گنجینه شهدای جهان اسلام

هدف این سایت معرفی شهدای جهان اسلام است

گنجینه شهدای جهان اسلام

هدف این سایت معرفی شهدای جهان اسلام است

گنجینه شهدای جهان اسلام

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مصاحبه» ثبت شده است

۳۰
مرداد

وصالی:

بسم رب الشهدا و الصدیقین 

مصاحبه آنلاین با خانواده شهید جبهه مقاومت اسلامی شهید وحید فرهنگی والا

لطفا تا آخر مصاحبه پستی ارسال نشه 

خواهش میکنم هر سوالی از همسر شهید دارید خصوصی بنده ارسال کنید

خواهرم اگه اجازه بدید شروع کنیم؟؟؟

مسافر:

سلام علیکم بله خواهش میکنم

وصالی:

ازتون ممنونم که دعوتمون رو قبول کردید و وقتتون رو در اختیارمون گذاشتید

1:لطفا خودتان را معرفی کنید.

مسافر:

خواهش میکنم 

عرض سلام وخداقوت خدمت تک تک اعضای گروه همچنین التماس دعا در این ایام مبارک

بنده همسر شهید وحید فرهنگی والا هستم

وصالی:

2:از کودکی شهید برایمان بگوئید.

مسافر:

اونطور که از والدین واطرافیانشون شنیدم بسیار بچه بازیگوش وکنجکاوی بودن 😊چه در کودکی چه در دوران مدرسه

وصالی:

3:شهید. درچه تاریخی و در چه شهری متولد شدند؟؟؟

مسافر:

ایشون اهل تبریز ومتولد ۱۵ مهرماه ۱۳۷۰ هستن

وصالی:

4:از فعالیت های فرهنگی شان بگوئید.

مسافر:

اقا وحید حدود ده دوازده سال پیش وارد موسسه قرآنی نورالائمه که در شهر خودمان هست میشن واز همونجا فعالیت فرهگی رو هم شروع میکنن وهمچنین در بسیج دانشجویی هم بسیار فرد فعال بودند ومسئول فرهنگی دانشگاه آزاد هم میشن در طی دوران تحصیلشون همچنین در اردوهای جهادی وراهیان نور هم هر ساله شرکت داشتند

در پایگاه مسجد هم بسیار وقت خودشون رو میذاشتند علی الخصوص برای سنین نوجوانان در پایگاهشون

وصالی:

5:میزان تحصیلات شهید چقدر و در کدام دانشگاه بود؟؟؟

مسافر:

ایشون فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک از دانشگاه آزاد تبریز هستن

وصالی:

6:نحوه آشناییتان با همسرتان چگونه بود؟؟؟

مسافر:

بنده وخواهر آقا وحید هم دانشگاهی هستیم و خواهرشون بنده رو در دانشگاه دیده بودن واز دوستم شماره منزلمون رو خواسته بودن و از طریق خواستگاری کاملا سنتی باهم آشنا شدیم

وصالی:

7:چرا ایشان را به عنوان همسرتان برگزیدید؟؟؟

مسافر:

خب هر دختری برای ازدواج معیار های خاصی برای خودش داره وبرای بنده مهم ترین معیار ایمان واخلاق بود همچنین اینکه همسر آینده ام بسیار پایبند به عفت کلام باشند وعفت نگاه راهم حفظ کنند از لحاظ مادی هم تنها معیارم داشتن شغل رسمی بود 

که بعد از چند مرحله خواستگاری وصحبت کردن کاملا این خصوصیات را در آقا وحید دیدم واینکه در امر ازدواج توکل مهم ترین مورد است

وصالی:

8:در چه تاریخی ازدواج کردید؟؟؟

مسافر:

۱۱ دی ماه ۱۳۹۵

وصالی:

9:از مهریه تان برایمان بگوئید.

مسافر:

در مورد مهریه آقا وحید نظر بنده را پرسیدن ولی بنده این مورد را گفتم که بهتر است خانواده ها تصمیم بگیرند که ۱۱۴ عدد سکه شد..اما در کنار آنها خودم از ایشان خواسته بودم که ۱۲ شاخه گل نرگس هم به نیت ۱۲ اماممان مهریه ام باشد ...که شاخه گل نرگس هارا در مناسبتهایی به بنده هدیه داده بودند اما بقیه مهریه ام را بخشیدم

وصالی:

10:بارزترین خصوصیات ایشان از نظر شما چه بود که منجر به شهادتشان شد؟؟؟

مسافر:

بارزترین خصوصیتشان علاوه بر خوش اخلاقی بی ادعا بودن اقا وحید بود همه کارهارا محض رضای خدا انجام میداد وبدون هیچ منیّت وادعایی

وصالی:

11:هنگام جاری شدن صیغه عقد چه دعایی کردید؟؟؟

مسافر:

حتی در مورد شهادت میگفتن که هرکسی لایق این مقام نیست وخدا باید عنایت خاصی داشته باشد همیشه از سر تواضع میگفتن که‌من لایق این مقام نیستم اما شوخی هایی هم در این مورد داشتند😊

دعای هردومان عاقبت بخیری وداشتن فرزندانی صالح بود که به خود خواسته آقا وحید قبل از جاری شدن عقد چند تا اعمال وجودداشت که هردومون انجام دادیم که یکیش هم خواندن نماز بود ودعای عاقبت بخیری

یکی از مهم ترین چیزی که هردوی ما خواسته بودیم زندگی بود که باعث رشد همدیگر شویم وزندگی شروع کنیم که مورد رضایت خدا وامام زمان (عج) باشد

وصالی:

12:در کارهای خانه کمکتان می کردند؟؟؟

مسافر:

بله کمک حالم بودن درسته که کلا ۳ماه بود که رفته بودیم خونه خودمون اما تو کل چیدن جهیزیه وکارای خونه باهم بودیم وبه کمک هم انجام میدادیم

وصالی:

13:سخت نبود برایتان در آغاز زندگی مشترک همسرتان را راهی میدان رزم کنید؟؟؟

مسافر:

سخت بودنش که خیلی سخت بود غیر قابل انکار هست اما اقا وحید در همان جلسه اول خواستگاری در مورد رفتن به سوریه با بنده صحبت کردن بنده هم باتوجه به عقایدی که داشتم مخالفت نکردم واقا وحید خیلی به این موضوع اشاره میکردن که از همسر آینده ام اینچنین انتظاری دارم که مانع رفتن من نشود...خیلی سخت بود خصوصا بعد اینکه این حرفها دیگر کم کم میبینی به واقعیت تبدیل می شوند وزمان سنجش ایمانت رسیده است وحرفهایی که نمیخواهی فقط شعار بماند و عشقت را حالا باید به این شکل نمایان بکنی

وصالی:

14:درچه روزی اعزام شدند؟ ؟؟

مسافر:

این میدان رزم یا برگشتن است یا برنگشتن و زندگی ابدی یافتن...ولی من همیشه بهشون میگفتم که شهادت رو در رکاب آقا امام زمان برایتان خواسته ام به

