز سوم جنگ به بعد ،در هر شبانه روز ،جند نفری از اهالی قصر شیرین از طریق کنار رودخانه ی الوندو از زیر ارتفاعات بازی دراز که هنوز به تصرف دشمن در نیامده بود ،خودشان را به سمت سر پل ذهاب می رساندند . البته در طی راه به لحاظ عبور از حاشیه ی پرتگاه ها خستگی و تشنگی متحمل زنج زیادی می شدند .
همین افراد ما را از موقعیت وخیم مردم قصر شیرین مطلع می کردند . البته برای این که مبادا یک وقت عناصر نفوذی دشمن خودشان را در لابه لای مردم آواره جا بزنند و به داخل شهر های کشور بروند ،ما ابتدا آوارگان را در قرنطینه قرار می دادیم .

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:45

طی هفته های اول اشغال شهر ،اشغالگران حتی با اهالی مدارا می کردند .به طوری که فرماندهان ارشد سپاه دوم ارتش بعث ،نظام توزیع  جیره بندی شده ارزاق عمومی را در شهر برقرار کردند .گاه و بی گاه ، عناصر توجیه سیاسی سپاه 2،مردم را در میدان اصلی یا مساجد بزرگ قصر شیرین جمع می کردند و آن جا،فرماندهان عالی رتبه ی این سپاه،برای اهالی خطبه می خواندند . به عنوان مثال،  در یکی از این تجمعات، فرمانده سپاه دوم،سرتیپ ستاد نزار خالد نقشبندی خطاب به مردوم شهر گفته بود :سعی نکنید مرتکب حماقت بشوید . نیروهای رژیم ایران متحمل شکست غیر قابل جبرانی شده اند و امید نداشته باشید که روزی آن ها بتوانند به این جا بر گردند ،پس ماجراجویی نکنید و عناصر ماجراجوی طرفدار رژیم  خمینی را به ما معرفی کنید . با رعایت مقرراتی که توسط رده های مسئول سپاه دوم ارتش عراق اعلام می شود ،جان خودتان و بستگانتان را حفظ کنید .در هر صورت تا پایان جنگ ،حاکم این شهر ارتش عراق است .لذا با ما همکاری کنید.

منتها،بعد که دیدند شهر کماکان برایشان نا امن است و جوان های با غیرت قصر شیرین هر شب به گشتی ها و مراکز آن ها حمله می کنند و سربازان عراقی را به صورت جنگ چریک شهری مورد تعرض قرار می دهند ،دیگر خطابه خوانی را کنار گذاشتند . دشمن نقاب مسالمت جویی را از صورت اش برداشت و به سیاست مشت آهنین روی آورد . بر همین اساس کافی بود شبی در محله ای به سربازان عراقی شلیک شود ،صبح همان روز ،واحد مهندسی سپاه دوم ارتش بعث می آمد و با بلدوزرهای خودش ،کل محله را صاف می کرد.

بعد هم که دیگر تیغ پیشروی های سپاه دوم ارتش بعث در جبهه غرب کند شد و جنگ به صورت فرسایشی در آمد ،اشغالگران باطن کثیف خودشان را در قصر شیرین بروز دادند . عراقی ها تعدادی از زن ها و نوجوانان شهر را برای کارهای خدماتی ،آشپزی و نظافت مراکز نظامی شان وادار به کار کرده بودند .ع اوایل زمستان 59 توسط سربازان وافسران بعثی ،به تعدادی از آن زن وع بچه ها تعرض ناموسی صورت گرفت ... مردم با غیرت قصر شیرین سر به شورش برداشتند و فرماندهان سپاه دوم
دشمن هم فهمید با بگیرو ببند و کشتار سکنه شهر راه به جایی نمی برد.لذا در صدد بر آمد تا یک بار برای همیشه ،خیالشان را از بابت این مردم راحت کند .در اجرای همین تدبیر بود که کل زنان ،دختران،کودکان،و افراد سالخورده موجود در شهر را از مرد ها جدا کردند و از روی جاده مواصلاتی قصر شیرین _سر پل ذهاب ،به سمت سر پل ذهاب رها کردند . مردها را هم به اسارت گرفتند  و بردند به داخل خاک عراق.

ادامه دارد..

خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:46

خودم آن زمان در سر پل ذهاب حضور داشتم و شاهد بودم که چطور گروه گروه زن و بچه و پیر مرد و پیر زن به سمت ما می آمدند .گریان ونالان ،دلشکسته وخسته ،گرسنه و تشنه . بعد هم مسئولین استان کرمانشاه ،آن ها را از سر پل ذهاب به اردوگاه آوارگان جنگی در پشت جبهه منتقل می کردند.
بعثی هاآن شهر خالی از سکنه را مبدل کردند به یک شهر نظامی . از اواخر پاییز 1360 توسط چوپان های منطقه وافراد بومی ،مدام خبر می رسید که واحد های مهندسی سپاه دوم دشمن ، تعدادی از محلات شهر را دارند به صورت سیستماتیک تخریب می کنند و بلدوزر های آن ها در هر محله ،تک به تک ساختمان های محلات شهر را می کوبند . می گفتند عمارت بیمارستان شهر را که با مصالح بتن ساخته شده بود،با استفاده از مواد منفجره کاملا با خاک برابر کرده اند.

عراقی ها مردان قصرشیرینی را بردند و به عنوان اسیر جنگی در اردوگاه زندانیان جنگی نگهداری کردند. بعد ها در جریان تبادل اسرا این ها را به ایران برگرداندند. سوای این عده ،حدود سی هزار نفر از اهالی روستاهای حومه  قصر شیرین ،سومار و نفت شهر را هم که به زور به داخل خاک عراق برده بودند در اردوگاه جمعی نگهداری می کردند .