 این زودی ها که نه..😔

۱۵ مهرماه ۱۳۹۶ درست روز تولدشون

وصالی:

15:این اواخر قبل از شهادتشان رفتارشان یا صحبت هایشان عوض نشده بود؟؟

مسافر:

نه زیاد فقط اینکه برگه ماموریتشان آمد میگفتن که باورم نمیشود که من هم لایق این شدم که بروم برای همین حسی داشت وصف نشدنی اکثر دوستان وآشنایان را قبل از اعزامشان دید وحلالیت خواست ازشون ...اینکه بگویم با خود بنده رفتارش تغییر کرده بود خیر چون از همان روز اول در هر شرایطی حواسش بهم بود

وصالی:

16:از آخرین دیدارتان بگوئید؟؟؟

مسافر:

خیلی خوش اخلاق بودن وسعی داشتن با همه در هر شرایطی خوب باشن

آخرین دیدارمان در فرودگاه بود که قبل از رفتن ساکشان را آماده کردم بدو بدو برایش حرز امام جواد مینوشتم که بگذارم در ساکش..در فرودگاه نمیتوانستم جلوی گریه هایم را بگیرم اما اینهم نمیخواستم که خدایی نکرده با دیدن حال من سستی در تصمیمشان ایجاد شود😔وقتی هنوز در تهران بودن قبل رفتن به سوریه بهم پیام دادن که خانوم حلالم کن توی فرودگاه دیدم که چقدر اذیت شدی بخاطرم😔

وصالی:

17:بعد از اعزام با هم در تماس بودید؟؟؟

چند روز قبل از شهادتشان با هم صحبت کردید؟؟؟

مسافر:

بله چون من خیلی وابسته شان بودم حتی اینجا وقتی چنددیقه دیر تر به تلفنم پاسخ میدادن یا به خانه می امدن خیلی نگرانش میشدم برای همین قبل از رفتن ازش قول گرفتم که حتما هرروز بامن تماس بگیرن برای همین اکثرا هر روز تماس داشتن باهام در حد اینکه صداشو بشنوم وآروم بشم تا اینکه چهار روز قبل از شهادتشان باهم صحبت کردیم ودیگر بعد آن تلفن من صدایشان را نشنیدم😔 که زمان مجروحیتشون بود و در بیمارستان دمشق بستری بودن

وصالی:

18:چه کسی به شما خبر شهادتشان را داد؟؟؟

مسافر:

دوستانشان...

که به پدرم زنگ زده بودن وآمدند خانه پدرم

وصالی:

19:واکنش شما نسبت به خبر شهادت همسرتان چگونه بود؟؟؟

مسافر:

دوستان آقا وحیداز تماسی که گرفتند تا زمانی که بیایند منزل پدرم خدا میداند که من در چه حالی بودم چون اقا وحیدچتد روزی هم بود که تماس نگرفته بودند خیلی نگرانشان بودم اما همش به خودم تلقین میکردم که حتما برا کار دیگه ای میان چون خودشون اینطور گفته بودن برای پدرم ...حس میکردم که قلبم میخواد بزند بیرون😔😔تا وقتی که در را باز کردم ودوستان آقا وحید را دیدم همانجا فهمیدم که چی شده ولی همش میگفتم تورو خدا فقط بهم بگید که نفس داره وحیدم خودم تا آخر عمر پرستاریشو میکنم که با گریه هاشون فهمیدم که آقا وحید شهید شده قبلش بهم میگفتن ترکش خورده به پاشون اما...😔😔

وصالی:

20:از نحوه شهادتشان اطلاع دارید؟؟؟

اگر ممکن،برامون چگونگیش تعریف کنید.

مسافر:

بله ایشون در ماموریت بودن برای تعمیر توپ یا تانک مجبور میشن مسافتی رو طی کنن که موقع رفتن به ان محل دچار تله انفجاری میشن وروی مین میرن که به دلیل مجروحیتشون در بیمارستان بستری میشن وپای راست خودشون رو ازدست داده بودن وبعد سه روز در بیمارستان به شهادت میرسند..

در بوکمال سوریه این اتفاق براشون میوفته

وصالی:

21:چه روزی به شهادت رسیدند؟؟؟

مسافر:

۱۵ آبان ماه۱۳۹۶

در آستانه اربعین حسینی

وصالی:

22:شما روسری مشکی به سر نکردید هنگام استقبال از پیکر همسرتان و دسته گل با خود به همراه داشتید،توضیح میدید در این مورد؟؟؟

مسافر:

بله چون واقعا بنده به استقبال همسرم میرفتم که از چنین ماموریتی به این سربلندی باز گشتن برای همین اصلا دلم نمیومد که باید لباس مشکی به تن کنم

وصالی:

23:فکر می کردید در سن کم همسر شهید بشوید؟؟؟

مسافر:

نه اصلا حداقل تا زمان قبل از ماموریتشون ولی زمانی که در ماموریت بودن به این فکر میکردم که اگر وحیدم شهید بشه اگر اتفاقی براش بیدفته من چیکار میکنم😔چون آقا وحید بهم قول داده بودن که برمیگردن برا همین دلم یکم قرص بود اما باز خودم به خودم میگفتم هرچند کارشون تو خط مقدم نباشه اما ممکنه هر اتفاقی براشون بیوفته مسئله مسئله جنگه شوخی که نیس

وصالی:

24:از حضرت آقا درخواست کردید قبل از تدفین برایتان هدیه ای بفرستند،چه شد چنین درخواستی از ایشان کردید؟؟؟

مسافر:

زمانی که تشییع شهید حججی را از تلویزیون نشان میدادند منو اقا وحید در خانه تماشا میکردیم که من واقعا به آن همه صبوری همسر شهید هم غبطه میخوردم وهم اشک میرختم برای این فراق ودوری چون آن زمانها دیگر حرف رفتن اقا وحید به سوریه جدی شده بود واقا وحید به من گفتند که ببین همسرش چقدر صبور است خانوم..وعبای حضرت اقا را برای این شهید بزرگوار هدیه فرستاده بودن ودست همسرش بود که بگذارند بر مزارشهید که آقا وحید وقتی این صحنه را دیدن خیلی غبطه خوردند به حال شهید حججی وهمین اتفاق باعث شد که بنده قبل از تشییع یاد این خاطره بیوفتم ودرخواست کردیم که اگر می شود یک هدیه چفیه هم برای ما بفرستند تا من هم آرزوی همسرم را با این کار برآورده کنم که لطف بزرگی کردند در حق ما واین چفیه را فرستادند

وصالی:

25:شهید و

صیت نامه ای داشتند؟؟

اگر داشتند لطفا متن آن را برایمان ارسال کنید.