جریان پیشروی سپاه دوم ارتش بعث در منطقه عمومی قصر شیرین _سر پل ذهاب و گیلان غرب به این شکل بود :در محور قصر _سر پل ،لشگر 6زرهی برای پاکسازی ومحاصره شهر های قصر شیرین و سر پل ذهاب ،با استفاده از جاده آسفالت ،از دو جناح اقدام کرد. بعد از سقوط قصر شیرین در روز سوم مهر ماه 1359 ،لشگر 8پیاده  در شمال قصر شیرین از محور دشت ذهاب وارد منطقه شد تا علاوه بر تامین جناح چپ سپاه دوم ارتش بعث ،در ازگله تا پل دوآب ،به سمت سر پل ذهاب پیشروی کند . لشگر 4پیاده هم ماموریت داشت از طریق جناح جنوبی قصر شیرین به پیشروی ادامه بدهد و شهر گیلان غرب را تصرف کند.

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:47

در جبهه گیلان غرب ،لشگر 4پیاده دشمن که با چند یگان تانک تقویت شده خیلی راحت خودش را تا دروازه های شهر گیلان غرب توانسته بود جلو بکشد . قرار بودلشگرهای 8و 4 پیاده دشمن بیایند و از دو جناح در سر پل ذهاب با لشگر 6زرهی الحاق پیدا کند . منتها فرماندهان بعثی سپاه دوم یک عامل مهم را در نظر نگرفته بودند !

مقاومت حیرت انگیز و کم نظیر مردم گیلان غرب را !ما در طول دفاع هشت ساله حدود 12 هزار بسیجی شجاع و پا به رکاب از همین مردم گیلان غرب در جبهه ها داشتیم .حتی علاوه بر مناطق گیلان غرب وسومار ،این دلاوران در مناطقی مثل پاوه ،جوانرود و سایر مناطق کردستان هم حظور باصلابتی داشتند .

به محض اینکه خبر رسید لشگر 4پیاده دشمن دارد از طریق دشت گیلان غرب به سمت شهر پیشروی می کند ،وحتی یکی از تانک های عراق خودش را به دروازه ی شهر رسانده ،مردم گیلان غرب از شهر خارج شدند ،ولی نه به قصد فرار از آن ،بلکه برای مقابله با تهاجم این لشگر  دشمن. اهالی شهر آمدند توی دشت،خیلی هیاتی خودشان را در حد فاصل ارتفاعات شیا کوه و بر آفتاب گسترش دادند و با عراقی ها رودررو شدند.

از آن جا که عمده ی اهالی گیلان غرب جزء هموطنان عشایری ما هستند،نوعا به تفنگ های قدیمی برنووام_1مسلح بودند واز سال ها قبل ،این تفنگ ها را به صورت مخفیانه نگهداری می کردند. به محض تهاجم دشمن ،مردم با همین تفنگ های از رده خارج شده ،آمده بودند توی آن دشت ،به جنگ لشگر 4پیاده دشمن .

علاوه برآن، وقتی مردم گیلان غرب بانیروهای پراکنده شده خودی ،که داشتند از سمت مرز به طرف شهر می آمدند روبه رو شدند،جلوی آن نیروهای فاقد سازمان وروحیه باخته را گرفتند .نمی گذاشتند به عقب بروند .به آن ها نهیب می زدند و سر غیرتشان می آوردند . می گفتند :کجا دارید می روید ؟وطن و ناموس تان را  به امید چه کسی رها می کنید ؟برگردیدو بروید  با دشمن بجنگید .مردم این شهر تا آخرین نفرشان پشت سرتان ایستاده اند!

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت48

مواردفراوانی را سراغ داشتیم که مردم رفتند و آن مقدار از سلاح هایی را که در جریان عقب نشینی شتابزده نیروهای پراکنده خودی در منطقه رها شده بود ،جمع آوری و خودشان را با آن ها مسلح کردند . حتی یک قبضه توپ 155م.م  خودکششی را که بچه های ارتش داشتند به عقب می کشیدند ،همین مردم ظبط کردند و با آن که حتی قادر به استفاده از آن توپ نبودند ،باز نگذاشتند توپ را کسی به عقب منتقل کند . واقعا عقل این مردم شجاع وبا غیرت ،به مراتب  از عقل بنی صدر و دورو بری های او بیشتر بود. خودم شاهد بودم ودیدم که همین مردم از پیرو جوان  آمدند در روستاها ،کنار پل ها و نهر های حد فاصل شیا کوه تا بر آفتاب . یعنی حدود 5 کیلو متر از
شهر گیلان غرب بیرون آمده بودند و با لشگر 4دشمن می جنگیدند . به خصوص شب ها ،منطقه را برای دشمن به جهنم تبدیل می کردند . دائم به واحدهای لشگر 4دشمن شبیخون می زدند .البته بعثی ها هم واقعا در آن روز های اول جنگ ،بی تجربه بودند ؛اصلا جنگیدن بلد نبودند این ها.

شب ها ،واحد های این لشگر بعثی ،عوض تقسیم شدن به دسته های کوچک ،به صورت گروهانی در یک محل تجمع می کردند . نصفه نیمه های شب که مردم می رفتند دوتا گلوله برنو به سمت این ها در می کردند ،یک وقت می دیدی سربازان دشمن مثل گوسفند هایی وحشت زده،توی آن دشت آواره شده اند ؛جاسم یک طرف می دود ،ماجد طرف دیگر ....  [می خندد].

آن روز ها ، خودم شاهد بودم که زن های خانه دار چادر های شان را به کمر بسته بودند و مقادیری پنیرو سبزی را توی نان لواش می پیچیدند و می گذاشتند داخل کیسه نایلون ،بعد پشت ماشین وانت می نشستند و می آمدند توی دشت ،همسران و پدران وبرادران و فرزندانشان را تغذیه می کردند .برای شان آب می آوردند ،باند زخم بندی ،مرکورکورم و کمک های اولیه می رساندند.

این مردم بعد از یک هفته جنگ و گریز بی وقفه با لشگر 4 پیاده سپاه دوم ارتش بعث و آن واحد های تانکی که به این لشگر مامور بودند ،دشمن را به زانو در آوردند و سرانجام آن لشگر بعثی را مجبور کردند تا به فاصله 5 کیلو متر ی شهر گیلان غرب ،برود توی لاک پدافندی . می خواهم عرض کنم که بر سینه تک به تک مردم شجاع گیلان غرب ،مدال برجسته ای از جنس غیرت و رشادت می درخشد ،چرا که این مردم به دشمن اجازه ندادند خواب شوم اشغال شهرشان را تعبیر شده ببینند .

سرانجام ،بعد از آن که دشمن توسط اهالی شهر گوشمالی دیدو پشت دروازه های گیلان غرب متوقف شد ،پناه برد به ارتفاعات کورک_بر آفتاب و بخشی از بلند ی های مسلط به شهر. این ها رفتند به سمت ارتفاعات شیا کوه و برآفتاب و دیگر همان جا زمین گیر شدند.

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)

http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b
بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب :مهتاب خین
*هجوم دشمن

قسمت:49

عملیات مطلع الفجر در 19 آذر سال 1360،یک سال ونیم بعد از ماجراهایی که برایتان تعریف کردم ،آغاز شد . همین الان اگر شما به گیلان غرب بروید ،مثلا خانمی را می بینید که علاوه بر همسر وفرزندان ،برادر ها و برادر زاده ها ،دامادهاو عموزاده هایش هم در آن درگیری اوایل جنگ با لشگر 4دشمن به شهادت رسیده اند .

علاوه بر آن چه که گفتم ،درست در زمستان سال بعد _1360_مردم این شهر با هدایت فرزندانشان در سپاه گیلان غرب ، یک تیپ رزمی پیاده تشکیل دادند به اسم تیپ پیاده مسلم ابن عقیل (ع).نیروهای مردمی این تیپ رزمی ،وظیفه ی پدافند منطقه ودفاع از شهر گیلان غرب را با شایستگی و کفایت عالی شان به عهده گرفتند .
 بعد از فتح خرمشهر در خرداد 1361و عقب نشینی تاکتیکی ارتش متجاوز بعث در پاره ای مناطق اشغالی جنوب و غرب ،بچه های همین تیپ رفتند و دوازده محور عملیاتی ،در متاطق به تازگی آزاد شده ی آن جا ،به نام 12 امام معصوم (ع)تشکیل دادند.فی المثل ؛محور امیر المومین (ع)، محمور امام حسن مجتبی(ع) .و ...الخ

کل نیروهای کادر و بسیجی این تیپ را هم مردم گیلان غرب تامین می کردند . تیپ موصوف به جز سلاح  و مهمات از باب تمام مسایل تدارکاتی ،اعم از خورد وخوراک و پوشاک و امکانات رفاهی و بهداشتی به کمک داوطلبانه ی مردم شهر متکی بود.
به این ترتیب اداره ی یک جبهه بسیار حساس را،مردم فداکار گیلان غرب به عهده گرفتند .واقعا اهالی این شهر کمک حال نیروهای مسلح ما بودند . در غیر این صورت ناچار می شدیم در آن شرایط نامساعد ،یکی از یگان هارا از سایر جبهه ها برداریم و بیاوریم به گیلان غرب ،در آن جا به کار گیری کنیم .

ادامه دارد ...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*پیکار در عسرت

قسمت:50

محور عملیاتی میانی جبهه ی سر پل ذهاب ،در روزهای نخست جنگ ،به جبهه ی همدانی ها مشهور شد .در رابطه با این وجه تسمیه ،خاطره ای دارم که بیان آن،خالی از لطف نیست .

آن روزها نام فامیلی بنده ،همدانی نبود روز پنجم جنگ _4مهر ماه سال59 _که آقای بروجردی به سر پل ذهاب آمدند ،بعد از بازدید مفصل ودقیقی که از منطقه داشتند ،رو کرد به بنده و با آن لبخند ملیح و دلنشین و ته لهجه ی  قشنگ لرستانی خودش ،گفت:بردار همدانی ؛این محور ،محور بچه های همدانی  است تو که مسوول این جبهه ای،همدانی هستی ،پس جبهه شما هم از این به بعد ،جبهه همدانی ها ست به این ترتیب و از سر بند همین ماجرا ،دیگر همه به خط پدافندی ما می گفتند جبهه ی همدانی ها ،به بنده هم می گفتند ؛برادر همدانی .!
این طور بود که با نام فامیلی همدانی معروف شدم . این نام فامیلی فعلی ، در اصل، یادگاری است از شهید عزیزمان حاج محمد بروجردی ،که خداوند ایشان را با بزرگان بهشت مشهور کند .
طی مراحل مختلف جنگ هشت ساله،برخی حوادث رخ داده که فکر می کنم امروز ، دانستن آن حق مردم ونسل های آینده سرزمین ما باشد . چنان که در بیان وقایع مربوط به دوران انقلاب در سطح استان همدان به حضورتان عرض شد ،در شهر همدان،گروهی مذهبی وشبه نظامی فعالیت می کرد ،معروف به گروه حدید . سران واعضای فعال این مجموعه ،بعد از پیروزی انقلاب ،در یک روند زمانی دو _سه ساله خرج خودشان را از مردم و انقلابیون مسلمان جدا کردند و سرانجام به همان ورطه ای افتادند که مجاهدین خلق در آن غلتیدند.

در همان ایامی که آقای بروجردی داشت به نیروهای مردمی داوطلبی که از سایر شهر ها به سر پل ذهاب می آمدند اسلحه می داد،وقایعی اتفاق افتاد که کاملا با اعضاو طرفداران همین دو جریان _گروه حدید و شاخه ی همدان مجاهدین خلق _مربوط می شد.در جریان اعزام نیروهای داوطلب به خطوط دفاعی ما ،از سر پل ذهاب و مقر آقای بروجردی پیغام رسید :10 داوطلب اعزامی از همدان ،مسلح شده اند و حرکت کرده اند بیایند پیش شما .آن ها را به کار گیری کنید .
مدتی گذشت ،دیدیم کسی از آمدن چنین گروهی خبر نداد .بعد که رفتیم وبررسی کردیم ،متوجه شدیم حتی دونفر از این ده نفر هم به ما ملحق نشده اند .همین مطلب، برای ما شد یک معما !
رفتیم وپرس وجو کردیم تا ببینیم این نیروهای داوطلب همدانی ،به کدام محور عملیاتی رفته اند   سرانجام معلوم شد این آقایان به محض تحویل گرفتن اسلحه ،راه آمده را سرو ته می کنند وبر می گردند به سمت همدان.