مسافر:

نخیر متاسفانه وصیت نامه ندارن

فقط یه پیامی رو برام فرستاده بودن از فرودگاه اگر خواستید اونو میتونم براتون بفرستم

وصالی:

بله چرا که نه

26:به عنوان همسر یک شهید دهه ۷۰ چه توصیه ای برایمان دارید؟؟؟

مسافر:

تو فرودگاه امام خمینی منتظر پروازش به دمشق بود باهم تو تلگرام حرف میزدیم که یهودیدم نوشت این فرودگاه پراز گناهه دلم بدجور گرفته یه سری جوونا دارن میرن واسه کی پر پر میشن 😔😔خیلی ناراحت بود از طرز نوشتن پیام هاش میشد این غم رو تو دلش حس کرد...به خاطر حجاب چقدر غصه میخورد همیشه همینطور بود اصلا طاقت اینهمه بی حجابی یا بد حجابی روتو جامعه نداشت البته که نه تنها برای حجاب که برای خیلی از مشکلات جامعه ناراحت میشد...بعد شهادتش یاد این حرفش افتادم اومدم دوباره پی ام هامون رو خوندم حسرت وداغی که این پیام تو دلم گذاشته وهرروز این داغ با دیدن بعضی از رفتارها و وضع نامناسب حجاب در جامعه بیشتر میشه وصف نشدنیه😔... عزیز منم خودش جزو جوونایی شد که پرپرشدن ورفتن و نذاشتن هیچ حروم زاده ای به خودش حق تجاوز به این خاک وناموسمون بده😔

باید بدونیم که این جوونها به خاطر دین ودفاع از خاک وناموس چه چیزهای گرانبهایی رو دادن که ما حالا تو آرامش باشیم قصدم از انتشار این پیام فقط وفقط شناسوندن بخشی از فکر ودغدغه تک تک این شهداهستش تا بدونیم که مدیون چه کسانی هستیم..ان شاءالله که این شهدا بحق خون پاکشون بهمون کمک کنن که بتونیم راهمون رو پیدا کنیم وبه سعادت وآرامش برسیم

همونطور که خودتون فرمودید این شهدا شهدای هم‌نسل خودمون هستن پس فک نکنیم که شهادت چیز غیر قابل دست یافتنیه اگر یه مقدار در زندگی این شهدا دقت داشته باشیم همشون با مراقبه واطاعت وحب ائمه به این مقام رسیدن پس ماهاهم میتونیم برسیم بهشون 

ان شاءالله که خداوند هم یاری کنه هممون رو برای رسیدن به شهادت وآماده کردن خودمون برای ظهور آقا امام زمان

وصالی:

27:مزار شهیدتان در کجا واقع شده است؟؟؟

مسافر:

درگلزار شهدای وادی رحمت تبریز قطعه مدافعان حرم

وصالی:

خواهرم از خدا براتون صبر بی نهایت طلب میکنیم 

اجرتون با عمه سادات

متشکرم از اینکه وقتتون رو در اختیارمون گذاشتید 

عذر میخوام که خیلی طول کشید 

سوال های دوستان هم جز سوالات بود 

حلال کنید 

التماس دعا 

یاعلی مدد

همدانی

سلام علیکم

بسیار ممنونیم از اینکه قبول زحمت فرمودید بابت برگزاری این جلسه معنویی تشریف اوردید.

اما سخنی با خادمین محترم این مجمع دارم و البته شخص خودم!

اگر به فرمایشات همراه و همسنگر شهید بزرگوار دقت کنیم می بینیم که ایشان در چند جمله جهاد رزمندگان محور مقاومت اسلامی را با جهاد عاشورا به زیبایی بهم گره می زنند .

رزمنده جوانی که سه ماه از ازداج خویش گذشته ندای هل من ناصر مولای خویش را با گوش دل می شنود و بی درنگ لبیک می گوید .این غیر از صحنه عاشورایی را می تواند تداعی کند؟

یا همسنگر بزرگوار شهید می فرماید : سختی زمانی نمایان می شود که می بینی حرف ها برای جهاد از حد صحبت خارج و به واقعیت تبدیل می شود! و دیگر شعار نیست و باید عملی شود . اینجاست که باید ایمانت را محک بزنی !!

حضرت اقا چه زیبا فرموند که خانواده های معظم شهدا برجستگان امت حال حاضر هستند .

اری این تصمیم گذشتن از عزیزترین .دارایی خود غیر از یک انسان کامل برنمی اید .

فرمایشات این خانواده های معظم را می شود روزها و ماه ها تفسیر و تشریح کرد.

پس ما به عنوان خدمت گذاران شهدا باید شاکر این توفیق الهی در حق خود باشیم .

ان شاالله شهدا در حق ما دعاگو باشند که در این راه ثابت قدم باشیم .

شادی روح پرفتوح شهدای اسلام الخصوص شهید فرهنگی صلواتی هدیه کنیم بر محمد و ال محمد

وصالی:

بزرگوار مجمع خادمین یکی از برنامه هاش برگزار ی نمایشگاه های نقاشی و عکس از شهدا در سراسر کشور هست ،لذا خواهشمندیم یک هدیه ویژه به نمایشگاه مجمع اهدا بفرمایید.

هدیه هم می تونه :

دستنوشته ای از شهید.

چفیه یا لباس 

عکس شهید با امضای خانواده شهید 

یا هر هدیه ای که مد نظر شماست 

با تشکر

  • گنجینه شهدای جهان اسلام شهدای جهان اسلام
۱۶
مرداد

#گزارش

◀️ به گزارش خبرگزاری پانا امور رسانه ای مجمع جهانی خادمین شهدا،

مصاحبه ای به صورت پرسش و پاسخ ، توسط خادم الشهید وصالی  ، با خواهربزرگوار شهید محسن حججی در گروه این مجمع برگزار گردید.



#خبرگزاری_پانا
🅿️ @panaeitaa

س:
بسم رب الشهدا

من عذر میخوام بابت تاخیر به وجود آمده

خواهرم اگه آماده اید شروع کنیم

ج:
سلام و عرض ادب
 بفرمایید درخدمتم

س:
من ازتون ممنونم که دعوتمون رو قبول کردید

بزرگواران خواهش میکنم تا آخر گفتگو پستی ارسال نکنید

1:لطفا اول خودتون رو معرفی کنید؟؟؟؟

ج:
بنده فاطمه حججی فرزند آخر خانواده هستم

س:
2:تاریخ تولد و مکان تولد شهیدتون برامون بگید لطفا؟؟؟؟

ج:
شهید محسن حججی متولد ۲۱ تیر ۱۳۷۰ هنگام اذان ظهر در  نجف آباد اصفهان به دنیا اومدن

س:
3:چند فرزندهستید؟؟؟؟شهید فرزند چندم هستند؟؟؟؟

ج:
۵ فرزند هستیم آقا محسن فرزند سوم هستند

س:
4:فاصله سنی شما و شهید چندسال است؟؟؟

ج:
من ۳ سال کوچکتراز آقا محسن هستم

س:
5:از خاطره های مشترک کودکیتان با شهید بگویید؟؟؟

ج:
آقا محسن واقعا خوش اخلاق و مهربون بود چون فاصله ی سنی مون کم بود باهم خیلی بازی میکردیم همیشه از مدرسه که میومد منو رو کولش سوار میکرد و باهام بازی میکرد همیشه جلو آینه وایمستادو مداحی میکرد ماهم دنبالش میدویدیمو باهاش میخوندیم

س:
6:فضایل و صفات اخلاقی شهیدتان را بیان کنید.