ادامه دارد..
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین
*پیکار در عسرت

قسمت:51

یعنی در آن روزهایی که حتی داشتن یک قبضه سلاح انفردای ،برای دفاع از این آب و خاک وجان و ناموس مردم مناطق جنگی ،موهبتی بود،اعضای گروه های مجاهدین خلق وحدید ،به اسم داوطلب جنگ با ارتش بعث ،به خطوط پشت جبهه می آمدند و ضمن ارایه مدارک جعلی ،این تفنگ ها را تحویل می گرفتند و بعد ،با خودشان به همدان می بردند . همین ماجرا ،عمق انحطاطو خیانت وابستگان این گروهک ها به مردم کشورمان را برملا می کند . البته این مورد ، خاص جبهه ی سر پل ذهاب نبود .در جبهه جنوب هم به کرات نظایر آن رخ داد.اغفال مسئولین منطق جنگی و دزدیدن تسلیحات و مهمات ،دل مشغولی عمده ی حضرات بود.

سازمان در اعلامیه ها ونشریات خودش ،رسما آمد و در مقابل رژیم بعث و تجاوز ارتش صدام موضع گرفت .حتی این ها خیلی به شورای عالی دفاع حمله می کردند که چرا نمی گذارید رهبری تلاش های جنگی علیه ارتش عراق به دست سازمان های سیاسی_نظامی با تجربه مثل مجاهدین خلق و فدائیان خلق بیفتد ؟!
حالا فرمانده کل قوا ورئیس شورای عالی دفاع چه کسی بود ؟متحد شماره یک سازمان منافقین ؛آقای بنی صدر . در آن روزهای تلخ اوایل جنگ ،مردم که از تشنج آفرینی های شبانه روزی هواداران نشریه فروش گروهک ها ،خصوصا منافقین در پشت جبهه به تنگ آمده بودند،در متینگ ها شعار می دادند ؛مجاهد واقعی در جبهه می خروشد _مجاهد قلابی نشریه می فروشد .این ها هم برای بستن دهان مردم ،آمدند یک چنین سفسطه ای را مطرح کردند . در مجموع خیلی پیچیده عمل می کردند .

البته در محورهای عملیاتی مختلف جبهه های غرب و جنوب ،موارد زیادی را سراغ داشتیم ،که حاکی از همدستی و همکاری سازمان منافقین با ارتش بعث؛طی همان هفته های اولیه تجاوز رژیم صدام به خاک کشورمان بود . منتهی به علت جوسیاسی بسیار آلوده ی حاکم بر مملکت ،عمل زدگی مسئولین امر و مظلوم نمایی شدید منافقین ،این جور موارد در محافل پشت جبهه و افکار عمومی ،باز تاب چندان موثری نداشت .

خودم شاهدزنده وقایعی هستم که قدمت همدستی منافقین با ارتش بعث را خیلی قبل تر از شورش مسلحانه خرداد 1360 آن ها بر می گرداند .یعنی به همان هفته های اول جنگ ، در پاییز 1359.
به خاطر دارم در اواخر بهار 1358 ،وقتی که بنده به همراه خانم دباغ ؛فرمانده وقت سپاه استان همدان،محمد رضا فراهانی و سید احمد قشمی ،برای بررسی اوضاع سیاسی _فرهنگی شهر مرزی قصر شیرین از همدان به آن جا رفته بودیم ،متوجه شدیم که بر خلاف سایر شهر های کشور ،سازمان مجاهدین خلق در قصر شیرین دفتر نمایندگی ندارند .

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب :مهتاب خین
*پیکار در عسرت

قسمت:52

همین نکته، باعث تعجب ما شده بود . بعد از ورد به شهر ،جلسه ای داشتیم با فرمانده سپاه و شماری از مسوولین اجرایی قصر شیرین ،عمده مباحث مطرحه در آن جلسه ،در باره ی  ضرورت کار تیلیغی وپاسخگویی به عطش عقیدتی _فرهنگی موجود در جوانان شهر بود . لذا در حین جمع بندی مزاکرات ،خانم دباغ تعهد کرد تا برای رفع این معضل ،در قدم اول کتابخانه مجهزی در این شهر با مساعدت سپاه همدان احداث بشود.
از این دیدار مدتی گذشت .اوایل شهریور سال 1358در سفر بعدیمان به قصر شیرین ،خبر دار شدیم که مسعود رجوی سر کرده سازمان ،با صدور حکمی به نام یکی از افراد لمپن ماب و آنار شیست ساکن قصر شیرین ،رسما اورا مامور افتتاح دفتر سازمان منافقین در قصر شیرین وسر پرستی آن کرده است.فرد مورد اشاره،آدم بی خط و خیلی شلوغ وماجرا جویی بود . کمترین سابقه مبارزاتی یا وجاهت سیاسی و اجتماعی ای هم در بین اهالی شهر نداشت . یک چنین آدمی، شد رئیس دفتر سازمان مجاهدین خلق  در شهر قصر شیرین.

به محض شروع جنگ ،وقتی واحد های تابعه ی  سپاه دوم ارتش بعث ،قصر شیرین رامحاصره واشغال کردند ،همین آقای رئیس دفتر سازمان مجاهدین  خلق ایران و همدستان او ، شروع کردند به همکاری با نیروهای اشغالگر دشمن.