ج:
مهم ترین صفت اخلاقی که داشتند اون احترامی بود که به پدرو مادر می گذاشت هرروز که میومد خونه ی پدرو مادرم دستشون رو میبوسیدن حتی اگه روزی چند بار میومدن هرچند بار دسته پدرومادرم رو می بوسید.
یه ویژگی اخلاقیه بارزه دیگه ای ک داشتند اون اخلاصی بود ک داشت کاری ک انجام میداد هدفش فقط و فقط رضای خدا بود هیچکسی نمیفهمید ک چه کارایی میکرد اون نیتی ک داشت فقط خدا بود

تودوران سربازی پادگانشونو تبدیل کرده بود به کتابخونه
اعتقاد داشت کتاب معرفت آدمو میبره بالا

آقا محسن کلا خیلی فعال بود از دوران دبیرستان ک وارد موسسه ی شهید کاظمی شد اردوهای جهادیشونم شروع شد مدرسه سازی میکردن مسجد میساختن تو یکی از روستاهایی که رفته بود اونجا مسجد می ساختند نماز خوندن  یادشون داده بود و اولین نماز جماعت هم به امامت خودش برگزار شد
 
خیلی هم فعال بودن تو زمینه ی کتاب
هم زیاد کتاب میخوند هم کتاب خوندن رو ترویج میداد بین همه

س:
8:شهید در چه سنی ازدواج کردند؟؟؟؟
نحوه آشناییشان با همسرشان چگونه بود؟؟

ج:
شهید ۲۱ سالش بود ک ازدواج کرد تو یه نمایشگاه کتاب که خودشون از طرف موسسه زدن و همسرشونم اونجا فعالیت میکرد باهم آشنا شدن

س:
9:مهریه همسر شهید چه بود؟؟؟؟
واکنش شهیدتان نسبت به این مهریه چه بود؟؟؟
ج:
۱۲۴ هزار صلوات
حفظ قرآن با معنی
۱ سکه به یگانگی خدا
خودشون با مشورت هم این مهریه رو گذاشتند

س:
10:دلنوشته هایی از شهیدتان به جا مانده که  نشان از علاقه وتعلق خاطر ایشان به ائمه و شهادت دارد،شما قبل از شهادتشان از وجود این دلنوشته ها مطلع بودید؟؟؟

ج:
نه ماهمه ی دلنوشته ها رو بعداز شهادتشون دیدیم خیلی زیاد دلنوشته داشتن که واقعا به خاطره اون ارادت و عشقی بود ک به خدا و ائمه داشتن

س:
11:به کدام یک از ائمه ارادت بیشتری داشتند؟ ؟؟؟

ج:
به همه ی ائمه ارادت داشتند بیشتر از همه به حضرت زهرا(س) و امام رضا(ع)و امام حسین(ع)
به خاطر همین حدیث کسا هم زیاد میخوند با زیارت عاشورا

س:
12:عکس العمل شما در برابر  تصمیمشان برای رفتن به سوریه چه بود؟؟؟

ج:
بار اول که رفت سوریه ما نمیدونستیم ولی بار دوم ک میخواست بره یک ساعت قبلش اومد خونه ی مادرم من اونجا بودم گفت من دارم میرم سوریه دیگه زنگ زدم به خواهرام گفتم و کلی گریه کردیم چون واقعا به دلمون رسیده بود که این رفتن محسن دیگه برگشتی نداره و این خدافظی خدافظی آخره واقعا چشماش و همه ی حالت هاش مثل شهدا شده بود دیگه دل نداشت برا پر کشیدن و رسیدن به خدا

وقتی داشت میرفت بهمون پیام داد اگه غم و اندوهی به دلتون اومد به یاده غم و اندوه و مصیبت حضرت زینب بیفتید  و خودتونو با خوندن قرآن آروم کنید

س:
13:در چه تاریخی برای اولین بار عازم سوریه شدند؟؟؟
در کدام منطقه مستقر شدند؟؟؟

ج‌:
اولین بار ساله ۹۴ رفت

کلا دوبار رفت سوریه ساله ۹۴ و ۹۶

س:
آخرین دیدار

14:لطفا داستان اتیکتی که روی لباس برادرتان بود را برایمان بگویید.

ج:
روی اتیکت لباسش نوشت جون خادم المهدی
جون یکی از یاران امام حسین بود ک طبق روایتا امام حسین جون رو خیلی دوست داشته و خیلی عزت به اون داده چون جون خیلی خالص بوده
محسنم دوست داشته مثل جون برای امام زمان باشه

س:
15: از انگشتری بگویید که داعش با خود برده بود.
ج:
روی نگین انگشترش یا زهرا حک کرده بوده ک داعش با دیدن اون حرص بخوره و اینجوری ارادتشو به حضرت زهرا نشون بده

س:
16:چگونه خبر اسارتشان را شنیدید؟؟
در آن لحظه چه حسی داشتید؟؟؟

ج:
روز سه شنبه وقتی بیرون بودم خالم زنگ زده بود به همسرم گفته بود من تا همسرمو دیدم گریم گرفت فهمیدم یه خبرایی شده تا رفتیم خونه مامانم شنیدیم ک محسن اسیر شده واقعا اون لحظه حس کردم دنیا رو سرم خراب شده اصلا نمیدونم چجوری توصیفش کنم واقعا روز خیلی بدی بود تک تک کانال ها رو میگشتم تا عکسشو پیدا کنم وقتی پیدا کردم حس کردم نفسم واسه یه لحظه قطع شد
ولی وقتی اون شجاعت و صلابتشو دیدم دلم اروم گرفت

س:
19:چطور از خبر شهادتشان مطلع شدید؟؟؟
ج:
راستش اسارت برامون خیلی سخت بود نصف شب رفتیم سر مزار شهدای گمنام اونجا بود ک خبر شهادتشو از طریق اینترنت فهمیدیم تو یکی از کانال هاگذاشته بودند از یه طرفی دلمون آروم شد که دیگه شهید شده و اسیر نیست از طرف دیگه هم واقعا از اینکه دیگه نمیبینیمش ناراحت بودیم

س:
20:در معراج الشهدا به برادرتان چه گفتید؟؟؟

ج:
تو معراج الشهدا فقط ازش خواستم که شفاعته ماروهم پیشه امام حسین بکنه

س:
21: آیا تا به امروز خوابشان را دیده اید؟؟
اگر بله میشود برایمان تعریف کنید؟؟

ج:
چند باری خوابشو دیدم یکیشو اگه بخوام بگم اینه ک مادرم خیلی بی تابی میکرد میگفت نکنه محسن درد کشیده موقع شهادتش خیلی اذیت میشد همون موقع ها بود ک خواب دیدم ازش پرسیدم محسن واقعا دردی نکشیدی لبخند زدو گفت حتی یه ذره هم دردی احساس نکردم چند بار گفت با همون آرامش و لبخندی که داشت

س:
22:اگه شهید وصیت نامه داشتند ممنون میشم برامون بفرستیدش.

23:به عنوان خواهر شهید در این وضع کشور چه توصیه ای به هم وطنانمان دارید؟؟؟؟

ج:
توصیه ی من به همه ی خانوم هااین هست که واقعا ما حداقل کاری ک میتونیم تو این جامعه با این اوضاع بکنیم اینه که چادرمون که نشانه ی چادر مادرمون حضرت زهرا هست رو حفظ کنیم

ان شاالله که بتونیم تو این دوران آخرالزمان پیش امام زمانمون روسفید بشیم
توصیه ای که به همه به عنوان یه خواهر کوچکتر دارم این هست که حتما کتاب هایی ک درمورد شهدا هست رو مطالعه کنیم و الگوی زندگیمون قرار بدیم


سوال کاربر

میشه ازشون بپرسید که سربازی شهید واقعا بوشهر بوده یا نه؟😔😭

ج:
سربازیشون استان خوزستان شهرستان دزفول بود

سوال  چند کاربر

میشه از خواهر شهید بپرسید چند ویژگی بارز شهید رو برامون بگن؟ ویژگی ها و ارزش هایی که خیلی مقید بودن و خانواده احساس میکنن همون ها موجب قرب بیشتر شهید به خدا شده؟

سوال کاربر
سلام  ببخشید  شهید  حجی  کتابی دارند  اگردادرند بگید تا بخریم  ؟//

ج:
بله تا حالا دو تا کتاب چاپ شده ولی کتاب اصلیشون قراره به زودی چاپ بشه

اون کامله فک کنم واسه سالگرد رو نمایی بشه

خادمین عزیزشهدا
خواهر شهید الان کاری براشون پیش اومده
شما سوالاتتون پی وی اعلام کنید من جوابش رو بهتون اعلام میکنم

ج:
تو سوال های بالا اشاره کردم بیشترین ویژگی که داشتند اون اخلاص و بی ریا بودنش بود و احترام ویژه ای بود ک به پدر و مادرم می گذاشت و این عبادت هاش واقعا خالصانه و برای خدا بود

سوالاتونو بپرسید ان شاالله بعدا سر فرصت جواب میدم
یا علی

س:
خواهرم من ازتون ممنونم که وقتتون در اختیارمون گذاشتید

ان شاءالله که شرمنده شهدای عزیزتون نشیم
التماس دعا


  • گنجینه شهدای جهان اسلام شهدای جهان اسلام
۱۳
مرداد

#گزارش

◀️ به گزارش خبرگزاری پانا امور رسانه ای مجمع جهانی خادمین شهدا،

مصاحبه ای به صورت پرسش و پاسخ ، توسط خواهر وصالی با حجت السلام و المسلمین صابری ، پدر بزرگوار شهید مهدی صابری در گروه این مجمع برگزار گردید.



#خبرگزاری_پانا

🅿️@panaeitaa

مصاحبه گر؛ خواهر وصالی ؛مجمع جهانی خادمین شهدا


بسم رب الشهدا

در خدمت پدر گرامی شهید مدافع حرم مهدی صابری از لشکر فاطمیون هستیم

ازتون خواهش میکنم تا آخر کنفرانس پستی ارسال نکنید
لطفا

1:لطفا اول خودتون رو معرفی کنید؟؟؟؟

ج:
بسم الله الرحمن الرحیم.
عرض سلام و ادب خدمت اعضای محترم مجمع جهانی خادمین شهدا
بنده غلام رضا صابری پدر شهید مدافع حرم  میرزا مهدی صابری، فرمانده گروهان علی اکبر علیه السلام ازتیپ فاطمیون هستم.

س:
2:جناب صابری تاریخ تولد و مکان تولد فرزندتون بهمون بگید ؟؟؟؟

ج:
#شهید_مدافع_حرم_میرزا_مهدی_صابری_لشگر_فاطمیون

🔸شهید میرزا"مهدی صابری" با نام جهادی "غلامحسین" فرزند:حجت الاسلام "غلامرضا صابری" در تاریخ: ۱۳۶۸/۱/۱۴ در بیمارستان جواد الائمه(ع) شهر مقدس "مشهد" در خانواده ای مذهبی و انقلابی دیده به جهان گشود🔸

🔹شهید "میرزا مهدی" در خانواده ای کوچک بدنیا آمد و فرزند اول و تنها پسر خانواده به همراه دو خواهرش بود🔹

🔸شهید "میرزا مهدی" پدرش روحانی بود و با تعالیم پدر آموزه های دینی را آموخت و اینگونه بود که عشق بر معبود در او جان گرفت🔸

🔹خانواده شهیدمیرزا "مهدی صابری" بعد از تولد "میرزا مهدی" در شهر "مشهد مقدس" بلافاصله به "قم" بازگشتند🔹

🔸شهید "میرزا مهدی" پس از پایان رساندن تحصیلات دبستان و دبیرستان؛تحصیلات عالیه را در رشته "زمین شناسی کاربردی" آغاز کرد🔸

🔹تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود، که در "هیئت ٵم ابیها(س)" برای مادرش زهرا(س) دم می گرفت🔹

🔸شهید "میرزا مهدی" نوجوانی اش را با فعالیت های مفید می گذراند؛ طبیعت،کوه،دشت،دوچرخه،کوهستان و آموزش مهارت های امداد و نجات هلال احمر و تکاپو در فعالیت های مسجد و هیئات ارباب🔸

🔹شهیدمیرزا "مهدی صابری" غیرت خانواده بود و هیچ وقت بی حرمتی به ناموس دین را تاب نمیاورد؛ خانواده را دوست داشت،اما خانواده ارباب را بیشتر، به همین دلیل عازم میدان نبرد شد🔹

🔸اولین بار در "شهریور سال ۹۳" برای دفاع از حرم بی بی زینب کبری(س) عازم شد و بعد از ۳ ماه نیم برای دیدار خانواده به "قم" بازگشت و به "مشهد مقدس" سفر کرد؛ تا اذن شهادت را از علی بن موسی الرضا(ع) بگیرد🔸

🔹بعد از این که کارهایش را انجام داد؛ دوباره راهی سفر عشق شد و آنطور که آرزو داشت،با لب تشنه و با زخمی همچون مادرش "زهرا(س)" شهد شیرین شهادت را نوشید🔹

🔸شهید "میرزا مهدی صابری" سعادت شهادتش بواسطه ی ادبش نسبت به "اهل بیت(ع)" نصیبش شد؛ وی خودش را وقف "اهل بیت(ع)" کرده بود او یک نوکر به تمام معنا برای "اهل بیت(ع)" بود🔸