همکاری آن ها همکاری اطلاعاتی بین مجاهدین خلق و افسران واحد اطلاعات نظامی_استخبارات عسگری _سپاه دوم نیروی زمینی  ارتش بعث . به عنوان مثال، در اوایل اشغال شهر ،کما کان بچه حزب اللهی های بومی ،در داخل قصر شیرین به صورت پارتیزانی و جنگ چیریک شهری ،به واحد های گشتی و پست های بازرسی دشمن در معابر ومحلات ،شبیخون می زدند و یک جور مقاومت محلی خود جوش را علیه اشغال گران به وجود آورده بودند . بعد آن طور که برادر ارتشی مان آقای سید علی اکبر مصطفوی که آن روزها با درجه ی استواری در قصر شیرین اشغالی حضور داشت روایت می کند؛اعضای این هسته مقاومت ،خیلی زود توسط دشمن شناسایی و دستگیر شدند .
عناصر فعال دفتر مجاهدین خلق که قبل از شروع جنگ ،بچه های حزب اللهی شهر را کاملا شناسایی کرده بودند ،بعد از اشغال قصر شیرین توسط سپاه دوم ارتش  بعث ،شدند ستون پنجم دشمن و تک به تک این بچه ها را به دشمن لو دادند . حتی وقتی در روزهای اول اشغال قصر شیرین ،بعثی ها ،تیمسار معدوم غلام علی اویسی را برای ایراد سخنرانی علیه جمهوری اسلامی به این شهر آوردند ،عناصر مجاهدین خلق برای کشانیدن اهالی شهر به آن جلسه سخنرانی ،خیلی از خودشان خوش خدمتی به خرج دادند .اویسی هم در معیت سر تیپ نزار خالد نقش بندی ؛فرمانده سپاه دوم ارتش بعث به قصر شیرین آمد و در جمع مردم ،ضمن خطابه ای پر از فحش و ناسزا نسبت  به انقلاب اسلامی و سران نظام جمهوری اسلامی  گفت :هم وطنان شریف مسلم بدانید که این حکومت رفتنی است .

آقای صدام حسین شخصا به من گفته که دولت وارتش عراق کوچک ترین چشمداشتی  به آب وخاک ایران ندارند .ما باید هر چه زودتر حکومت خمینی را سرنگون کنیم و دوباره نظام سلطنت مشروطه در ایران احیا بشود!

ادامه دارد....
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب :مهتاب خین

*پیکار در عسرت

قسمت:53

بعد از عقب زدن موج تهاجم سپاه دوم دشمن در منطقه عملیاتی سر پل ذهاب ،خط پدافندی ما در محور میانی ،به این شکل بود :تپه شهرک المهدی (عج)،اولین تپه از سلسله ارتفاعات قراویز و این تنگه ی قراویز،نقاط شاخص خط دفاعی ما بچه های سپاه همدان بودند. جلوی تنگه ی قراویز،تپه ای واقع شده که آن روزها ،بین بچه های ما ،معروف شد به کمین مجاهد . همین مکان عرصه وقوع حوادث تلخ وشیرین فراوانی در برهه های بعدی جنگ بود.بسیاری از برادر های خالص ما  ،از قبیل مهدی فریدی ،بهار سال بعد _1360_جلوی همین عارضه به شهادت رسیدند. به بیان دیگر ،از کنار رودخانه الوند تا اولین تپه از سلسله ارتفاعات قراویز ،مبدل شد به جبهه نیروهای همدان .

از ساحل پایین دستی وجنوبی رودخانه الوند ،رو به سمت جنوب _یعنی منطقه بازی دراز ،کوه های سنبله وسرکش ،دشت دیره تا گیلان غرب _هم شد حوزه ی استحفاظی نیروهای اعزامی سپاه منطقه 10 تهران به فرماندهی آقای محمد ابراهیم شفیعی و بچه های سپاه گیلان غرب و گروه چریکی شهید اندرز گو ،به فرماندهی آقای حسین الله کرم.

علی رضا موحددانش به همراه تعدادی از بچه های سپاه تهران ،روزهای اول جنگ به منطقه آمد و این ها رفتند برای درگیری با دشمن روی بازی دراز .تک ناموفقی هم آن جا داشتند و بعد ، موحد وبچه هایش از غرب خارج شدند و رفتند به خوزستان .سر جمع بیشتر از دو هفته در غرب نماندند . حدوددو_سه ماه در حبهه ی آبادان با شهید سید محمد علی جهان آرا کار می کردند.
دست آخر ،حوالی اواسط زمستان 59 بود که آقای موحد به تهران برگشت و از آن جا به اتفاق محسن وزوایی و گروهی از نیروهای سپاه منطقه 10 آمدند به پادگان ابوذر  .
فقط دو هفته بچه های همراه آقای  موحد  در بازی دراز بودند؛یعنی اوایل مهر ماه سال 1359 ،دیگر رفتند و وقتی به غرب برگشتند که وسط زمستان بودیم.

ادامه دارد.
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

*پیکار در عسرت

قسمت:54

دامنه ی اقدامات واحد های دشمن در خطوط پدافندی ما تا دلتان بخواهد شدید شده بود .با آتش منحنی_مخصوصا خمپاره_خط ما را می زدند .حتی پرواز های شناسایی و تهاجمی میگ های عراقی مدام بر روی منطقه برقرار بود . در اکثر ساعات روز ،هلی کوپتر های تهاجمی توپدار دشمن اعم از نوع M.i.8 روسی و غزال_Gazell_فرانسوی روی آسمان دیده می شدند و خطوط ما را می کوبیدند .
دیگر سرو صدای بچه های ما در آمده بود. مدام برای آقای بروجردی پیغام می فرستادند که آقا ؛آخر این چه وضعی است.؟لا اقل توپی ،خمپاره اندازی ، چیزی به ما بدهید ،چون برای مقابله با دشمن دستمان خالی است . از طرف دیگر تعدادی از بچه ها که به مقر آقای بروجردی در سر پل ذهاب رفته بودند ،در بازگشت خبر آوردند داخل انبار سلاحی که ایشان از کرمانشاه آورده ،دو قبضه خمپاره انداز نو هست ،منتها چون هیچ کس نحوه ی  کار کردن با آن هارا بلد نیست ،مشتری ندارد و همین طوری عاطل و باطل ،توی انبار افتاده اند .

اسم خمپاره انداز را که گفتند ،گوش هایم تیز شد ،ولی به روی خودم نیاوردم . دیدم هر جا می روم وتوی هر سنگری دو دقیقه می نشینم ،مدام بچه ها گریزی  می زنند به روز های اول بعد از انقلاب که در پادگان آموزشی ابوذر همدان،مربی کار با خمپاره انداز بودم .یک روز آمدند و به بنده گفتند: آقای فلانی ،بیا و این دو قبضه خمپاره انداز را تحویل بگیر ،ببر توی خط و آن ها را فعال کن.
رفتم به اسلحه خانه مقر آقای بروجردی ،تا ببینم قبضه ها در چه وضعیتی هستند .دیدم هر دو قبضه،  از نوع 120م.م اسرائیلی است ؛مرده ریگ روابط نظامی رژیم شاه با صهیونیست های اشغالگر فلسطین .از طرف دیگر من در دوره ی سربازی با خمپاره انداز 81 م.م.آمریکایی کار کرده بودم و اصلا از نحوه ی کار با قبضه های 120 م.م سر رشته نداشتم .