🔹مهدی صابری
@Shahid_Saberi

این هم بیوگرافی کوتاهی از شهید

س:
3:چند فرزند دارید؟؟؟شهید فرزند چندمتان هستند؟؟؟

ج:
سه فرزند الحمدلله
مهدی و دو دختر.مهدی فرزند ارشدم هست

س:
4:از خصوصیات اخلاقی و علایق شهید برایمان بگوئید؟ ؟؟

ان شاءالله دو دخترتون خدا بهتون ببخشه
و شهیدتون  با حضرت علی اکبر(ع) محشور بشن

ج:
ازخصوصیات بارز اخلاقی ایشون میتونم به ادبشون اشاره کنم.این ویژگیشون بین دوست و آشنا و فامیل زبانزد بود.
بسیار ادب داشت نسبت به اهل بیت، با ادب ووتواضع خاصی از این بزرگواران یاد میکرد و اسامی ایشان رو بسیار بااحترام به زبان میاورد.حضرت علی اکبر علیه السلام رو شهزاده علی اکبر علیه السلام یاد میکرد.
و همینطور ادب نسبت به پدرومادر و بزرگتر و حتی با کوچک ترهاهم همینطور.جوری ک کوچک و بزرگ شیفته ش میشدن و کسی نبود که مهدی رو دوست نداشته باشه.
ازعلایقش هم میشه به علاقه ش به ورزش یاد کنم.در تمامی مراحل زندگیش به ورزش مشغول بود.کوهنوردی.دوچرخه سواری وچند سال آخر حیات مادی هم مشغول ورزش بوکس بود.

س:
5:لطفا خاطره ای از کودکی شهیدتان بیان کنید؟؟؟

س:
مهدی تنها 9سال داشت که در مدرسه و هیات محل مداحی میکرد و جمعیتی از بزرگسالان با نوای مهدی دم میگرفتند و سینه زنی میکردند که بسیار باعث افتخار من و مادرش بود.
و درهمین سن بود که مداحی اش از صدا وسیما پخش شد و فامیل و اقوام تماس میگرفتند با مادرش و میگفتند ما مهدی را در تلوزیون دیدیم و خیلی تشویق و تحسین میکردند.

س:
6: پدرجان پسرتون فعالیت های بسیجی هم داشتند؟ ؟؟؟
اگر بله چه کاری انجام میدادند در پایگاه یا مسجد محل فعالیتشان؟ ؟؟؟

ج:
بله.هم در پایگاه  و هم در مسجد محله و هم بسیج مدرسه.
در بخش های گوناگون کارهای فرهنگی خدماتی انجام میداد و تا اواخر ازاعضای فعال بسیج مسجد و هیات خودشون بود.
و درواقع هرکاری که از دستش برمیامد و ازش درخواست میکردن نه نمیگفت و بهترین وجه ممکن اون کار رو انجام میداد.

س:
7:از وضعیت درسی شهیدتان بگوئید؟؟؟

ج:
بسیار باهوش و بااستعداد بود.در حالی جناب همدانی, [۰۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۵۷]
که در منزل کمکی از جانب خانواده در مباحث درسی دریافت نمیکرد، همواره نمرات بالا و ممتاز دریافت میکرد از مدرسه که می آمد اول تکالیفش رو انجام میداد و البته بیشتر درک مطلب و فهم درس  سر کلاس براش محقق میشد و  همیشه مورد تشویق مربیان مدرسه قرار میگرفت و در مراجعاتی ک بنده و مادرش به مدرسه داشتیم همواره مایه ی افتخار و سربلندی اینجانبان بود و با عنوان قاری در مدرسه شناخته می شد.هروقت من یا مادرش به مدرسه میرفتیم مدیر و ناظم تمام قد به احترام می ایستادن و میگفتند پدر قاری آمده و بسیار از مهدی راضی بودند

س:
8:تحصیلات دانشگاهی هم داشتند؟؟؟
اگر بله مدرک تحصیلی شان در چه رشته ای بود؟؟؟

ج:
بله.ایشان دانشجوی مقطع کارشناسی در رشته ی زمین شناسی کاربردی دانشگاه پیام نور قم بودند که البته با رفتن به سوریه درسشان نیمه تمام ماند.
وقتی برای رفتن اصرار میکرد و من میگفتم اول درست را تمام کن میگفت بابا خودم اینجام اما دلم سوریه ست.نمیتونم ذهنم رو سر کلاس جمع کنم.

س:
9:شهیدتان به کدام یک از ائمه ارادت بیشتری داشتند؟؟؟
یا کدام دعا را بیشتر میخواندند؟؟؟

ج:
مهدی به هریک از اهل بیت علیهم السلام جورخاصی ارادت داشت.اما بیشتر شیفته ی مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها بود و همینطور عاشق حضرت علی اکبر علیه السلام که در جای جای وصیت نامه شون این علاقه مشهوده.
در میان ادعیه به ناد علی اعتقاد خاصی داشت و خیلی میخواند و جواب میگرفت و همینطور زیارت عاشورا رو بسیار می خواند.

س:
10:شهید مجرد بودند یا متاهل؟؟؟؟

ج:
مجرد

س:
11:درکنار بعضی از عکس های شهیدتان یادداشت های وجود دارد،لطفا از آن یادداشت ها و دلنوشته ها بگویید؟؟؟

ج:
این یادداشت ها از دفترچه ای که برامون به یادگار مونده هست.
این دفترچه مخصوص دورانی که در سوریه حضور داشت بود! و رویدادها و خاطرات و گاها فعالیت های روزانه اش را در آن ثبت میکرد و هر یک از روزها رو به یاد و با مخاطب قرار دادن شخص خاصی می نوشت.مثلا با مامان. با بابا یا با بچه ی خواهرش که اون زمان 6 ماه بیشتر نداشت وقتی آمده بود مرخصی به خواهرش به شوخی میگفت از لج تو هم که شده این دفترچه رو پر میکنم.چون خواهرش قبل رفتن بهش گفته بود اونجا وقت نمیکنی بنویسی، الکی به خودت زحمت نده!

و حاوی نوشته های بسیار شیرین و با مفاهیم عمیق هست که حاصل معرفت بالای شهید هست

س:
بله درسته

12:پدرجان چه شد که پسرتان تصمیم گرفت به سوریه برود؟؟؟

ج:
عشقی که به اهل بیت علیهم السلام داشت بهش این اجازه رو نمیداد که ساکت بشینه و کاری نکنه.وظیفه ی خودش میدونست برا دفاع از حریم ولایت به میدان جنگ بره و تا پای جان خدمت کنه و دفاع کنه.

س:
13:واکنش خانواده نسبت به این تصمیم شهید چگونه بود؟؟؟
چه شد که به رفتنش رضایت دادید؟؟؟

ج:
درابتدا مادر و خواهرانش راضی نبودند ولی یک سال و نیم تلاش کرد و در واقع با دعای خود مادرش رضایت ایشان را جلب کرد.به این صورت که هروقت مادرش سر سجاده ی نماز بود به مادرش میگفت مامان برام دعا کن، بگو هرچی مهدی میخواد خدا بهش بده.و مادرش هم همین دعا رو میکرد.و اونچه که مهدی میخواست رضایت مادرش بود که جلب شد.

س:
14:اولین اعزامشان در چه تاریخی بود؟؟؟چندبار اعزام شدند؟؟

ج:
21 شهریور سال 93
دوبار اعزام شدند.