هر چه آن جا به آقایان گفتم بابا جان،  من کار با این قبضه ها را بلد نیستم ،اصلا به خرجشان نرفت که نرفت !صرف این مطلب برایشان مهم بود که یک نفر در منطقه هست که قبلا مربی کار با خمپاره انداز بوده ،حالا این واقعیت که خمپاره انداز 81 م.م. آمریکایی چه تفاوت هایی با قبضه 120 م.م. اسرائیلی دارد ،دیگر برای شان اهمیتی نداشت . الکی ما را گنده کرده  بودند . هر چه از بنده انکار بود،  از آقایان اصرار،که باید خودت آنها را فعال کنی .

ادامه دارد.
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

*پیکار در عسرت

قسمت55
از سر ناچاری در حالی که ب چند مطلب واقف بودم :می دانستم که بلد نیستم زاویه یاب قبضه 120 م.م اسرائیلی را ببندم . ضمن این که می دانستم اگر آن را به صورت غلط ببندم ،بعد از پرتاب گلوله ،این گلوله می رود هوا و درست در همان زاویه برمی گردد ،یا روی سرمان یا در نزدیکی مان می ترکد . در ثانی ،وضعیت روحی بنده را هم شما باید در نظر بگیرید ؛درست است که طی دوران سربازی ،آموزش کار با قبضه خمپاره انداز را دیده بودم ،ولی آخر جنگ که ندیده بودم . این بار دیگر در میدان تیر پادگان همدان لا خمپاره تفنن نمی کردیم ، قرار بود وسط میدان یک جنگ تمام عیار ،خمپاره در کنیم !

این جا مجبورم  اعتراف کنم که در طول زندگی ام به عنوان یک رزمنده ،اولین بار در همان ماجرا بود که آمدم و ضعف تخصص و روحیه ی خودم را با توکل به خدا و توسل به اولیاء الهی جبران کردم .

دنبال این بودم که یک جوری قضایا را برگزار کنم تا خودشان کوتاه بیایند و من ناشی ،مجبور به کار با آن قبضه ها نشوم . در عرف کلاسیک ،رسم این است که برای قبضه ی خمپاره انداز می آیند و چاله مناسبی حفر می کنند و قنداق قبضه را داخل آن مستقر می کنند . دیدم خوب است از همین بهانه استفاده ی بهینه را به عمل بیاورم   .لذا گفتم بروند ودر چند منطقه که خاک چغر وسفتی داشت ،با بیل و کلنگ زمین را بکنند .فکر می کردم زور وفشار کار ،سر چشمه ذوق شان را کور می کند  . تا می گفتم بروید وزمین را بکنید ،این ها جنگی می گفتند :به روی چشم !

ذوق زده می رفتند در آن زمین سخت ،چندین حفره ی عمیق می کندند و آماده می کردند .دست های شان تاول زده و تاول ها ترکیده بودند،ولی عین خیالشان نبود . وقتی دیدم راه دررو برایم نگذاشته اند ،به آن ها گفتم :عزیزان ،ظاهر وباطن  مطلب این است که من نحوه ی کار کردن با قبضه 120م.م. را بلد نیستم .به علاوه چون طرز کار زاویه یاب آن را نمی دانم ،کافی است گلوله را بر اساس زاویه بندی غلط پرتاب کنم ،آن وقت بر می گردد روی سرمان ،همه مارا نفله می کند .
باز گفتند :اشکالی ندارد شما گلوله را شلیک کن و اصلا نگران عواقب اش نباش .

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

*پیکار در عسرت
قسمت:56

دیگر برایم چاره ای نمانده بود . گفتم:خب ،پس شما همگی ،قدری بروید عقب . از آن جا که طرز کار زاویه یاب قبضه 120م.م را بلد نبودم ،دستگیره ی آن را بدون محاسبه و به طور مکانیکی چرخاندم .گلوله خمپاره را برداشتم،ضامن آن را کشیدم ،زیر لب سه بار قل هوالله خواندم و آن را به گلوله دمیدم . حتی گلوله را بوسیدم و گفتم :خدایا به اومید تو!
ببین تپه ی اول قراویز که دست بچه ها ی خودمان بود . از تپه دوم تا پنجم آن ،دست دشمن بود و حتی با چشم غیر مسلح می شد روی خط الراس آن ها تردد نفرات بعثی رادید .دل خودم را خوش کرده بودم که اگر گلوله روی سرمان برنگردد ،شاید به لطف خدا برود طرف آن ها . بعد هم آن گلوله را با هزار حول ولا ،انداختم داخل قبضه 120م.م و...بنگ !
این مطلب رامن تابه امروز در چند جا گفته ام :خدا را گواه می گیرم ،اولین گلوله ی خمپاره ی 120م.م را که بدون محاسبه شلیک کردیم ،رفت وسط بعثی ها ی مستقر بر روی تپه دوم قراویز و همه ی آن ها را تکه تکه کرد .
می شود گفت شلیک مان ما رمیتی بود [با خنده]...ولکن الله رمی.
بچه ها بال در آورده بودند از خوشحالی . حالا مگر حرف حساب به خرج شان می رفت؟ هر چه می گفتم :آقا جان من برای پرتاب این گلوله ،از تخصص ننه ام استفاده کرده ام،باورشان نمی شد ![می خندد].