س:
15:درکدام منطقه بودند و وظیفه شان چه بود؟؟؟

ج:
در اعزام اول در حماء و حلب مسئول مخابرات بود و البته پاکسازی و شناسایی مناطق عملیاتی را نیز انجام میدادند.
در اعزام دوم فرمانده و مسئول نیروی مخصوص خط شکن، گروهان حضرت علی اکبر علیه السلام بودند.

س:
16:از آخرین تماس یا دیدارتان برایمان بگوئید؟؟؟؟

ج:
وقتی به مرخصی آمده بود با مادرش به زیارت امام رضا علیه السلام رفت و اونجا بعداز زیارت به مادرش گفت من اذن شهادتم رو از امام رضا علیه السلام گرفتم
آخرین تماس هم چند روز قبل از شهادتش بود و خیلی اصرار داشت من و مادرش براش دعا کنیم که کار مهمی درپیش دارن.

س:
17:در چه تاریخی و در چه منطقه ای به شهادت رسیدند؟؟؟

ج:
نهم اسفند سال 93
در منطقه درعا عملیات تل قرین.

س:
18:نحوه شهادت پسرتان چگونه بود؟؟؟

ج:
#شهید_مدافع_حرم_میرزا_مهدی_صابری_لشگر_فاطمیون

🔸نحوه شهادت شهید میرزا "مهدی صابری"🔻

🔹گرفتن «تل قرین» که اهمیت فوق العاده‌ای در از بین بردن کمربند حائل رژیم صهیونیستی در بلندی‌های جولان داشت با غیرت حیدری بچه های "فاطمیون" میسر شد و این پیروزی آسان بدست نیامد🔻

🔸جنگ بچه‌ها خاکریز به خاکریز نبود، بلکه تن به تن با تکفیری‌ها گلاویز شده و بچه‌های خط شکن به فرماندهی شهید "مهدی صابری" سینه به سینه تکفیری‌ها زد و خورد می‌کردند🔻

🔹تکفیری‌ها که پاتک شدیدی را برای پس گرفتن تل قرین شروع کرده بودند از آسمان و زمین آتش سنگینی می‌ریختند و بچه های "فاطمیون" ازبس با دوشکا و سلاح‌های سنگین 23 شلیک کرده بودند که این سلاح‌ها هم از کار افتاده بود🔻

🔸سختی و شدت جنگ، توان بچه های "فاطمیون" را بریده بود و بدتر از همه نداشتن مهمات و از کارافتادگی سلاح‌ها، دشمن را امیدوار کرده بود🔻

🔹تنها اسلحه‌ای که با آن نفرات دشمن را به درک می‌فرستادند کلاش بود که با پایان یافتن آخرین گلوله‌های بچه های "فاطمیون" عملا آن را هم از دست داده بودند اما آن طرف مجهز بود به آخرین سلاح‌های مدرن هدیه اسرائیل🔻

🔸در این میان شهید "مهدی صابری" هم فرماندهی می‌کرد و هم به جهت اینکه آشنایی کاملی به مهارتهای پزشکی و پرستاری داشت به مداوای مجروحین می‌پرداخت و یکجا بند نمی‌شد»🔻

🔹همه بخاطر تمام شدن مهمات‌مان در اوج ناامیدی بودند، که ناگهان دیدند، که شهید #فاتح_معاون_سردار_شهید_توسلی یک چفیه پر از نارنجک برایشان آورد🔻

🔸هدیه‌ای بود از طرف «ابوحامد(توسلی)» و در آن شرایط سخت خدا می‌داند که این هدیه چه اندازه شور و شعف در دل "میرزامهدی"  و بچه‌های خط شکن ایجاد کرد🔻

🔹از آنجا که بچهای "فاطمیون" نسبت به تکفیری‌ها در موضع بالاتری قرار داشتند و آنها هم در چندمتری آنها در پایین تپه در حال بالا آمدن بودند (گویا فهمیده بودند مهمات‌ نیروها به پایان رسیده و کار بچها تمام است) بچه ها  معطل نکردند و شروع کردند به انداختن نارنجک‌ها🔻

🔸با هر نارنجکی که "بچه ها" پرتاپ می‌کردن؛ جمعی از آنها راهی دوزخ می‌شدند، اما انگار تعدادشان کم نمی‌شد، بیش از صد نفر از تروریست ها را بچه های "فاطمیون" به هلاکت رسونده بودن؛ اما مثل مور و ملخ زیاد می‌شدند و بالا می‌آمدند آنها اهمیت تپه را می‌دانستند و نمی‌خواستند شکست را قبول کنند🔻

🔸در همین حین از جناح دیگری دشمن قصد نفوذ و قیچی بچه‌ها را داشت که شهید "مهدی صابری" این شیرمرد با تیزهوشی فهمید و در حالی که بقیه افراد از او بی خبر بودند به همراه یکی دیگر از نیروها غریبانه در مقابل وحشی‌های تکفیری صف آرایی می‌کرد و جنگ نفر به نفر شروع می‌شود🔻

🔹شهید "میرزا مهدی" "علی اکبر" گونه جنگ شدیدی را آغاز می‌کند دشمن که عقب‌نشینی کرده و تنها راه چاره را انداختن خمپاره می‌داند که در این بین ترکش خمپاره مهدی را زخمی می‌کند؛ بچه های "فاطمیون" در صحنه نبرد بودند که دیدند "میرزا مهدی" خودش را با تن مجروح به آنها رساند🔻

🔸تا نگاه فرمانده به "میرزا مهدی" می افتد؛ می بیند لب‌هایش از شدت تشنگی خشک شده و دریغ از یک قطره آب برای آرام شدن او؛ میگوید: "مهدی جان" شما دیگر برگرد عقب بچه‌ها هستند و شما هم زخمی شده‌اید، خون زیادی از شما رفته و توان شما را گرفته است🔻

🔹مهدی با حالتی مظلومانه می گوید: "نـــــه" برگشتن من در این شرایط سخت، "عین نامردی" است، فرمانده اش که میبیند زیر بار نمی‌رود نگاهش را برگرداند، که یک دفعه دید یکی از بچه‌ها فریاد کشید "مهدی، مهدی" را زدند🔻

🔸تا نگاه "فرمانده" مجددا به مهدی افتاد دید؛ مهدی با صورت به زمین خورد سه گلوله همزمان سینه و پهلو و گردن مهدی را درید و خون فواره زد🔻

🔹ایام فاطمیه بود و سالگرد شهادت "حضرت زهرا(س)" که مهدی مهمان مادر شد، شهید "میرزامهدی" در فاطمیه زهرایی شد؛جوان برومندی که عاشق حضرت علی اکبر علیه السلام بود و با لب تشنه به "علی اکبر لیلا" پیوست و به آرزوی دیرینش رسید🔹

🔹مهدی صابری
@Shahid_Saberi


س:
19:شما چگونه از شهادتشان مطلع شدید؟؟؟
برخودتان با این موضوع چگونه بود؟؟؟
:
20:آدرس مزار شهید بزرگوارتان را عرض میکنید؟؟؟

ج:
به صورت تلفنی به بنده خبر دادند و من هم به مادرش مستقیم گفتم پسرت به شهادت رسیده، که ایشان گفتند مهدی برای شهادت رفته بود. و ایشان خیلی صبور با این قضیه برخورد کردند.به هرحال بنده خودم با محیط جنگ و جبهه آشنایی داشتم و میدانستم که نتیجه ی رفتن مهدی یا شهادت است یا مجروحیت یا اسارت و خودمان را آماده کرده بودیم. والبته لطف اهل بیت بسیار شامل حال ما و خانواده شد و صبر خاصی به ما دادند

س:
21:لطفا وصیت نامه شهید را برایمان ارسال کنید؟ ؟؟؟

ج:
قم.بهشت حضرت معصومه سلام الله علیها  قطعه شهدای مدافع حرم زینبی.

س:
اجرتون با خانم بی بی زینب (س)
ان شاءالله خود خانم بهتون صبر بده

22: پدرجان به عنوان یک پدر شهید چه توصیه ای برای نسل جوان دارید؟؟؟

جواب:
توصیه ی بنده عمل به وصیت شهداست.مطیع امر ولی فقیه و رهبرفرزانه مون باشیم و ادامه دهنده ی راه شهدا ان شاءالله


وصیت نامه شهید صابری

یاعلی اکبرلیلا؛
عشقت میان سینه من پاگرفته / شکر خدا که چشم تو ما را گرفته
دریاب دل ها را تو با گوشه نگاهی / حالا که کار عاشقی بالا گرفته
عمریست آقاجان دلم از دست رفته / پایین پای مرقدت مأوا گرفته
گیسو کمند خوش قد و بالای ارباب / شش گوشه هم با نور تو معنا گرفته
از کودکی آواره روی تو هستم / دست دلم را حضرت زهرا گرفته
مانند جدت رحمة للعالمینی
حیف است دست خالی مرا را نبینی
امروز 3 شنه 5 اسفند 1393 مصادف با سالروز ولادت بانوی دمشق؛ عقیله بنی هاشم زینب کبری (س) دست به قلم شدم تا سیاه مشقی به نام "وصیت نامه" بنویسم.
خدایا!
خدای من ؛ خدای خوب و مهربانم...خیلی خیلی قشنگ تر و زیباتر از اون چیزی هستی که من با این سطح پائین معرفت و شناخت که اصلاً نداشته محسوب می شه ، فکر می کنم.
روسیاهم. روسیاهم که با 25 سال سن نتونستم تو رابطه ی عبد و معبودی اونجوری که باید و شاید وظیفه ی عبد رو به نحو شایسته و بایسته انجام بدم.
ازت ممنونم ؛ ممنونم که من رو انسان آفریدی ؛ انسانی مثلاً مسلمان و لایق شکر، فراوانتر محب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه وآله السلام...
ممنونم که دوران حیاتم رو تو این بازه ی زمانی قرار دادی و هم توفیقات و افتخارات خیلی خیلی زیادی ؛ نمونه اش حب شهزاده علی اکبر (علیه السلام) عنایت کردی.
الهی ؛ أنت رب الجلیل و أنا عبدک الذلیل... "خدایا ؛ من رو بپذیر"
برهمگان واضح و مبرهن است که وقتی شما مادر، پدر و خواهران عزیزم این دست نوشته را می خوانید من دیگر در بین شما نیستم!
می خوام کمی راحت تر و خودمانی تر بدون استرس و رودربایستی باهاتون صحبت کنم.
اول از همه شما پدر مهربونم؛
بابا، انصافاً به حالت غبطه می خورم. همیشه[ ناخوانا ] ازم جلوتر بودی. پدری رو در حقم تموم کردی و نشون دادی بهترین بابای دنیا هستی. دوستت دارم پدر. خدا می دونه لذت بخش تر از زمانی که دستت رو می بوسیدم و صورتم رو می بوسیدی تو عمرم نداشتم. و هیچ موقع از خودم بی نهایت متنفر نمی شدم الا وقتایی که دلت رو به درد می آوردم... منو ببخش بابا
مامان ، مامان ، مامان...
همین الآنش چقدر دلم برات تنگ شده! خدا می دونه. خیلی دوستت دارم. بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی! قدرت رو ندونستم. حیف. تو دلم هزار تا حرف هست که تو این چند جمله و چند ورق جا نمی شن و اون حس و حالش رو هم نمی تونم با قلم برات توصیف کنم. مامان ؛ زیباترین موجود عمرم؛ قشنگ ترین کلمه عمرم؛ عشقم؛ نفسم ؛ همه وجودم ؛ دوستت دارم
...و امّا
روضه گوش دادم! مامان شما لباس مشکی تنم کردی و بردیم مجلس عزاداری! مدیونتم.
پدر شما لقمه حلال گذاشتی دهنم!ممنونتم...
روضه لب تشنه! روضه بدن ارباً اربا! روضه وداع! روضه گودال! روضه در! روضه پهلو! روضه سر بریده! همیشه هم آرزو داشتم این روضه ها همه به سرم بیان! خداکنه! یعنی می شه؟
رسیدن به سن 30 سال ؛ بعد از آقا علی اکبر(ع) برام ننگه! تن و بدن سالم داشتن بعد از آقا علی اکبر(ع) اصلاً نمی تونم تصور کنم! فرق سالم رو بعد از آقا علی اکبر(ع) نمی خوام! چقدر خوب می شه سر تو بدنم نداشته باشم چقدر جالب و رویایی و زیباست وقتی ارباب می آیند بالا سرم تن تکه تکه ام براشون آشنا باشه و با دیدن شباهت های تو بدن من و شهزاده علی اکبر(ع) یک کمی از اون غم و غصه بدن ارباً اربا تسلی پیدا کند! خدایا نگذار آرزو به دل بمیرم.
پدر و مادرم و خواهران گلم، صبر کنید. صبر صبر صبر!
خواهرای خوبم؛ حجاب حجاب حجاب!
مامان دوستت دارم
بابا دوستت دارم
...
بابا، مامان، سرتون رو جلوی ارباب و بی بی لیلا بالا بگیرین.
هزار تا مثل من نه که کل دنیا فدای یک نگاه ارباب به گل روی آقا علی اکبر (ع)
اینجوری تازه یک مقدار شبیه اهل بیت علیهم السلام شدید همتون.
براتون از خدا اجر جزیل و صبر جمیل می خوام.
یاعلی اکبر
سلام من رو به همه آشنا و در و همسایه برسونید!
سه شنبه 5/اسفند/1393

وصالی:
ان شاءالله
التماس دعا داریم پدرجان
من واقعا ازتون ممنونم که وقتتون در اختیارمون گذاشتید
باتوجه به اینکه مهمانی هم تشریف داشتید قبول کردید خیلی خیلی ممنونم

ان شاءالله که ادامه دهنده راه شهدای عزیزتون باشیم

  • گنجینه شهدای جهان اسلام شهدای جهان اسلام