بعد از آن ماجرا ،آمدند و چهار قبضه خمپاره انداز دیگر هم برایمان آوردند و استعداد واحد ادوات بچه های سپاهی همدانی جبهه قراویز ،رسید به شش قبضه خمپاره انداز .به علاوه مدت ها برای بچه ها آموزش تخصصی کار با پلاتین برد ،زاویه یاب و محاسبه و دیده بانی خمپاره انداز را به مورد اجرا گذاشتند . با همه ی این تمهیدات ،شلیک های بعدی ما ،ابدا به پای آن دقتی که در جریان پرتاب آن گلوله ی ما رمیتی مشاهده کردیم ،نرسید که نرسید !دیگر هیچ وقت نشد که بتوانیم گلوله یمان را با چنان دقتی بفرستیم بر روی هدف . داستان آن شلیک ما رمیتی ،هنوز هم در بین بچه رزمنده های قدیمی سپاه همدان ،زبان زد خاص وعام است .

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

*پیکار در عسرت

قسمت57

تا حدود ماه ششم جنگ تحمیلی ؛یعنی اواخر اسفند 1359.در این برهه شش ماهه ،سرپرستی امور فرماندهی سپاه استان همدان را آقای محمد حسینی ؛معاون سپاه استان به عهده داشت . بعد،از طرف دفتر هماهنگی ستاد مرکزی سپاه که اشخاصی از قبیل آقایان داود کریمی ،محمد بروجردی ،محمود زاده ،محمود شهبازی و.... عضو آن بودند ،برای تعین فرمانده سپاه استان همدان اقدام شد .
از طرف دیگر بعد از تصرف تپه اول قراویز و سه راهی قره بلاغ ،دیگر رسما خط پدافندی نیروهای سپاه استان همدان در منطقه عمومی سر پل ذهاب شکل گرفته بود .منتها بعد از شهادت محمد رضا فراهانی ،تعدادی از بچه ها ،من جمله حبیب الله مظاهری،به همراه جسد فراهانی به همدان رفتند تا مراسم تشییع و خاکسپاری آن شهید بزرگوار را برگزار کنند .حدود دوهفته بعد از آن مراسم بود که مظاهری در معیت یک اکیپ نیروی رزمنده ،به استعداد تقریبی 40 نفر ،به قراویز بر گشتند .

چهرهای شاخص آن جمع عبارت اند از :شهید محمد ترکمان ،شهید علی رضا ترکمان ،حجت کتابی،نعمت کتابی و. ..ما بلافاصله این اکیپ چهل نفری را بین محور های عملیاتی خودمان در منطقه تقسیم کردیم .

جبهه تقسیم شده بود :در ارتفاعات شاه نشین و دالاهو تا ریجاب ،نیروهای مسلح عشایری منطقه  سر پل ذهاب معروف به فدائیان امام مستقر شده بودند . این بار به جای کاک عبدالله،مسوولیت فرماندهی این برادرهای شجاع مارا ،آقای  طهماسبی_از کادرهای اعزامی سپاه تهران به منطقه _عهده دار شد . در منطقه دشت ذهاب ،سه راهی کوره موش و ارتفاعات قراویز و شهرک المهدی ،مسوولیت فرماندهی محور عملیاتی را برادرمان تقی بهمنی به عهده گرفت . در سمت چپ حد محور پدافندی ما ،رودخانه الوند قرار داشت . مسوولیت منطقه چپ ما ،یعنی فرماندهی جبهه بازی دراز و دشت دیر ه که به جبهه ی چپ  سر پل معروف شد را آقای محمد ابراهیم شفیعی عهده دار شد .

بچه های سپاه تهران مثل محسن وزوایی ،علی رضا موحد دانش و محسن حاجی بابای با آقای شفیعی کار می کردند . در منطقه عمومی گیلان غرب و نفت شهر هم فرماندهی جبهه با آقای حسین الله کرم بود وایشان به اتفاق جواد افراسیابی و ابراهیم هادی با استفاده از نیروهای مردمی عضو گروه چریکی  شهید اندرزگو در آن جا فعالیت داشتند .بعد ها توسط همین بچه ها ،در آن منطقه عملیاتی هم انجام شد .

ادامه دارد. ..
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

*پیکار در عسرت

قسمت:58

ما در جبهه میانی سر پل ذهاب ،از همان  روزهای اول تثبیت و زمین گیر شدن دشمن ،محور شناسایی را تعیین و ماموریت کار در آن ها را بین بچه ها تقسیم کردیم و عناصر شاخص و زبده مان را گذاشتیم برای کار روی این محور ها .این عزیزان عبارت بودند از :قدیر نطامی ،علی رضا حاج بابایی ،حبیب الله مظاهری و رسول حیدری .در منطقه بر آفتاب هم گروهی از بچه ها ی گردان 9 سپاه تهران به فرماندهی محسن وزوایی ،مشغول کار شناسایی بر روی مواضع  دشمن و خطوط پدافندی آن بودند .برادرمان محمود شهبازی هم با آنها بود .
البته تا ان وقت فقط اسم شهبازی به گوش من خورده بود ،ولی اورا حظوری ندیده بودم .شناسایی هایی که توسط بچه های وزوایی در آن جا صورت گرفت ،عملا به کار زمینه سازی عملیاتی آمد که بعد ها ،در آذر ماه سال1360 با نام مطلع الفجر در بر آفتاب به مرحله اجرا گذاشته شد .
بعد ها بچه های مجموعه رزمی سپاه همدان در محور میانی سر پل ذهاب ،برای تشکیل تیپ 27 محمد رسول الله (صل الله علیه وآله وسلم) در زمستان 1360 وارد خوزستان شدند .بچه های وزوایی هم در اوایل  اسفند همان سال به دو کوهه رسیدند  ویکی از قوی ترین گردان های عملیاتی  این تیپ را با نام گردان حبیب ابن مظاهر  تشکیل دادند که در نبرد های فتح المبین و الی بیت المقدس  این گردان خوش درخشید .
در اواخر شهریور ماه سال 1361 هم حدود 40 نفر از بچه های نخبه ی گروه چریکی شهید اندرز گو در معیت آقای الله کرم وارد مجموعه تیپ _بعد ها لشگر _27محمد رسول الله (صل الله علیه وآله وسلم) شدند . مجموعه ی این بچه ها، به یمن  داشتن تجارب فراوان از کار اطلاعاتی و جوهره ی فعالی که از خودشان بروز دادند ،لشگر 27 محمد رسول الله (صل الله علیه وآله وسلم)را از لحاظ توان کار اطلاعاتی  گسترده و دقیق در مناطق عملیاتی متفاوت جنوب وغرب ،خیلی تقویت کردند . طوری که در سال های 1361 و 1362 این لشگر در بین یگان های رزمی سپاه ،از بابت برش اطلاعاتی خودش زبانزد شد .
حالا جا دارد بنده از دو عنصر شاخص آن جمع ،جواد افراسیابی و ابراهیم هادی یاد کنم .

ادامه دارد...
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

*پیکار در عسرت

قسمت:59

از روز اول دی ماه 1359 شهید غلامعلی پیچک به حکم آقای بروجردی به عنوان مسوول عملیات ستاد غرب سپاه منصوب شد . از ان جا که ما از بدو غائله ضد انقلاب در کردستان با نوع بینش و عملکرد افراطی بعضی از مسوولین وقت واحد عملیات ستاد مرکزی سپاه مخالف بودیم و حتی در منطقه با آن ها درگیری داشتیم ،در بین بچه رزمنده های همدانی حاضر در غرب ،نسبت به آن طیف حتی بچه های سپاه تهران نوعی ذهنیت سلبی و مبتنی بر پیش داوری وجود داشت . اصطلاح رایج در این روزها ؛گارد ذهنی ما نسبت به آن کاملا بسته بود .

خب پیچک هم که از تهران به منطقه آمده بود ،شنیده بودیم با آن آقایان هم مناسبات خوبی دارد . لذا آن ذهنیت تشدید می شد . خیلی بزرگوارانه با آن ذهنیت برخورد کرد. اولا از همان بدو گرفتن مسوولیت  عملیات سپاه غرب ،نسبت به بچه های ما از خودش تواضع مومنانه نشان داد . با آن که فرمانده عملیات سپاه غرب کشور بود وطبعا ما بایستی به دیدار او می رفتیم ،ایشان در همان وحله اول بلند شد و آمد شهرک المهدی (عج) به دیدار ما بچه های سپاه همدان .
در جمع بچه ها حاضر شد و خیلی دقیق وحساب شده از خدمات وزحمات بچه های سپاهی همدان یاد کرد . معلوم بود از همان آغاز ،آقای بروجردی او را نسیت به موقعیت جبهه ی سر پل ذهاب و مرارت های بچه های همدان در آن جا برای تثبیت خط دفاعی تو جیه کرده بود ؛آخر خود آقای بروجردی علاقه عجیبی به بچه های همدان داشت .

پیچک در جمع ما با لحنی پرشور وتواضعی چشم گیر از زحمات بچه های همدان در جبهه سر پل ذهاب تقدیر و تشکر کرد و در ادامه ی صحبت هایش گفت:برادر های عزیزم ! بنده به زیارت تان آمدم  تا ببینم شما چه کم و کسری هایی دارید ؟چه می خواهید ؟من از تمام مشقت های شما با خبرم . خوب می دانم از روز اول جنگ تا به امروز چه سختی کشیدید تا این خط را حفظ کنید .

حالا هم که در  حضورتان هستم صرفا در حکم یک برادر کوچک و حقیرتان با من برخورد کنید . به خدا من دنبال این مسوولیت نبودم ،بلکه آن را از رده های بالا به بنده محول کردند . همین الان هم اگر شما ،با هر عذری مایل به همکاری با من نباشید ،خدا گواه است هیچ مساله ای نیست .صرفا بدانید که من کارم فقط خدمت رسانی به شما عزیزان و پشتیبانی هر چه بهتر جبهه ی شما  ،برای عملیات بزرگی است که به حول وقوه ی الهی قرار است در غرب انجام بدهید .

ادامه دارد.
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b


بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات سراسر عشق،سردار شهید

#حاج_حسین_همدانی

کتاب:مهتاب خین

پیکار در عسرت

قسمت:60

منظور پیچک از عملیات بزرگ ،نبرد دوم بازی دراز در اردیبهشت1360 بود .منتها در زمان عملیات دوم بازی دراز _بنده به دلایلی که متعاقبا عرض خواهم کرد _به عنوان مسئول واحد تدارکات سپاه همدان ،در آن شهر حضور داشتم . البته در گرما گرم همین عملیات که در 2اردیبهشت سال1360  در بازی دراز انجام گرفت ،به بهانه انتقال تداراکات جبهه سر پل ذهاب ،به مدت دو روز به منطقه آمدم .

خلاصه منظورم این است که پیچک از همین اولین برخوردش با نیرو های ما در زمستان 59 ،با آن تواضع و خلوص مثال زدنی اش واقعا قلوب همه ی بچه ها را به خودش جذب کرد . در آن روزهای سخت و پر از تلخی های اول جنگ ،این تواضع و دلسوزی پیچک نسبت به بچه رزمنده های جبهه سر پل ذهاب ،در سایر مسئولین کمتر مثل ومانندی داشت.

دائم از محور ها ومناطق بازدید می کرد .می آمد سنگر به سنگر ،می نشست پای صحبت بچه ها ،با دقت به حرف هایشان گوش می داد. با همان سعه صدری که از پیشنهادهایشان استقبال می کرد ،پزیرای انتقاد هایشان هم بود . بعد هم مسائل مطرح شده توسط بچه ها را سریع جمع بندی می کرد و بدون فوت وقت  ،شخصا می رفت دنبال حل و فصل آن ها.

مثلا در آن ماه های اول جنگ، یادم هست که یک پست دژ بانی توسط سپاه غرب در اسلام آباد احداث شده بود که مسئولین این دژبانی ،بعضا نسبت به کاروان های حامل کمک های مردمی همدان برای جبهه سر پل ذهاب ،سخت گیری های بی مورد اعمال می کردند  به محض این که پیچک از این مساله مطلع شد.،طی دستور اکیدا کتبی به این دژبانی نوشت :

ادامه دارد..
125
خاطرات سراسر عشق ,
#سردار شهیدحاج حسین همدانی
#کتاب:مهتاب خین
کتابخانه (مجمع جهانی خادمین شهدا)
http://eitaa.com/joinchat/1518075916C941fff5a2b

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی